مرگ مدرسه

0
0

• عليرضا هاشمي سنجاني / دبير کل سازمان معلمان ايران

مرگ مدرسه 

شايد سخن گفتن از مفهوم مرگ مدرسه از زبان يک معلم بازنشسته و از قضا معلم علوم‌ اجتماعي سخت باشد. مدرسه‌اي که ساليان زيادي از عمر همه ما در آن گذشته است. امروز به نظر مي‌رسد که حال و روز خوبي ندارد و تدابيري که مسئولان در تمام سال‌هاي گذشته براي آن انديشيده‌اند هم دوايي بر درد کمرنگي حناي آموزش و پرورش در تکامل اجتماعي دانش‌آموزان نداشته است. ‌هاشمي سنجاني، دبيرکل سازمان معلمان ايران در اين گفت‌وگو به شرح مفهوم مرگ مدرسه و آسيب‌شناسي نظام آموزش و پرورش مي‌پردازد. * آموزش و پرورش يکي از مهم‌ترين ارکان هر نظام اجتماعي در تعليم و تربيت سرمايه‌هاي اجتماعي آن است. برخي از منتقدان معتقدند که کميت آموزش و پرورش در ايران دچار مشکل است. به نظر شما نقاط ضعف آموزش و پرورش در ايران را در کجا مي‌توان يافت؟ من در آغاز سراغ ريشه‌اي‌ترين و عميق‌ترين لايه‌هايي که فکر مي‌کنم مصيبت از آن‌جا شروع مي‌شود مي‌روم، يعني آن چيزي که ما در سازمان معلمان به آن سونامي انحطاط آموزش و پرورش مي‌گوييم يا حتي از کلمه " مرگ مدرسه " استفاده مي‌کنيم. ما به مفهومي به نام مرگ مدرسه خيلي نزديک شديم و فکر مي‌کنم که هنوز جامعه ما به اين مشکل به صورت جدي توجه نکرده و نمي‌کند و هر‌چه جلوتر مي‌رويم مشکل بزرگتر از قبل مي‌شود و فکر مي‌کنيم هزينه‌هايي که به جامعه تحميل خواهد شد بيشتر از چيزي است که بعضي‌ها فکر مي‌کنند. مهم‌ترين و اصلي‌ترين عامل اين قضيه «تمرکز گرايي» در ايده، اراده و عمل است. اين موضوع باعث شده است که ما در آموزش و پرورش شاهد اين باشيم که کنترل همه‌چيز از الف تا ي آموزش و پرورش تحت کنترل شديد است و اين باعث بروز ? مشکل عمده براي ما شده است. نخست پديده دولت‌زدگي است و ما هم با يک آموزش و پرورش «دولت‌زده» روبه‌رو هستيم. به‌طوري‌که شما براي کوچکترين موضوع در مدرسه منتظر آن هستيد که بخشنامه‌اي از منطقه بيايد يا اداره به آن مجوز بدهد. کوچکترين نوآوري، خلاقيت و حرکتي که ناشي از کار خود مدرسه باشد ديده نمي‌شود. مگر در حيطه‌هايي که خود آموزش و پرورش اجازه آن را داده است. مانند منتشر کردن جزوه در راستاي کتاب درسي، تست و مسائلي از اين دست. بنابراين، اين مشکلات باعث شده که آموزش و پرورش از ? مقوله که پايه همه کارهايش است در ? پايه لنگ بزند. يک ضلع اين مثلث قانوني بودن تصميمات است. ضلع ديگرش مسائل کارشناسي و پشتوانه‌هاي علمي است و سومين ضلعش هم مشارکت است که شامل مشارکت دانش‌آموز، خانواده و معلمان و مشارکت گروه‌هاي بيروني است. درحال حاضر در اين مثلث به يک ضلعش که فقط به مسائل قانوني است، توجه مي‌شود و سعي مي‌شود که تصميمات تنها يک روند قانوني داشته باشند ولي به اين‌که آيا اين روند قانوني پشتوانه‌هاي علمي و کارشناسي دارد اصلا توجهي نمي‌شود. به‌طوري‌که بزرگترين تصميمات در آموزش و پرورش حامي علمي ندارند و کسي نيست که از آنها دفاع کند. مشارکت هم که اصلا مفهومي در اين زمينه‌ها ندارد. به‌طور مثال شما از معلمان بپرسيد که در تدوين اين قانون نقشي داشته‌اند يا خير؟ اصلا اين طور نيست. دانش‌آموز و خانواده هم که جاي خود و جامعه هم هنگامي که اين تصميمات گرفته مي‌شود از آن با خبر مي‌شوند. اين را در موارد متعدد مي‌توانيم ببينيم که تصميمي گرفته و به راحتي کنار گذاشته مي‌شود و بعد‌تر هم بازخوردهاي منفي آن بررسي نمي‌شود و به راحتي به فراموشي سپرده مي‌شوند و هر کسي که مي‌آيد با رد تصميمات قبلي و چند تصميم جديد چند سالي را مي‌گذراند. شما بررسي کنيد که ما در آموزش و پرورش يک وزير نداريم که بعد از رفتن شان بگويند که ما اين اشتباهات را کرده‌ايم همه مي‌گويند که دوران ما بهترين دوران بوده است. همين چند هفته پيش در هفته معلم در جلسه‌اي که با آقاي خاتمي داشتيم در آن‌جا مطرح کرديم که تجارب جهاني گفته‌اند کار تعليم و تربيت را به ? گروه نبايد سپرد. به گروهي که به شرايط بيروني توجهي ندارند و اين شرايط هم در آموزش و پرورش بسيار مهم است وقتي شرايط درحال تغيير است شما هم بايد به فراخور آن شرايط تغيير کنيد. دومين گروه هم تحول طلب‌ها هستند زيرا اين افراد هم به طبع بشري توجه نمي‌کنند، آنها هم يک سري اهداف خاص دارند و مي‌گويند که يا «همه عالم بگيريم يا به همه عالم پي زنيم» و به نياز‌هاي طبيعي بشر توجه نمي‌کنند و ما در ايران هر دوي اينها را داريم. وقتي ما از مرگ مدرسه صحبت مي‌کنيم در اين زمينه طرحي هم به آموزش و پرورش داديم که طي اين تحقيق اعلام کرديم که گفتمان زمان تفريح بچه‌ها و تفاوتش بين محيط مدرسه تا خانه و آن‌چه که در خانه‌شان مي‌گذرد چقدر فرق مي‌کند با آن چيزي که آموزش و پرورش به آنها آموزش مي‌دهد. وقتي شما اين را بررسي کنيد متوجه مي‌شويد که اين دو کاملا با هم تفاوت دارد. در يک مدرسه‌اي يک روز را آزاد اعلام کردند که هرکس هرجور که مي‌خواهد بيايد و هر چيز هم که مي‌خواهد بياورد. کاملا بعد از اين قضيه همه از اتفاقي که افتاده بود متعجب شده بودند ودانش‌آموزان کاملا در يک مسير ديگري مي‌روند که با آموزش و پرورش متفاوت است. ما در آموزش و پرورش يک کلمه رايانه و يک کلمه از دنياي جديد به آنها آموزش نداده‌ايم و کمترين ارتباط را با دنياي بيرون داريم. درحالي‌که بچه‌ها در يک مسير ديگري مي‌روند. يکسري‌شان کار موسيقي، هنري و گروهي ورزشي مي‌کنند. مصيبت آموزش و آن چيزي که ما از آن به‌عنوان سونامي انحطاط نام مي‌بريم به اين دليل است که اين درواقع مشکل اصلي ما است. *در رابطه با اين قضيه مثال بيشتري مي‌زنيد؟ شما هنگامي که وارد آموزش و پرورش شويد سراغ هر مساله‌اي که برويد به اين موضوعات برمي‌خوريد. من در وزارت آموزش و پرورش در زمان اصلاحات مسئوليت داشتم و با توجه به برداشت شخصي‌ام و برداشتي که از دولت داشتم سعي کرديم که آيين‌نامه‌اي را تدوين کنيم که اجازه بدهد تشکل‌هاي غيردولتي در آموزش و پرورش هم ايجاد شوند. با اين‌که آن دولت مدعي تقويت جامعه مدني بود ما نتوانستيم آن را از مجاري قانوني دنبال کنيم. من چند روز پيش در وزارتخانه بودم که ديدم مباحث بازگشايي مدارس جديد آغاز شده است و من جزوه‌اي در اين‌باره داشتم که نقش دانش‌آموزان در بازگشايي مدارس در کشور‌هاي مختلف بود و اين‌که خود دانش‌آموزان براي اين روز برنامه‌ريزي مي‌کنند و مراسم را تدارک مي‌بينند. ما زير کولر دولتي نشستيم و ميوه و چايي مي‌خوريم و بعد مي‌گويند که ما پروژه مهر براي بازگشايي مدارس داريم. در بسياري از کشور‌ها بازگشايي مدارس با شادي همراه است و يک اتفاق خوبي در جامعه مي‌افتد ولي در اين‌جا ما در شهريور يک نشاط يا حرکتي که خود دانش‌آموزان انجام دهند، نمي‌بينيم و باز هم يک بخشنامه‌ و يک پارچه‌اي سر در مدرسه مي‌زنيد که به «سنگر مدرسه خوش آمديد» و ما هنوز از کلمات سنگر و از جلو نظام و اينها استفاده مي‌کنيم. اين موارد در مورد تشکل‌هاي معلمانش نيز همين‌طور است. ما از زمان آقاي مظفر شروع کرديم و گفتيم که ما حدود ?? معلم هستيم و مي‌خواهيم دور هم جمع شويم و ايراد‌هايي که به نظرمان مي‌رسد را به شما برسانيم ولي بلافاصله به ما گفتند نه، شما بهتر است که درباره مشکلات دانش‌آموزان صحبت کنيد، نمي‌شود که شما زيرمجموعه ما باشيد و بخواهيد ما را نقد کنيد. يعني اصلا اين برايشان قابل پذيرش نيست که کسي در يک مجموعه‌اي کار کند ولي نسبت به يک سري مسائل در آن مجموعه نقد داشته باشد. براي همين است که نه‌تنها دست ما را نگرفتند بلکه برايمان پرونده هم درست کردند و ما را تحت فشار گذاشتند. * بحث مرگ مدرسه چه نمودهاي ظاهري دارد؟ به چه مدرسه‌اي مرده گفته مي‌شود؟ در اين مفهوم ما با اين مواجه هستيم که جايگاه مدرسه در شکل‌گيري توانايي دانش‌آموزان به صفر گرايش پيدا مي‌کند. به‌طور مثال در انتهاي آموزش و پرورش ما کنکور را داريم. در بازار کنکور غيرآموزشي ما چيزي حدود ?‌هزار‌ميليارد پول رد و بدل مي‌شود. از انواع موسسات کنکور و موسساتي که از پيش‌دبستاني وجود دارد اين را مي‌شود فهميد که خانواده‌ها آموزش و پرورش را توانا در ارايه خدمات به خانواده و بچه‌هايشان نمي‌دانند و از همان ابتدا بچه‌ها را به اين موسسات مي‌فرستند. اين نشان مي‌دهد که آموزش و پرورش در ساده‌ترين چيزي که کار آموزش باشد، ناتواني دارد. يا شما بحث زبان را در نظر بگيريد وقتي در خود آموزش و پرورش آمار وجود دارد که اکثر کساني که زبان مي‌دانند در آموزش و پرورش اين را ياد نگرفته‌اند و در بيرون کلاس‌هايي رفته‌اند. اين در موضوعات زيبايي‌شناسي و هنر يا حتي مهارت‌هاي اجتماعي نيز مصداق دارند. آموزش و پرورش متکفل ? کار است. نخست بايد مسائل علمي حداقلي را به دانش‌آموزان، آموزش بدهد و دوم اين‌که در اجتماعي کردن آنها موثر باشد. اين کارکرد‌ها هر چه جلوتر مي‌آييم در آموزش و پرورش کمرنگ‌تر مي‌شود. * با اين تفسير که شما از آن صحبت مي‌کنيد پس چرا نظام مدرسه و آموزش و پرورش ادامه پيدا مي‌کند؟ خود کساني هم که در آموزش و پرورش کار مي‌کنند نظرشان بر اين است که علت ماندگاري آنها عمده‌اش اين است که به‌طور مثال ما مي‌شنويم چرا دولت ايران‌خودرو را تعطيل نمي‌کند و پاسخ مي‌دهند که صرف تعطيل شدن نيست، چند‌هزار نفر در آن‌جا مشغول به کار هستند و بحث اشتغال زايي در ميان است. دولت ممکن است که هزينه بالاتري انجام دهد که اشتغال آسيب نبيند و اين به نظر مي‌رسد که در مورد آموزش و پرورش هم در ميان است. از طرف کادر کاري است که افراد مشغول به آن هستند و حقوقي مي‌گيرند و زندگي‌شان را مي‌چرخانند و از طرف خانواده‌ها هم مدرکي است که براي دانش‌آموزان مي‌ماند. اگر مدرک وجود نداشته باشد و استنادي به آن مدرک در جامعه نباشد به نظر مي‌رسد خيلي‌ها از فرستادن بچه‌هايشان به مدرسه خودداري مي‌کنند. به‌طوري که چند‌ سال پيش اين اتفاق افتاد و يک سري مدارس باب شد که اينها کلاس تشکيل نمي‌دادند و دانش‌آموزان در مدرسه‌اي ثبت‌نام مي‌کردند و بعد مي‌رفتند يک جاي ديگر کلاس‌هاي خودشان را خصوصي برگزار مي‌کردند و بعد مي‌آمدند در آن مدارس فقط امتحان مي‌دادند اين به آن خاطر است که خانواده‌ها به نظام آموزش و پرورش اعتماد ندارند. به نظر مي‌رسد که آموزش و پرورش در نقش‌هاي اصلي که به عهده‌اش است ناتوان است ولي به دليل اين دو موضوع، داشتن شغل و درآمد براي تعدادي و از طرف ديگر مدرک اين راه ادامه پيدا مي‌کند. من در تهران در شمالي‌ترين نقطه تهران و هم در پايين‌ترين نقطه کلاس دارم و اين را مي‌بينم که دانش‌آموزان خيلي به هم نزديک هستند و خواسته‌هايشان هم به يکديگر نزديک است و رشد ارتباطات باعث شده که شمال و جنوبي که در ذهن والدين هست در ذهن بچه‌ها کمتر شده ولي اين مشکلات در همه جا وجود دارد. ما مدتي قبل نشستي با آقاي حجاريان داشتيم و در آن‌جا آقاي حجاريان گفتند که آموزش و پرورش درحال حاضر اهميتي براي دولت ندارد و شما بي‌خود به آب و تاب افتاده‌ايد و آموزش و پرورش موضوع دولت نيست و برخلاف ديگر جاهاي دنيا آموزش و پرورش ما دوتکه شده و آموزش عالي از آن جدا شده است و آن قسمتش هم برخلاف ديگر نقاط دنيا است که ابتدايي را به خاطر تاثير ??‌درصدي که روي شکل‌گيري شخصيت افراد دارد بيشتر مورد توجه قرار مي‌دهند اما در ايران ما برعکس هستيم و به قسمت دوم اهميت بيشتري مي‌دهيم چون آدم‌ها هرچه بزرگتر مي‌شوند بيشتر مي‌توانند حرف بزنند و اعتراض کنند ولي بچه‌هاي ابتدايي خواسته‌اي ندارند. شما همين مشکلي که در منطقه ? در رابطه با تجاوز به وجود آمده را در نظر بگيريد. دانش‌آموز تريبوني ندارد و کسي نيست که از او حمايت کند و بعد ما به خود آموزش و پرورش هم اين را مطرح مي‌کنيم معلمي را که شما استخدام مي‌کنيد ممکن است در‌ سال سوم يا چهارم خدمتش با مشکلات روحي و رواني مواجه شود و ما در آموزش و پرورش مکانيسمي براي نظارت مداوم بر اينها نداريم. * چه شرايطي بايد مهيا شود تا آموزش و پرورش در تکامل اجتماعي دانش‌آموزان نقش موثري داشته باشد؟ چيزي که در دنيا به‌عنوان يک تجربه بشري است، «مردمي شدن» آموزش و پرورش است. شما وقتي همه سيم را دست خودت بگيري طرف مقابل اصلا چيزي ندارد که بخواهد اتصال برقرار کند. شما پايگاهي براي خانواده در نظام آموزش و پرورش تعيين نکرده‌ايد و تنها چيزي زير عنوان انجمن اوليا و مربيان تعريف کرده‌ايد که تنها نگاه اقتصادي به آن وجود دارد. اين‌که کارها و تصميمات ما برآيند افکاري از پايين باشد ما چنين سيستمي نداريم و اين مشکل ما است. من به‌عنوان کسي که کارم رشته انساني بوده است تحقيقي کرده‌ام که در آن حدود ??کشور را بررسي کردم. هم از کشور‌هاي توسعه يافته و هم از کشورهاي درحال توسعه که در اينها درس تاريخ درس ديکته شده‌اي نيست، موضوع دارد ولي خود معلم مباحثه مربوطه را مطرح مي‌کند. ما اين را تحميل مي‌کنيم که شما بايد اين را بخوانيد و حتي درباره اين شخص هم اين‌گونه بخوانيد. ما معمولا همه سيستم‌مان آمرانه است و در اين سيستم شما مي‌گوييد و ديگران بايد عمل کنند و چيزي از پايين به بالا نمي‌آيد. در همين انتخابات اخير آقاي صالحي اميري به‌عنوان نماينده فرهنگي آقاي روحاني مناظره‌اي انجام دادند و در اين مناظره اعلام کردند که «سيستم آموزش و پرورش ما يک سيستم يک طرفه است و ما اگر بياييم اين سيستم را دوطرفه مي‌کنيم». شما وقتي خياباني يکطرفه است نمي‌توانيد بگوييد که ما سال‌ها نشسته‌ايم که خودرويي از اين طرف بيايد و به اين خاطر است که نمي‌گذارند که بيايد. امري که شايد بتواند اين قضيه را درست کند دوطرفه شدن اين خيابان است. در نظام آموزش و پرورش ما هيچ صدايي از معلمان شنيده نمي‌شود و هيچ‌کسي نيست که حرف اين پايين‌تر را به بالادستي‌ها بزند. اين را در نظر بگيريد که در شوراي عالي آموزش و پرورش بايد ? معلم هم حضور داشته باشند ما تحقيق کرديم، ببينيم که اينها چه کساني هستند و بعد ديديم که ? مديرکل را به اسم معلم آن‌جا گذاشته‌اند. چون سيستم دوطرفه نيست صداي دانش‌آموز و معلم شنيده نمي‌شود و خواسته‌هايشان اجرايي نمي‌شود و با اين حال نمي‌شود انتظار تحولي در اين سيستم را داشته باشيم. * نسبت آموزش و پرورش ما با دنياي جديد به نظر مي‌رسد حکايت ? مسير جداگانه است. اين نسبت چگونه است؟ هم با خواسته‌هاي دانش‌آموزان و هم در راستاي مسائل جديدي که در دنيا به وجود آمده است؟ مسئولان ما نگاه ديگري دارند و معمولا اين نگاه‌ها ? ويژگي بارز دارند. يکي استقلال را دنبال مي‌کند و ديگري هم استغنا را. يعني اينها فکر مي‌کنند که پاسخ همه سوالات را دارند براي همين است که اگر کسي اين‌گونه فکر کند که پاسخ همه سوالات را دارد ديگر دنبال اين نمي‌رود که ديگران به اين مشکل و سوال چگونه پاسخ مي‌دهند که بتواند از آنها هم استفاده کند. براي همين است که آموزش و پرورش ما با دنيا و بيرون از خودش کمترين ارتباط را دارد و اين عدم ارتباط باعث شده که از تجارب و دستاورد‌هاي بشري کمترين استفاده را کند. هنگامي که ما استقلال را به مفهوم عدم ارتباط بگيريم اين مي‌شود که خودشان مي‌نشينند و در يک فضاي کاملا بسته پرسش مطرح مي‌کنند و پاسخ مي‌دهند. درحالي‌که در دنياي واقعي ممکن است مسائل طور ديگري باشد. درحالي‌که اين عدم ارتباط باعث مي‌شود که شما کار، تلاش و هزينه کنيد و بعد از يک مدت مي‌بينيد که دانش‌آموزان ما که بيرون مي‌آيند همه از آنها ناراضي هستند. خانواده، مدرسه و جامعه همه ناراضي هستند. از لحاظ کارکردي تا مسائل ديگر… ما درواقع به قول آقاي روحاني در دوران توهمي هستيم و با واقعيت‌ها فاصله داريم و اين واقعيت‌هاي دروني افراد است مانند اين‌که يک جوان شادي، حرکت و تحرک را دوست دارد و ما هيچ کدام از اينها را به رسميت نمي‌شناسيم و در دنياي بيرون هم همين‌طور است خواسته‌هاي متنوعي که وجود دارد اينها را ما درواقع نديد مي‌گيريم و اين باعث مي‌شود که آموزش و پرورش آن کارآيي لازم را نداشته باشد. * يکي از راه‌هايي که خيابان يکطرفه آموزش و پرورش را دوطرفه مي‌کند آموزش فعاليت‌هاي مدني و تقويت نهاد مدني است. ما در آموزش و پرورش اين کار را انجام داده‌ايم؟ يک حرکت‌هاي کوچکي در زمان آقاي خاتمي شروع ولي سريع پرونده‌اش بسته شد. در آن زمان بحث شوراهاي دانش‌آموزي خيلي جدي‌تر گرفته مي‌شد و اينها در سطح کشور مجلس دانش‌آموزي را شکل مي‌دادند که اين مجلس دانش‌آموزي قانون وضع مي‌کرد و من خاطرم هست که در آن‌جا چيزي را تصويب کردند که براي اولين بار در تاريخ ايران با اين پديده روبه‌رو شديم و آن هم تحت عنوان «حقوق دانش‌آموز» بود که قرار بود اين مصوبه برود در شوراي عالي آموزش و پرورش و در آن‌جا به رسميت شناخته شود و بعد‌تر اينشکلش ماند و محتوايش از بين رفت. در حوزه فعاليت معلمان هم در آن زمان ما مديران انتخابي داشتيم هرچند خيلي کوتاه و نه حداکثري چون معلمان بايد ? نفر را انتخاب مي‌کردند و از بين اين ? نفر منطقه يکي را انتخاب مي‌کرد يا حتي کتابي تحت عنوان گفت‌وگوي تمدن‌ها و آموزش حقوق شهروندي چاپ شد که همه اين ها جلويش گرفته شد. تا دولت جديد که آقاي روحاني در ابتداي امسال دوباره بحث حقوق شهروندي و بحث ورود دانش‌آموزان به اين مسائل را مطرح کرد. * البته اين را که مطرح مي‌کنيد بعضي معتقدند که بزرگترين ضربه‌اي که ما به بعضي مفاهيم مي‌زنيم اين است که به‌عنوان درسي تبديل و دچار امتحان و سوال مي‌کنيم. اين اتفاق براي حقوق شهروندي هم مي‌افتد؟ فقط يک امتحان اضافه کرديم يا اين‌که مي‌توانيم اين حقوق را آموزش بدهيم؟ آموزش و پرورش به جاي اين‌که فضاي داخلي مدارس را به آن سمت ببرد که اين ارتباط دوطرفه ايجاد شود در حال حاضر فقط اعلام کردند که با توجه به منويات آقاي رئيس جمهوري ما در درس علوم‌اجتماعي قسمتي را به نام حقوق شهروندي اضافه مي‌کنيم. وليکن اين چيزي را بيرون نمي‌دهد. ما يک شعار داشتيم که« اين آموزش‌دهندگان را چه کسي آموزش مي‌دهد؟» وقتي شما در سيستم آموزش و پرورش کسي را نداريد که منتقد باشد چگونه مي‌توان انتقاد را آموزش داد. همين امسال ما از چند منطقه تهران انتقاد کرديم ولي اينها رفتند از ما شکايت کردند. فضاي آموزش و پرورش فضاي حقوق شهروندي نيست که شما بتوانيد نگاه دوطرفه را آموزش بدهيد. البته اين را در فضاهاي جامعه هم داريم. ما چند وقت پيش خدمت آقاي‌هاشمي رفسنجاني بوديم به ايشان گفتيم که يکي از چيزهايي که بايد به آن فکر شود اين است که «فضاهاي عمومي» تعريف شود. شما نمي‌توانيد يک جايي را به ما بگوييد که در آن‌جا دولت نباشد و ما اين را نداريم. آموزش و پرورش اين مفاهيم را مي‌گيرد و اينها را تبديل مي‌کند به چند صفحه کاغذ و اين را دست چند نفر مي‌دهد که خودشان اين آموزش‌ها را نديده‌اند و با سبک قديم رشد کرده‌اند. ما اين‌گونه فکر مي‌کنيم که اين مفاهيم از اين آموزش و پرورش در نمي‌آيد و نبايد توقع داشته باشيم که اين آموزش و پرورش بتواند شهروند تربيت کند .

روزنامه شهروند

 چهارشنبه, 23 ارديبهشت 1394

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *