Home انتخاب سردبیر چرا صادق هدايت نمي‌ميرد
چرا صادق هدايت نمي‌ميرد
0

چرا صادق هدايت نمي‌ميرد

0

فرزاد منفرد، مجتبي بشر‌دوست، حسن ميرعابديني و احمدآرام از هدايت مي‌گويند

چرا صادق هدايت نمي‌ميرد

رسول‌آباديان

درباره صادق هدايت و آثارش مقاله‌ها و كتاب‌هاي زيادي نوشته ‌شده اما آن‌گونه كه كارشناسان ادبي مي‌گويند، هيچ‌ يك از آنها نه ‌توانسته‌اند چيزي به ابهت آثار اضافه كنند و نه توانسته‌اند چيزي از آنها بكاهند. به مناسبت سالروز درگذشت اين نويسنده سراغ چند چهره ادبي رفتيم و راز ماندگاري هدايت را جويا شديم.

بوف‌ كور و نقاشي‌هاي نمادين هدايت

فرزاد منفرد

به گمان من براي فهم هر چه ‌بيشتر تفكرات صادق هدايت در مواجهه با نقاشي ‌روي جلد كتاب «بوف‌ كور» بايد كمي وسواس به خرج داد و اندكي حوصله كرد. خطوط، يادآور شيطنتي است كه هدايت با كلمات انجام مي‌داد. پس اگر از زاويه تكنيك و اصول طراحي به نقاشي نگاه كنيم، شايد اسم نقاشي هم نشود روي آن گذاشت. ولي مگر اين تابلوي بزرگ رنگ روغن است كه بخواهيم اين‌گونه به آن نگاه كنيم؟ صادق هدايت به شكلي ساده، آن را در ابتداي كتابش كشيده. معلوم مي‌شود كه خود هدايت هم انتظار اينكه روزگاري بعد از او آن را شاهكار نقاشي قلمداد كنند، نداشته است. پس چرا اين كار را كرده؟ اگر روش كارش اين طور بود، چرا براي بقيه آثارش نقاشي نكشيد؟ جاي تعمق همين جاست.

اين نقاشي، بي‌آنكه در مقياس پرتره‌هاي «روبنس» يا ديگر شاهكارهاي نقاشي جهان سنجيده شود در نگاه نخست، چهره زيبايي است از يك زن. از لحاظ تكنيك نقاشي، شايد حرف خنده‌داري به نظر مي‌رسد ولي فيگوراتيو تصوير، حالت چشم‌ها، ابروها و موهاي ريخته شده روي شانه‌ها، اگر صميمانه ديده شود، نشانگر دقت هدايت بر خطوط و تلاش و تمركزش براي بازتاب جلوه‌اي از زيبايي است كه آن را در نقش يك زن متجلي كرده. مسلما اين نقاشي را راوي داستان نكشيده، بلكه هدايت آن را براي تسهيل درك درستي از داستانش براي خواننده ترسيم كرده است. پس هدايت، زن را زيبا مي‌ديده است.

همين نشانه كوچك، موضوع تفكيك هدايت از راوي را عيان‌تر مي‌كند و به خوبي نشان مي‌دهد كه هدايت فاصله انتقادي‌اش را با راوي حفظ كرده؛ اين نكته كليدي پنهان در نقاشي را شاپور جوركش با زيركي در سفسطه‌هاي كلامي راوي كشف و هويدا كرده است.

اگر هدايت با راوي همفكر و همسو بود، براي سرلوحه داستانش، نقش «زن مخوف» يا چهره‌اي دريده‌تر از آن مي‌كشيد كه تقريبا هم مي‌توانست با «لكاته» جور دربيايد و هم با تصويري كه راوي از زن به دست مي‌دهد، تناسب پيدا كند اما هدايت، عكس گفته‌هاي راوي عمل كرده و با كشيدن زني زيبا دريچه ديگري از خوش‌بيني و اميدواري به روي چشم بيننده گشوده تا نگاهش، در هم ذاتي ناشيانه‌اي با نگاه زن‌كش و عشق‌ستيز راوي يكي نشود.

شايد كشيدن چهره‌ زن روي گلدان كه اوج خواسته‌هاي دروني راوي و مرهم حس تملك اوست، بيننده را دچار اين سوءتفاهم كند كه هدايت خود را در اختيار نگرش راوي قرار داده و تصوير بي‌جان و مورد علاقه ذهن بيمار او را براي سرلوحه داستان انتخاب كرده است؟

شايد همين طور باشد، ولي نگاهي دقيق‌تر ثابت مي‌كند كه هدايت بار ديگر به مدد بيننده آمده و جلوه ديگري از زن‌ستيزي راوي را برايش منعكس كرده؛ اگر چنين نبود صادق هدايت تصوير زن روي كاغذ را كه راوي كشيده بود، ترسيم مي‌كرد. ولي مي‌بينيم كه هدايت، تصوير زن روي گلدان را كه نگارگري هزار سال قبل آن را كشيده و مربوط به مكاشفات راوي است در صفحه اول كتابش آورده است.

هدايت با اين كار از حدود راوي هم فراتر رفته و روحيه عشق‌كش و حس شيءپستي‌اش را با نقاش همدرد او در گذشته‌ها پيوند مي‌دهد تا بيننده عمق فاجعه يعني حس تملك‌جويي راوي را عميق‌تر درك كند.

ضمنا هدايت با انتخاب نقاشي زن روي گلدان به ريشه‌دار بودن اين حس مخرب و مرگبار در اين بوم كهن اشاره مي‌كند و نگرش زهرآگيني را كه باعث دلداري راوي است به هشداري جدي براي بيننده بدل مي‌كند تا لااقل او بتواند حس خود را از مسموميت اين درد مزمن مصون بدارد.

اين درد مزمن، همان شيءانگاري است كه شاپور جوركش در بخش سوم كتابش از آن به زيبايي ياد كرده. البته سراسر كتاب جوركش كه به ديگر آثار هدايت نيز پرداخته جست‌وجوي جانفرسايي است براي بازنمايي قدرت سلطه‌گري آدمك‌هايي كه با نگاهي ابزاري سعي مي‌كنند، شخصيت زن را در لفاف اخلاق به مجسمه‌اي بي‌جان استحاله دهند.

نكته ديگري كه جوركش يكسره به آن پرداخته اسارت زن در حفاظ ذهن بيمار راوي است كه هستي زن را ثابت و مرده مي‌خواهد و عشق او به داشتن چشمان ثبت شده زن اثيري روي كاغذ.

راز ماندگاري بوف كور در چيست؟

مجتبي بشردوست

ما از روزگار هدايت، بسيار فاصله گرفته‌ايم. بديهيات عصر هدايت براي ما، غير بديهي و استثنائات روزگار او براي ما قاعده شده‌اند. حالا ديگر ناسيوناليسم افراطي و ناتوراليسم و رمانتيسيسم و ماركسيسم روسي براي ما جلوه و جاذبه‌اي ندارند. اگزيستانسياليسم چطور؟ اگزيستانسياليسم گويا هنوز نمرده است.

پرسش‌هاي اگزيستانسيل (وجودي) هدايت هنوز زنده‌اند. «بوف كور» هدايت هنوز خواننده دارد ولي «حاجي آقا» نه. «پيام كافكا» و مقدمه‌اي بر «رباعيات خيام» هنوز براي ما تازگي دارند. پرسش‌هاي هدايت از جنس پرسش‌هاي سياسي – اجتماعي نيستند. او مستقيما به هستي و نيستي مي‌پردازد. شبيه سارتر و كافكا مي‌انديشد. نيستي در آثار هدايت معني عرفاني ندارد. نيستي، يعني خلأ يعني پوچي يعني تهي بودن همه‌ چيز. يعني مرگ معنا و معناي مرگ. يعني ترك‌ها و تناقضات و تعارضات هستي، هستي‌اي كه به ظاهر صلب و سخت جلوه مي‌كند. هستي در منظر هدايت محاط در نيستي است. نيستي‌اي كه با ماست هميشه و همه جا.

چيزي است شبيه مرگ. براي همين است كه هدايت اصلا به «معناي هستي» نمي‌پردازد. اگر هدايت كتاب «در جست‌وجوي معنا»ي دكتر فرانكل را مي‌خواند، قطعا آن را نفي مي‌كرد. اگر با كهن الگوها و آركي تايپ‌هاي يونگ (آنيما، آنيموس، پير ازلي و …) هم مواجه مي‌شد، قطعا به تمسخرشان مي‌گرفت. براي فهم بهتر هدايت بايد هستي و نيستي و تهوع سارتر را خواند. هستي در منظر سارتر، صاف و يكدست نيست. بلكه ترك خورده است. تهي است. پوچ است، بي‌معناست. آدمي با مبارزه با نيايش با يوگا با رياضت علي‌الظاهر مي‌كوشد به اين هستي ترك خورده معنا ببخشد، اما موفق نمي‌شود. براي همين است كه همواره شخصيت‌هاي داستاني هدايت در يك بن‌بست يا دو راهه يا تناقض هستي‌شناختي گرفتار مي‌شوند و اغلب نيز جان به در نمي‌برند و دست به خودكشي مي‌زنند.

دكتر صنعتي در كتاب «هدايت و هراس از مرگ» مي‌كوشد تا اثبات كند كه هدايت، عاشق زندگي است، عاشق هستي است. گويا ميل به زندگي در او موج مي‌زند. بعيد مي‌دانم كه اين تفسير درست باشد. در آثار هدايت همه جا تاناتوس (Thanatos) بر اروس (Eros) چيره است. در منظر هدايت اروس (حيات) امري است عرضي، موقتي و لحظه‌اي. آنچه اصالت دارد مرگ است و نيستي. هدايت اصلا شبيه برگسون نمي‌انديشد. در آثار برگسون همه جا حيات يا «تحول خلاق» اصالت دارد. بوف كور هدايت البته هيچ ربطي به شكست‌هاي سياسي – اجتماعي ايران نيز ندارد. دختر اثيري و خنزرپنزري نيز جنبه نمادين دارند. وقتي، راوي بوف كور دختر اثيري را مي‌كشد، در آيينه وجود به خودش مي‌نگرد و مي‌گويد: چقدر شبيه خنزرپنزري شده‌ام. موتيو اصلي بوف كور اين جمله است. حالا نيمچه خدا شده‌ام. نيمچه خداي هدايت، ابرمرد نيچه نيست كه از مرحله شتري (پذيرش ارزش‌ها) و شيري (نفي و نقض ارزش‌ها) گذشته باشد و به مرحله كودكي (آفرينش ارزش‌ها) رسيده باشد، بلكه انساني است دلير كه شجاعت نگريستن به مغاك را دارد. بوف كور خوانده مي‌شود چون هنوز هستند آدمياني كه شجاعت نگريستن به مغاك را دارند. مغاك اين جاست. جلوي ما، زيرپاي ما، بالاي سر ما. همه جا. همه جا. مغاك را فقط كودكي مي‌فهمد كه در اثناي بازي لحظه‌اي مي‌ايستد و با حيرت و سكوت به افق نگريسته و با زبان حال مي‌گويد: عجب! مغاك البته يك راز است و صرفا با حيرت نيز درك مي‌شود. مغاك از جنس نيستي است، از جنس مرگ، از جنس زوال و ملال.

پيش‌تر از زمانه خود

حسن‌ ميرعابديني

بارها گفته‌ام كه هدايت سال‌ها از زمانه خودش پيش‌تر بوده و درك بالايش از آينده يك جامعه را همواره ستوده‌ام. هدايت نويسنده‌اي است كه گويي از عالم‌ غيب خبر مي‌دهد و چيزهايي مي‌بيند كه هر چشمي توان ديدن‌شان را ندارد. من بارها با خودم فكر كرده‌ام كه چرا با همه هجمه‌هاي مستقيم و غيرمستقيمي كه هميشه نثار هدايت و آثارش مي‌شود او هيچ‌گاه خم به ابرو نياورده و هر روز محبوب‌تر شده‌ و مي‌شود؟ جواب را البته خيلي زود پيدا كرده‌ام. هدايت توانسته حساسيت‌هاي هنري و ادبي و فكري خود را چنان پرورش دهد كه بتوان او را تا ابد به رسميت شناخت. كسي مي‌تواند فراتر از دانش زمانه خود بنويسد كه يك و سروگردن بيشتر خودش را زحمت داده ‌باشد و در شناخت خود و ديگران عرق‌ريزيان روح را تجربه كند. هدايت آدمي ‌است كه يك لحظه آرام و قرار نداشته و به گواه آثارش هيچ‌گاه قلم را تنها رها نكرده. هدايت هميشه از مردم گفته و مدام غصه عقب‌ نگه ‌داشته شدن آنها را خورده و طبيعي است كه نويسنده‌اي با اين حساسيت ‌بالا نسبت به جامعه و مردم خود در ضمير ناخودآگاه همگان جا خوش كند. هدايت نويسنده‌اي مدرن ‌است. نويسنده‌اي كه آموزه‌هاي ادبيات غرب را به كار مي‌گيرد تا از شرق بنويسد. گرچه اين زاويه از هنر او مدام مورد تاخت و تاز خيلي‌ها قرار گرفته و بر او خرده گرفته‌اند اما بايد گفت كه گره خوردن دانش‌هاي به‌روز است كه توانسته از هدايت نويسنده‌اي براي هميشه بسازد. يكي از مواردي كه بايد بيشتر روي آن تمركز كنيم، مساله تاويل و تفسيرپذيري آثار هدايت است. ساختار كلي آثار اين نويسنده به گونه‌اي‌ است كه هر كس مي‌تواند از ظن خود يار آنها شود و نوشته ‌شدن ده‌ها نقد و نظر پيرامون اثري مانند بوف كور ريشه در همين امر دارد. بدون شك بايد گفت كه جامعه ادبي ما در شناساندن هر چه‌ بيشتر هدايت به نسل‌هاي آينده كاهلي كرده است و نتوانسته آن‌گونه كه بايد و شايد تاريك و روشن ذهنيت اين نويسنده‌ را شناسايي و ارايه كند. نگاه به هدايت و آثار او معمولا نگاهي سطحي و از روي برداشت‌هاي ناصحيح ‌است. هستند كساني كه با توجه به ظاهر برخي‌ كارهاي اين نويسنده دست به خيال‌پردازي‌هاي عجيب و غريب زده‌اند و تئوري‌هايي ارايه كرده‌اند كه در طبله هيچ‌ عطاري پيدا نمي‌شود. آثار هدايت آثاري چند لايه ‌هستند و هر نسل با كنار گذاشتن يك ‌لايه مي‌تواند هدايت را نويسنده زمانه خود و حساسيت‌هاي آن تصور كند. در سال‌هايي كه بوف كور اجازه انتشار نداشت باز هم بودند كساني كه دربه‌در به دنبال اين كتاب‌ بودند و از هر جايي كه ممكن بود اين اثر را پيدا مي‌كردند و مي‌خواندند. همين نكته نشان مي‌دهد كه هجمه‌ها و نامهرباني‌ها به هدايت تاكنون اثري عكس داشته و جايگاه او را در ميان علاقه‌مندان ادبيات از جنس تفكر بيشتر كرده است. اثر ادبي خوب اثري است كه به محض نوشته‌ شدن بتواند بدون هيچ‌ پشتوانه و تبليغي به حيات خود ادامه دهد. اثري كه اميدش به تبليغات واهي زودگذر باشد، قطعا مانند كارهاي هدايت دوام خواهد آورد. خوبي هدايت اين است كه چنان با ذهنيت زمانه خود پيوندي عميق پيدا مي‌كند كه نمي‌توان از خواندنش صرف‌نظر كرد. من گمان نمي‌كنم هدايت در هيچ‌ يك از كارهاي كوتاه و بلندش، سليقه مخاطب از نسل‌هاي متفاوت را درنظر نداشته و به قول معروف از سر تفنن دست به نوشتن زده. هدايت پيش از نوشته شدن هر اثر بدون شك مطالعه‌هاي عميق جامعه‌شناسي و مردم‌شناسي داشته چون در غير اين ‌صورت نمي‌توان تصور كرد كه اثري از او در يادها بماند و مانند بوف كور جاودانه شود. شما اگر اهل تحقيق در ادبيات داستاني باشيد، متوجه مي‌شويد كه بوف كور از زمان نوشته شدنش تاكنون، پا به پاي ادبيات پيشرو در حركت بوده و نه تعريف‌ و تمجيدها توانسته به قدرتش اضافه كند و نه حمله‌هاي هميشگي توانسته اندكي از ابهتش بكاهد. هدايت نويسنده‌اي خوش اقبال است كه توانسته همچنان در فضاي ادبي كشور تنفس كند و بدون شك همچنان به اين تنفس ادامه خواهد داد. نكته ديگري كه مي‌خواهم بگويم، اين است كه جامعه ما متاسفانه به دليل نبود آثار فاخر ادبي از جنس تفكر درجا زده و ماندگاري بوف كور ريشه در همين امر دارد. همان‌گونه كه مي‌دانيد سقف ادبيات داستاني ما را هنوز هم صادق هدايت معين مي‌كند و نداريم نويسنده‌اي كه بتواند پا را از حدود تفكر و ذهنيت و قلم فراتر گذاشته ‌باشد. خوانده شدن آثار هدايت از سويي بسيار خوشحال‌كننده و از سويي نگران‌كننده است چون مويد وضعيتي‌ ايستا در جامعه‌اي با پشتوانه تمدني غني ‌است. هدايت درست همان چيزي ‌است كه ادبيات ما در دوره‌اي خاص طلب كرده اما ماندن در وضعيتي كه ده‌ها سال از آن مي‌گذرد همان وجه نگران‌كننده موضوع است. نگفته بايد گفت كه هدايت و آثارش شايد بيش از اين نياز به تعريف و تمجيد نداشته باشند اما شكي نيست كه ظهور نويسندگاني در حد هدايت نياز واقعي جامعه امروز ماست.

بوف ‌كور در دوران بدي نوشته شد

احمد آرام

من هميشه به اين نكته فكر مي‌كردم كه چرا اين همه ناسزا نثار نويسنده ‌بوف كور مي‌شود و چرا اصولا اين كار هيچ‌گاه نتوانسته به شكلي طبيعي به دست مخاطبان برسد؟ بعدها به اين نكته رسيدم كه اتفاقا زماني كه حمله‌ها به اين نويسنده و آثارش بيشتر شده، شور و شوق براي خوانده شدن آثار و شناخت شخصيت ‌او هم فزوني ‌گرفته و اين وضعيت از زمان نوشته ‌شدن اثري چون بوف كور تاكنون ادامه داشته و بدون شك ادامه هم خواهد داشت. من در محيط دانشگاهي كه تدريس مي‌كنم، شاهدم كه اشتياق به خواندن هدايت بيش از آن چيزي است كه تصور مي‌كنيم و دليل ‌اين امر را هم اين مي‌دانم كه همان تبليغات منفي اتفاقا به نفع نويسنده تمام شده. شورو اشتياق جوانان در خواندن آثار هدايت هميشه براي من جالب ‌است و به قدرت مثال زدني نويسنده‌اي چون هدايت رشك مي‌برم. اثري چون بوف كور خود به خود ما را به جريان مشروطه و گيرودارهاي فرهنگي آن دوران مي‌كشاند. هدايت به عنوان نماينده‌اي فهيم از اين دوره موفق شد كه ادبيات گرفتار شده در چنبره پاورقي نويسان را بيرون بياورد و وجهي عام به آن ببخشد. بوف‌ كور در دوران بدي نوشته شد و مورد استقبال بد هم قرار گرفت. سيستم حكومت رضاشاه، سيستمي مخوف و مبتني بر سركوب و زورگويي بود و اهالي ادبيات بيش از افراد ديگر مورد اين تاخت و تاز قرار مي‌گرفتند.

نكته اينجاست كه برخوردهاي بد در دوران رضاشاه به دوران فرزندش هم منتقل شد. رضاشاه براي آباداني كشور نگاهي يك‌سويه و برخلاف حركت روبه‌جلو فرهنگي داشت و بر همين اساس هيچ نگاه مستقلي را تحمل نمي‌كرد. من هميشه فكر مي‌كنم كه بوف كور يك موجود زنده است، موجودي جالب و هفت‌جان كه در اوج خفقان متولد مي‌شود و آرام آرام سر از جهان تفكر و تعمق درمي‌آورد. در تاروپود بوف كور چيزي هست كه هم رضاشاه و هم فرزندش اصرار داشتند مخفي نگهش دارند اما اين موجود زيرك انگار پا داشت و هر جايي كه مي‌خواست مي‌رفت. تاثير هدايت بر نسل‌هاي بعدي تاثيري ‌است كه تاكنون كمتر نويسنده‌اي در جهان توفيق آن را داشته است. يادم مي‌آيد زماني در بوشهر به مراسم سخنراني «صادق چوبك» رفته‌ بودم و او كه خودش نويسنده‌ تمام و كمالي بود مي‌گفت كه بهترين نويسنده‌ از ديد او، صادق هدايت است. دليلش هم اين بود كه هدايت دوست داشت هر چه ‌را خودش در ممالك غربي آموخته به ديگران هم منتقل كند. چوبك خودش اعتقاد داشت كه از دل نوع نگاه هدايت متولد شده كه اين موضوع براي من جالب بود و هست. به هر شكل مي‌توان گفت حقانيتي بايد در يك شخصيت نهفته باشد كه بتواند تا اين حد از باد و باران گزند نيابد. هدايت به نظر من واگويه‌اي از دوران اختناق رضاشاهي است كه توانسته صدايش را از دل تاريخ به ما برساند.

منبع: روزنامه اعتماد 21 فروردین 98

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 19 =