Home دسته‌بندی نشده مقاومت مقدم بر قدرت است
مقاومت مقدم بر قدرت است
0

مقاومت مقدم بر قدرت است

0

توليد اجتماعي: در باب دلالت‏هاي نظرگاهِ «از پايين»

مقاومت مقدم بر قدرت است

مايكل هارت و آنتونيو نگري ترجمه: فواد حبيبي

ديوار بلندي آنجاست كه سعي دارد متوقفم سازد

علامتي بر آن حك شده است كه مي‏گويد: مالكيت خصوصي، ليك در پشت آن چيزي نقش نبسته است-

اين سرزمين براي من و تو ساخته شده.

– وودي گاتري، «اين سرزمين از آن توست» (نسخه 1940)

زيرا همچنان كه منظره‏نگاران براي طرح‏ريزي چشم‏انداز كوه‌ها و بلندي‏ها در پستي بر كوهپايه‌ها جاي مي‌گيرند و براي نظر كردن در كوهپايه‌ها بر بلندي كوه‌ها، بهر دريافت نهاد مردم به‏تمامي نيز مي‏بايد از شهرياران بود و براي دريافت نهاد شهرياران به تمامي، از مردم.

– ماكياولي، نيكولو (1394) شهريار، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات آگاه، تهران، چاپ پنجم، ص 54. براي افاده معناي مدنظر نگري و هارت، «جلگه» را به «كوهپايه» تغيير دادم.

بايد براي اكتشاف ماهيت مساله سياسي‏ خودمان به پژوهش در باب فرم‏هاي كنوني سلطه اجتماعي همت بگماريم، به‏ويژه در باب شيو‏هايي كه امروزه حكمراني نوليبرال و قدرت ماليه وجوه استثمار و كنترل سرمايه‏دارانه را تواما بسط مي‌دهد و دگرگون مي‏سازد. مساله صرفا بر سر شناخت حريفان‌مان به منظور نبرد با آنها نيست. تحولات جامعه سرمايه‏داري همواره برخي از سلاح‏ها را براي پيكار فراهم مي‏سازد- تنها به شرطي كه بتوانيم تشخيص دهيم كه چگونه از آنها استفاده كنيم. هرچند سرمايه مالي سازوكارهاي بي‏رحمانه و سفت‏وسخت‏تري از تصاحب و كنترل را مي‏آفريند، به وسايل جديد و قدرتمندتري براي مقاومت و دگرگوني نيز مجال مي‌دهد. به سخن ديگر، پژوهش در فرم‏هاي معاصر سلطه همچنين مي‏تواند ظرفيت‏ها و قواي مولد واقعي (و فزاينده‏اي) را براي خودآييني‏اي آشكار سازد كه انبوه‏خلق در حيات روزانه‏اش از آن برخوردار است.

ولي رئاليسمي سياسي كه با قدرت آغاز مي‌كند تصويري سروته از جهان به ما مي‌دهد و سيماي حركات و جنبش‏هاي واقعي توسعه اجتماعي را پنهان مي‏سازد. اگر با قدرت آغاز كنيد، به‏طرز ناگزيري با مشاهده صرف قدرت كار را به پايان مي‏رسانيد. به‏واقع فرم‏هاي كنوني نوليبراليسم و فرمانروايي مالي را بايد به‏مثابه واكنش‏هايي به پروژه‌هاي آزادي فهم كرد. به عبارت ديگر، در قالب تلخيصي نظري [بايد گفت كه] مقاومت مقدم بر قدرت است. اين اصل روش‏شناختي نه‌چندان اين نكته را كه مبارزات براي آزادي از حيث زماني پيش از [بنا كردن] ساختارهاي جديد روي مي‌دهند (هرچند اغلب اين امر نيز صادق است)، بل بيشتر اين مطلب را برجسته مي‏سازد كه مبارزات مزبور باني اصلي ابداع و خلاقيت اجتماعي‏اند و لذا مي‏توان گفت، در معناي هستي‏شناختي مقدمند.

نخستين اصلِ روش‏شناختي رئاليسم سياسي: با انبوه‏خلق آغاز كنيد. همان‏طور‏كه ماكياولي مي‏گويد، و اسپينوزا نيز پس از او، رئاليسم سياسي استدلال‏ورزي را ضروري مي‏سازد، نه بر مبناي مردم آن‌گونه كه آرزو داريم چنان باشند، بل بر اساس وضعيت آنها چنان‏كه واقعا هستند: «بسياري در باب جمهوري‏ها و پادشاهي‏هايي خيال‏پردازي كرده‏اند كه هرگز نه كسي ديده است و نه شنيده. شكاف ميان زندگي واقعي و زندگي آرماني چندان است كه هرگاه كسي واقعيت را به آرمان بفروشد به جاي پايستنِ خويش راه نابودي را در پيش مي‌گيرد.» اين بدان معناست كه بايد جهان را از پايين ببينيم، از جايي كه مردم هستند. امروزه، انبوه‏خلق قادر به انجام دادن چه كاري است؟ و پيشاپيش در حال انجام دادن چيست؟ بايد با تحليلي ماترياليستي از انفعالات انبوه‏خلق آغاز كنيم.

نكته كليدي فراچنگ‏آوردن ماهيت اجتماعي فزاينده توليد در معنايي مضاعف است: توأما چگونگي و چيستي آنچه انبوه‏خلق توليد مي‌كند. نخست، انبوه‏خلق درون و بيرون روابط سرمايه‏دارانه در هيات شبكه‌هاي هميارانه توسعه‏يابنده به طرزي اجتماعي توليد مي‌كند و در ثاني، توليدات آن صرفا كالاهاي مادي و غيرمادي نيست: انبوه‏خلق خودِ جامعه را توليد و بازتوليد مي‌كند. توليد اجتماعي انبوه‏خلق در اين معناي مضاعف نه فقط شالوده شورش بل همچنين اُس اساس ساختن روابط اجتماعي بديل است.

[نگريستن] «از پايين» به چه معناست؟

داعيه ماكياولي كه بالاتر نقل شد، در قالب واژگاني بس مختصر برداشتي كامل از قدرت را بيان مي‏دارد: تنها از پايين مي‏توان ماهيت قدرت آنهايي را كه در بالا هستند شناسايي كرد؛ تنها از نظرگاه شهروندان مي‏توان ماهيت شهريار را شناخت و تنها از منظر كارگران مي‏توان از سرشت سرمايه آگاهي يافت. فراز مزبور براي آنچه برخي «ماكياوليسم» مي‏خوانند جايي باقي نمي‌گذارد، يعني براي «خودآييني امر سياسي» يا به‏واقع مصلحت دولت. به‏عكس، قدرت را تنها آنهايي مي‏توانند درك و داوري كنند كه در پايينند، كساني كه مي‏توانند از قدرت اطاعت كنند يا در برابر آن سر به شورش بردارند. ماكياولي، در سپيده‏دمان مدرنيته، از مفهوم مدرن قدرت در مقام لوياتان راز‏زدايي كرد. براي تحقق عملي شهود ماكياولي و اضمحلال تمام‏عيار آن برداشت ارگانيك از قدرت- يعني، تعريف آن به‏منزله امري خودآيين و يكپارچه- سال‌هاي بسياري نياز بود. هرچند، صرف مفصل‏بندي برداشت قدرت در قالب قسمي رابطه نقدا اقدام فكري جسورانه‏اي به شمار مي‏رود.

بسياري از دانش‏پژوهان، حتي بي‏آنكه بدانند، پا جاي پاي ماكياولي گذاشته‏اند.‌ اي. پي. تامپسون، هاوارد زين، گروه مطالعات زيرزميني، و بسياري ديگر از مورخان نشان داده‏اند كه چگونه نوشتن از پايين، از نظرگاه فرودستان، دركي روشن‏تر و جامع‏تر از تحولات تاريخي به دست مي‌دهد. ويليام ادوارد دو بوآ به سياق مشابهي تصريح مي‌كند كه نظرگاه فرودستان تواني بالقوه را براي شناختي كامل‏تر از جامعه عرضه مي‏دارد. او اعتقاد دارد، آگاهي مضاعف امريكايي‏هاي سياه‌پوست توأما محنت و علامتي است دال بر برتري: بدان‏ها «عطيه پيشگويي» ارزاني شده است. آنها با شناخت همزمان فرهنگ سياه‌‌پوستي و فرهنگ مسلط سفيدپوستي جامعه را كامل‏تر مي‏بينند و تاريخ سلطه را با خودشان حمل مي‌كنند، تاريخي كه بر بدن‏هاي‌شان نقش بسته است. جيمز بالدوين، همراستا با دو بوآمي‏نويسد كه امريكايي سياه‏پوست: «در همه جنبه‌هاي حياتش خاطره سكوي حراجي [به عنوان برده] را افشا مي‌كند.» نظرگاه از پايين نظرگاه مورد نياز طيف وسيعي از پروژه‌هاي آزادي است و چشم‏اندازي است كه سعي خواهيم كرد در تحليل خودمان آن را شرح و بسط دهيم.

با اين حال، به عقب برگرديم و به رديابي اين امر بپردازيم كه چگونه برخي از نظريه‏پردازان مدرن قدرت در بخش بزرگي از تحليل ماكياولي با او هم‌رأي‏اند اما هرگز به‏تمامي تن به پيامدهاي تحليل مزبور نمي‌دهند. براي نمونه، ماكس وبر مدعي مي‏شود كه قدرت (Macht) با سلطه (Herrschaft) در رابطه‏اي ديالكتيكي است به نحوي كه در حالي كه قدرت «امكان اين است كه يك كنشگر در رابطه‏اي اجتماعي در موضعي باشد كه خواست خويش را به‏رغم مقاومت [طرف مقابل] پيش ببرد، صرف‏نظر از مبنايي كه چنين امكاني بر آن ابتنا دارد»، سلطه «امكاني است كه گروه مفروضي از اشخاص از يك فرمان با محتواي مشخص مفروضي اطاعت مي‏ورزند.»

بدين‏سان برداشتي از مشروعيت يا، به‏واقع، ايده‏اي سر برمي‏آورد ناظر بر اينكه چگونه فرمانروايي بايد به‏وسيله رضايت مقيد ‌شود، [يعني قسمي] نياز فرمانروايي به بازنمايي منافع مطيع‏شدگان، چيزي كه به ايده «خودآييني امر سياسي» و نسخه «رئاليستي» از ماكياوليسم (كه در مقابل تفكر خودِ ماكياولي مي‏ايستد) شكل مي‌دهد. وبر ادامه مي‌دهد:

به بيان مشخص‏تر، بدين‏سان سلطه به معناي وضعيتي است كه در آن خواستِ تجلي‏يافته (فرمان) فرمانروا يا فرمانروايان بايد بر طرز رفتار ديگري يا ديگران (فرمانبران) نافذ باشد و در حقيقت چنان بر رفتار مزبور اثر بگذارد كه طرز رفتار آنها تا حد به‏لحاظ اجتماعي متناسبي چنان باشد كه گويي فرمانبران محتواي فرمان مزبور را به خاطر خودشان به اصل راهنماي رفتارشان بدل كرده‏اند. اگر از سوي ديگر ماجرا به اين امر نگريسته شود، اين وضعيت اطاعت خوانده مي‏شود.

بدين‏سان مفهوم قدرت، سنتز ديالكتيكي كراتوس (kratos) و اتوس (ethos)، به سنتز ماكياولين خود دست مي‏يابد- نه رابطه‏اي ايده‏آل، بل سنتزي موثر كه در آن قدرت و اطاعت در عين هماهنگي عمل مي‌كنند. بدين‏ترتيب وبر در پايان پنبه تعريف قدرت همچون رابطه را مي‏زند. هنگامي كه فرمان (Herrschaft) در مقام تجسم اطاعت گرامي داشته مي‏شود مقاومت از ديدرس محو مي‌شود.

هانا آرنت نيز تلاش مي‌كند تا به مقابله با برداشت ارگانيك از قدرت برآيد و لوياتان را در هم شكند. در آثار وي نيز قدرت همچون رابطه مطرح مي‌شود اما، برخلاف وبر، او اين رابطه را مسدود نمي‏سازد. به نزد او، ماكياولي قهرمان تغيير (mutation rerum) در جهان محسوب مي‏شود. پيش از هر چيز، اين تغييرات در تناظر است با برداشتي از مشروعيت كه گشوده، در حال دگرگوني و درآويخته نه با انواع آرماني ثابت، بل با صداهاي سياسي گوناگون است. اين گشودگي همان چيزي است كه وجه مشخصه دموكراسي به شمار مي‏رود. آرنت در [اصطلاح] ماكياولينِ «لحظه»، روايت تاريخي به‏ظاهر از پيش مقدري را مي‏يابد كه يكراست از شورش چومپي در فلورانس سده چهاردهم تا شوراهاي كارگران پطرزبورگ در اوايل سده بيستم بسط و گسترش مي‏‏يابد. خودكامگي هيچ مبنايي در تفكر ماكياولي ندارد: او مرد انقلاب است، مرد تغيير مستمر، مرد قدرت موسس. به‏عكس، مصلحت دولت صرفا مي‏تواند عملكرد و تفسيري از قسمي اقتدار بسته و مستقر باشد. به جاي بنياني ثابت از قدرت‌ها تركيبي گسترده از تفاوت‏هاي سياسي در حال تعامل را داريم. آرنت مي‏نويسد: «روح بنيان سرزندگي خودش را از رهگذر فضيلتي نشان مي‌دهد كه مي‏تواند بر آن بيفزايد- روح مزبور مي‏تواند بنيان‏ها را گسترش دهد.» آرنت در بستر اين بحث ارجاعات مثبت مكرري به ماكياولي مي‌دهد و به نظر مي‏رسد مفهوم «خودآييني امر سياسي» در فرم بدبينانه آن را دور انداخته است. قدرت در كف سوژه‌ها نهاده مي‏شود و پراكسيس «حقيقي» به زعم آرنت بايد امري عمومي باشد، قسمي عمل سياسي. حيات فعال (vita activa) به‏تمامي به حيات مدني گره خورده است كه در اين رابطه به عوض تخت بودن حياتي است گشوده به سوي «در ميان بودن» (inter-esse)، به سوي تعاملات انساني. با وجود اين، نه تحليل وبر از قدرت (و مشروعيت‏بخشي وي به روابط مبتني بر زور) و نه برداشت توسعه‏يافته آرنت (از مفهوم عيني مشروعيت در آثار اوليه او تا فرم دموكراتيك آن در آثار متأخرش) به‏تمامي قادر نيست ما را از دايره تعريف مسلط مدرن از قدرت بيرون بياورد. در نهايت، همواره يك تن (the One) بر روابط اجتماعي مورد درك هر دو متفكر مذكور ظفر مي‏يابد و تعالي فرمان بر درون‏ماندگاري مقاومت‏هاي آنتاگونيستي چيره مي‏شود. آرنت نه‌چندان يك ماكياولي «مشاور شهريار» بلكه، با وام‏گيري از اصطلاحي از ريمون آرون، كسي را به ما مي‌دهد كه «محرم‏راز مشيت» است. وبر سازوكارهاي مشروعيت قدرت را بدون باقي گذاشتن هر بديل ممكني معرفي مي‌كند: ويژگي مكانيكي و عيني عملكرد بروكراتيك واجد فرم‏هاي توليد سوبژكتيويته خاص خودش است، ليكن وبر تاثيرات، انفعالات و حتي نوآوري را كنار مي‏گذارد، يعني همه‌چيزهايي كه «از چنگ محاسبه مي‏گريزند.»

برخلاف اين، نقطه بنياديني كه كار ماكياولي را تعريف مي‌كند بازشناسي قدرت نه فقط در حكم رابطه (كه «خودآييني امر سياسي» را از درون منهدم مي‌كند) بل همچنين نگريستن بدان از پايين است. قدرت همواره از روابط ثابت پا فراتر مي‏گذارد؛ قدرت از لبه‌هاي ميدان تعارض اجتماعي طغيان مي‌كند و سرازير مي‏شود. انبوه‏خلق آنهايي را كه در قدرتند مي‏ترساند و سرمنشأ ترسناكي‏اش نيرويي است مهارناشدني و طغيان‏كننده. وقتي ماكياولي مي‏گويد كه فقط از كوهپايه است كه بلندي‏هاي كوهستان قابل رويت و توصيف مي‏شود، نه در حال طرح موضع خادم فروپايه شهريار است و نه در پي ارايه تصوير رتوريك تملق‏گويان قدرتمندان. وانگهي، اين تعبير صرفا نشان‌دهنده نظرگاهي معرفت‏شناختي نيست- كه قدرت را روشن‏تر مي‏بيند- بل همچنين مبين خط‏سيري است سياسي كه از پايين به سوي بالا دست‏اندركار ساختن است. اين مسير انبوه‏خلق است وقتي، چنان‏كه اسپينوزا در «رساله سياسي» مي‏گويد، توأما دموكراسي را در مقام ابزاري در راه آزادي تفسير مي‌كند و آزادي را به‏مثابه محصول دموكراسي مطرح مي‌كند.

ميشل فوكو اجازه مي‌دهد تا اين چالش‏ها در مقابل برداشت مسلط مدرن از قدرت را به شروطي براي [فهم و مواجهه با] جهان معاصرمان بدل سازيم. او در آغاز درس‏گفتارهايش در باب زيست‏سياست (biopolitics)، به سال 1979، به ايضاح قسمي تصميم روش‏شناختي دست مي‏يازد: «مايلم رك‏وراست خاطرنشان سازم كه برگزيدن سخن گفتن يا آغاز كردن از رويه‌ها و كردار‏هاي حكومتي به‏وضوح و روشني شيوه‏اي است براي عدم اتخاذ مفاهيمي از قبيل حاكم، حاكميت، مردم، سوژه‌ها، دولت و جامعه مدني به‏مثابه ابژه‌هايي اوليه، اصلي و پيشاپيش مسلم… چگونه مي‏توانيد دست به نگارش تاريخ بزنيد اگر به صورت پيشيني وجود چيزهايي همانند دولت، جامعه، حاكم و سوژه‌ها را نپذيريد؟» اين نكته يك «مسير از پايين» بسيار راديكال را تعريف مي‌كند و مي‏توان ديد كه اين مسير به كجا ختم مي‏شود. حقيقت بر زمين خلاقه‏اي بنا مي‏شود كه هستي جديد را مي‏آفريند. براي مثال، مبارزات در راه آزادي رويه‌ها و كردار‏هاي «لازم» آزادي را بسط و توسعه مي‌دهد، آزادي‏اي كه حقيقت را خلق مي‌كند. ميشل فوكو در مناظره‏اش با نوآم چامسكي، وقتي چامسكي كنش‏هاي پرولتاريا را مبتني بر عدالت مي‏داند، رابطه مزبور را معكوس مي‏سازد: «مايلم به شما در قالب تعبير اسپينوزا پاسخ بدهم و بگويم پرولتاريا به سبب عادلانه پنداشتن جنگ عليه طبقه حاكم نيست كه وارد چنين جدالي مي‏شود. پرولتاريا بدين سبب با طبقه حاكم مي‏جنگند كه، براي نخستين بار در تاريخ، مي‏خواهد قدرت را به دست گيرد. و به سبب آنكه قدرت طبقه حاكم را سرنگون خواهد ساخت چنين جنگي را عادلانه مي‏داند.»

با وجود اين، بسياري از نظريه‏پردازان از پذيرش اين بيان فوكو درباره قسمي معرفت‏شناسي قدرت از پايين خودداري مي‏ورزند! آنها به عوض چنين وانمود مي‌كنند كه فوكو در حال پيش كشيدن برداشتي خودآيين و تماميت‏بخش از قدرت است كه با انعكاس برداشت مكتب فرانكفورت، به هيچ سوژه‏اي مجال مقاومت نمي‌دهد. اما اين مطلب حتي درباره نوشته‌هاي وي در دهه‌هاي 60 و 70 نيز صدق نمي‌كند. به‏رغم چارچوب ساختارگرايانه قدرتمند آثار فوكو در آن دوران، او به‏تدريج موفق به گسستن از قيدوبندهاي ساختارگرايانه مي‏شود. در وهله نخست، فوكو از رهگذر پيشبرد مجادله‌اي سفت‏وسخت عليه هرگونه عملكرد تفردبخشانه و هر نوعي از تكرار سوبژكتيويته دكارتي و لذا از طريق «مستمندسازي» سوژه، موفق به انجام دادن اين كار مي‏شود، امري كه به‏مثابه كاوش و حفاري در [ساحت] «ما»- رابطه ميان من و ما- نه‏فقط همچون قسمي شدن بل همچنين به منزله كاربستي از كثرت عرضه مي‌شود. بسط و توسعه مفهوم قدرت‌هاي خُرد در دهه 1970 از سوي فوكو بُعدي جديد را گشود كه يقينا مفهوم قدرت را كليت بخشيد اما به هيچ‌وجه بدان سيمايي خودآيين و تماميت‏خواه نمي‌دهد- به‏عكس، شروع به تخريب آن مي‌كند. نكته مهم در اين باره آن است كه اين برداشتي رابطه‏اي از قدرت است.

بايد به‏واقع آثار فوكو را در ميانه تنش‏هاي عمده سياسي دهه 70 قرار دهيم. آثار او از بسط آنتاگونيسم اجتماعي از كارخانه‌ها به قلمرو گسترده اجتماعي تبعيت مي‌كند و به تحليل فرم‏هاي جديد سوژگي طي مبارزات مزبور مي‏پردازد. فوكو كاملا داخل اين وضعيت است و چنين است كه به «فراسوي» ماركس مي‏رود. به‏وضوح، بايد به فراسوي نسخه‌هاي اقتصادگرايانه ماركسيسم (آن‏گونه كه برخي از فعالان بدان تن داده‏اند) برويم و تفكر ماركسيستي را كه در امر اجتماعي تجلي يافته است بازيابيم. در نهايت اين همان چيزي است كه مفهوم «زيست‏سياست» به بازنمايي آن مي‏پردازد: نه نفي بل اتخاذ مجدد امر اقتصادي در وجوه حيات- و بدين‏سان در امر سوبژكتيو، در سوژه‏شدن. بنابراين آنچه در جنبش‏هاي دهه 1970 بسط و توسعه يافت در درس‏گفتارهاي فوكو بازتاب يافت يا با آنها در توازي قرار گرفت، درس‏گفتارهايي كه به‏صراحت علامت گسستن از چارچوب‏هاي ساختارگرايانه و اقتصادگرايانه از برداشت قدرت به شمار مي‏رود.

پس با اين حساب [نگريستن] «از پايين» به چه معناست؟ نخست، اين مفهوم به معناي تعريف كردن قدرت از نظرگاه فرودستاني است كه شناخت‌شان در خلال مقاومت و مبارزه در راه آزادي از سيطره آنها كه در «بالا» جا گرفته‏اند دگرگون مي‏شود. آنها كه در پايين قرار دارند شناخت كامل‏تري از كل اجتماعي دارند، عطيه‏اي كه مي‏تواند همچون مبنايي به اقدام انبوه‏خلق در راستاي برساختن امر مشترك خدمت برساند. [نگريستن] از پايين همچنين خط‎‏سيري سياسي را مشخص مي‏سازد: پروژه‏اي نهادي كه نه‌تنها از نيروي واژگون ساختن فرمانروايي بل همچنين از ظرفيت برساختن جامعه‏اي از حيث سياسي بديل برخوردار است.


وبر سازوكارهاي مشروعيت قدرت را بدون باقي گذاشتن هر بديل ممكني معرفي مي‌كند.ليكن وبر تاثيرات، انفعالات و حتي نوآوري را كنار مي‏گذارد، يعني همه‌چيزهايي كه «از چنگ محاسبه مي‏گريزند.»

بسياري از دانش‏پژوهان، حتي بي‏آنكه بدانند، پا جاي پاي ماكياولي گذاشته‏اند.‌ اي. پي. تامپسون، هاوارد زين و … نشان داده‏اند كه چگونه نوشتن از پايين، از نظرگاه فرودستان، دركي روشن‏تر و جامع‏تر از تحولات تاريخي به دست مي‌دهد.

هانا آرنت تلاش مي‌كند تا به مقابله با برداشت ارگانيك از قدرت برآيد و لوياتان را در هم شكند. در آثار وي، قدرت همچون رابطه مطرح مي‌شود اما، برخلاف وبر، او اين رابطه را مسدود نمي‏سازد. به نزد او، ماكياولي قهرمان تغيير در جهان محسوب مي‏شود.

بايد به‏واقع آثار فوكو را در ميانه تنش‏هاي عمده سياسي دهه 70 قرار دهيم. آثار او از بسط آنتاگونيسم اجتماعي از كارخانه‌ها به قلمرو گسترده اجتماعي تبعيت مي‌كند و به تحليل فرم‏هاي جديد سوژگي طي مبارزات مزبور مي‏پردازد.

منبع: روزنامه اعتماد 20 خرداد 98

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + 13 =