Home انتخاب سردبیر كرونا و روزگار ما در گفت‌وگو با احسان شريعتي
كرونا و روزگار ما در گفت‌وگو با احسان شريعتي
0

كرونا و روزگار ما در گفت‌وگو با احسان شريعتي

0
0

طغيان طبيعت عليه دستكاري‌ انسان

محسن آزموده

كرونا همچنان قرباني مي‌گيرد، اگرچه در رسانه‌هاي سراسر جهان اخباري به گوش مي‌رسد مبني بر اينكه شمار تازه مبتلايان و درگذشتگان در بيشتر جاها رو به كاهش است. با اين همه هنوز هيچ‌كس نمي‌داند كه اين ويروس فراگير قرن بيستمي در آينده چه رفتاري در پيش خواهد گرفت و چگونه قربانيان خود را انتخاب خواهد كرد. دولت‌ها و مقامات رسمي به ويژه مسوولان بهداشت و درمان، كماكان بر رعايت فاصله‌گذاري اجتماعي و پروتكل‌هاي بهداشتي اصرار مي‌ورزند و مي‌گويند كه اين كم‌شدن يا ثابت‌ماندن آمار را به هيچ عنوان نبايد نشانه از ميان رفتن خطر و تهديد تلقي كرد و مردم همچنان بايد مراقب باشند، چون هنوز ناشناخته‌ها درباره كوويد 19 و رفتار پيچيده‌اش، بيشتر از اطلاعات مطمئن است همچنان كه وقايع اخير به خوبي ضعف و جهل و ناتواني انسان در برابر طبيعت را نيز به او يادآور شد، انسان چنان به توانايي‌ها و اطلاعات محدود خود مغرور شده بود كه در اين خيال خام به سر مي‌برد كه همه هستي را در چنگال خود دارد. كرونا همچنين بسياري از مفروضات ما درباره دولت‌ها و نقش آنها در سامان سياسي جوامع و مباحث كليدي اقتصاد و انديشه سياسي را نيز دچار چالش ساخت. در نهايت آنكه كرونا بار ديگر ما را با خويشتن خويش و با مرگ مواجه ساخت، تنها و يكه رها شده در جهان و محتاج ديگري. در گفت‌وگوي حاضر با احسان شريعتي، استاد و پژوهشگر فلسفه تلاش كرديم به برخي از ابعاد تامل‌برانگيز ماجراي كرونا از حيث فلسفي و البته سياسي و اجتماعي بپردازيم.

هيچ‌كس نمي‌داند كه پديده جهان‌گير كرونا قرار است تا كي ادامه يابد و همگان را درگير سازد. در آغاز بفرماييد از نظر شما اين موضوع از حيث فلسفي چه پرسش‌هايي را مطرح كرده است و متفكران را از چه منظرهايي دچار چالش ساخته است؟

براي ژرف‌انديشي يا تامل فلسفي پيرامون اين پديده هنوز قدري زود است. اقبال لاهوري مي‌گفت «اقبال» (و به‌طوركلي فيلسوف) هميشه با تاخير از راه مي‌رسد، چراكه به ‌تعبير هگل جغد مينروا (نماد خرد و فلسفه‌ورزي) هنگام غروب خورشيد برمي‌خيزد. آنچه فعلا آشكار است و متفكران را به تامل فرامي‌خواند، اينست كه خفاش كرونا ديگر برخاسته و بر جهان سايه گسترده و جنايت مي‌كند و جهش اين ويروس «تاجدار» را مي‌توان طغيان طبيعت عليه دست‌كاري‌ انسان دانست. تهاجمي ‌چنان‌كه بشريت را خانه‌نشين ساخته و همچنان كشتار مي‌كند. اين پديده موجب شده كه رويكرد انسان به جهان و طبيعت زير سوال رود و به تامل برانگيزاند. يكي از موضوعات خاستگاه حادثه است، اينكه آيا در نتيجه و بر اثر مداخله انساني مثلا در آزمايشگاه (و به سفارش چه قدرتي) پديد آمده است. مثلا چند سال پيش سازمان اطلاعات امريكا، سيا، گزارشي در اين زمينه منتشر كرده كه نسبت به وابستگي دارويي به چين هشدار داده و به امكان بروز همين فاجعه اشاره كرده بودند. پس ممكن است «خطاي (زيادي) انساني» سرمنشا رخداد بوده باشد. هرچند درباره جزييات نمي‌توان نظر قاطع داد. اما در همه حال، رويكرد انسان نسبت به طبيعت زير سوال رفته و مورد مناقشه است.

منظورتان از رويكرد انسان به طبيعت چيست؟

اينكه انسان مي‌كوشد از حدود طبيعي خود و ابعاد محيط خويش تجاوز كند. آنچه يونانيان باستان نوعي اغراق و غلوّ ناشي از غرور يا زياده‌روي بي‌رويه Hybris مي‌ناميدند. انسان بيش از ظرفيت‌هاي طبيعي و توازن و تعادل و تحمل اكوسيستم توليد و مصرف مي‌كند. در اينجاست كه اساس طرح «تملك و تسخير» طبيعت كه طرز نگرشي دكارتي و به‌طوركلي پروژه سرمايه‌داري موسوم به «مدرن» در تعامل با طبيعت بود، به پرسش گرفته مي‌شود؛ با ظهور انواع آلودگي‌ها و بيماري‌ها كه در حال‌حاضر به‌ صورت مزمن درآمده، مانند ايدز و جنون گاوي و تب مالت گوسفندي و آنفلوآنزاي مرغي و ابولا و.. در نتيجه، همه جهش‌هاي ژنتيك و برهم‌خوردن نظم طبيعت كه در اثر دستكاري و مداخله‌گري بشري پديد آمده‌اند. طبيعت اين بار به ما واكنش نشان و هشدار مي‌دهد كه زيستگاه ما ابعاد ناشناخته‌اي دارد و انسان نمي‌تواند روي وسايل و ابزارهاي عقلاني و فن‌سالارانه خود حساب كند. طبيعت اينك مي‌تواند كليت وجود او را تهديد به نابودي كند. از سوي ديگر، در اين ماجرا خود انسان و انسانيت او، به‌ زبان فيلسوفان وجود-اگزيستانس- چون كركگور و..، مبتلا به نوعي نوميدي يا «بيماري تا پاي مرگ» شده يا به ‌تعبير نيچه انسانيتي مستهلك، فرسوده و «خسته» شده است. آنجا كه مي‌گويد: «هيچ‌انگاري امروز چيست اگر همين خستگي نيست؟… ما، امروز از انسان خسته ‌شده‌ايم.» از نظر زيست‌شناختي نيز چنين است؛ الان اروپا و غرب به اين علت آسيب‌پذيرتر است كه جمعيت پيرتر‌ند و ازاين‌رو، گويي شمال از جنوب شكننده‌تر است! حال ‌آنكه تصور سابق و «انديشه غالب» اين بود كه علم و تكنيك و اقتصاد بازار مي‌توانند براي اقليتي در شمال رفاه و خوشبختي را تامين كنند. فاجعه يا فضيحت كنوني اما بي‌نظم بودن نظم نوين جهاني‌سازي را عيان ساخت، يعني در فرآيند جهاني شدن همه امور به ‌هم مربوط، نظمي كه در شرق و جنوب توليد مي‌كند تا در شمال و غرب مصرف شود، ديگر برهم مي‌خورد، زيرا همه جاي اين دهكده كوچك جهاني به يكديگر چنان مربوط مي‌شود كه گويي «اعضاي يكديگرند» و هر اتفاقي كه در يك نقطه از دنيا رخ بدهد، به سرعت به جاهاي ديگر جهان نيز سرايت مي‌كند. بنابراين اين بار ديگر يا بايد به راستي نظمي عادلانه برقرار شود يا ديگر قرار بي‌قرار! همچنين اين نظم نوين عادلانه بايد با مديريتي جدي اعمال شود، به‌خصوص از آنجا كه مربوط به سلامت و امنيت جاني و الفباي ابتدايي براي ادامه بقاست و زندگي با كرامت و شأن انساني؛ به‌عبارت ديگر تجربه ويروس «تاج‌دار»، به‌رغم همه دروغ‌هاي «شاخ‌دار»ي كه قدرت‌ها تاكنون گفته‌اند، به خوبي نشان داد كه سرنوشت كل بشر به هم مربوط است و بايد حداقل‌ها براي كل بشريت تامين شود و در يك كلام، نظم قديم ديگر زير سوال رفته است. بنابراين مقدمات، هم رويكرد به طبيعت و هم نظم اجتماعي كه ممكن است در وهله نخست به‌ ظاهر به اين بيماري مربوط نباشد، در واقع مربوط است و پيامدهاي اين بيماري شكننده‌بودن نظم‌ قديم و نظام ايمني بشر را آشكار مي‌سازد.

به‌نظر مي‌آيد اين بيماري در مناسبات و روابط شخصي و فردي انسان‌ها با يكديگر و بلكه در رابطه با نزديك‌ترين افرادشان نيز تاثير گذاشته است.

بله همين‌طور است. اينكه در وهله اول افراد بايد حداقل فاصله دو متري را رعايت كنند، انسان را به ياد داستان جوجه‌تيغي‌هاي شوپنهاور مي‌اندازد كه در هواي سرد ناچار بودند براي گرم ساختن خود در برابر سرما به ‌يكديگر نزديك شوند اما از آنجا كه بر تن‌شان تيغ داشتند و يكديگر را زخمي مي‌كردند، بايد فاصله مناسبي با يكديگر را مي‌يافتند. يعني هم هواي هم را داشته باشند و هم به يكديگر آسيب نرسانند. اين همان نظريه «اجتماع‌پذيري اجتماع‌ناپذير» انسان‌هاست كه كانت از آن سخن مي‌گفت. از يكسو، انسان به ديگران نياز دارد و بدون آنها نمي‌تواند نيازهاي خود را برطرف سازد، چنان‌كه برخي از متفكران باستان همچون ارسطو معتقد بودند كه انسان ذاتا و به«طبع» (فوزيس) موجودي اجتماعي است. از سوي ديگر، برخي ديگر مي‌پنداشتند كه اجتماعي زيستن انسان‌ها امري مصنوعي و قراردادي است و انسان‌ها صرفا براي رفع نيازهاي‌شان مجبورند با يكديگر تشكيل اجتماع دهند. حالا اين بحث «فاصله‌گذاري اجتماعي» كه بايد گفت جسماني، اين موقعيت متناقض و مساله‌ساز را پديد مي‌آورد كه از يكسو بايد انزوا را رعايت كنيم و اين خود معضلاتي را پيش مي‌آورد، از بحران ركود بي‌سابقه اقتصادي گرفته تا اختلالات روان‌پريشانه. انسان‌ها را از هم دور مي‌سازد و اين تجربه انزوا مثل زندگي در زندان است كه مشكلات خاص خود را مي‌آفريند و از سوي ديگر در همين زمان براي ادامه بقا و مواجهه با اين بحران بايد شبكه‌هاي قوي و ايمن اجتماعي ساخت و همگان بايد براي حل اين مشكل دست به دست هم بدهند. بنابراين اين دو اقتضا به ‌ظاهر باهم تناقض دارد و يافتن يك ميانگين درست ميان انزوا و اجتماع، يكي از مسائل جديد است كه نوعي از روابط و مناسبات و ساماندهي جديد در مناسبات انساني را ايجاب مي‌كند و با اينكه الان وسايل بسيار مدرني در اختيار ما هست كه به اين نيازها پاسخ بدهد، اما اختلالات نشان مي‌دهند كه آمادگي لازم هنوز وجود ندارد و موانع بسياري دارد.

اين موضوع از حيث اقتصادي هم تاثيرات گسترده‌اي گذاشته است.

بله، در ركود ناشي از اين بحران، الان بنيه كشورهاي مختلف با يكديگر متفاوت است. البته حتي كشورهاي پيشرفته صنعتي نيز تا مدتي مي‌توانند مقاومت كنند و پس از آن ممكن است بحران‌ها و انفجارهاي بزرگ اقتصادي و حوادث بزرگ ديگري مثل رويداد جنگ‌ها، برآمدن ديكتاتوري‌ها و مسائلي كه در قرن گذشته پديد آمد، منتها در ابعاد وسيع‌تري، تكرار شود. بنابر تجربه‌هاي پيشين بايد توجه كرد كه بحران كرونا جبرا و الزاما به بهتر شدن اوضاع نمي‌انجامد و اگر بشريت نتواند با عقلانيتي تازه خود را بازتعريف كند، صدمات و آسيب‌هاي بزرگ و مهلكي خواهد خورد.

بسياري از جنبه سياسي هم به اين موضوع پرداخته‌اند، خصوصا كساني كه رويكردهاي چپ‌گرا دارند. مثلا بحث دولت‌ها مطرح و اين ديدگاه برجسته شد كه برخلاف‌نظر رايج نئوليبرال‌ها، اتفاقا اين دولت‌ها هستند كه مي‌توانند بحران‌هايي چنين فراگير را كنترل كنند. از جنبه ديگري هم البته مي‌توان به اين ماجراي پررنگ شدن نقش دولت‌ها اشاره كرد، يعني از اين جنبه كه دولت‌ها در چنين شرايطي توجيه بيشتري براي كنترل و محدود كردن آزادي‌هاي مردم مي‌يابند. ارزيابي شما از اين دو ديدگاه چيست؟

البته از آنجا كه ما از منظر نظارت دولتي در «آزاد»ترين كشور دنيا زندگي مي‌كنيم، بحمدالله اين مشكل را نداريم. اما به هر حال بايد نگران باشيم كه در دموكراسي‌ها ديكتاتوري برپا نشود. البته در كشورهاي صنعتي به اين نتيجه رسيده‌اند كه تنها با دخالت دولت ممكن است اين مشكل حل شود. براي مثال در اين قضيه قرنطينه مقررات سختي در كشورهاي غربي گذاشته و نظارت دولتي هم بسيار قوي اعمال شد. مثلا در كانادا جلوي هر مغازه يك پليس ايستاد تا افراد با فاصله وارد شوند يا در فرانسه كه شهروندان بايد براي خروج از خانه توجيه مكتوب اعلام شده داشته باشند و اگر فردي بدون مجوز قانوني در شهر تردد كند، با جريمه‌ سنگين مواجه مي‌شود. بنابراين در كشورهاي ليبرال ضرورت دخالت گسترده دولت مطرح شده است. يكي از نمونه‌هاي موفق چين است كه دولت توانست با مداخله گسترده بحران را مهار كند. اما اين مداخله گسترده مشكلات خود را هم دارد. يعني مشابه همان تناقض اجتماع و انفراد، اينجا بين آزادي‌هاي فردي و دخالت دولتي تنش پديد مي‌آيد. در كشور ما كه نوعي بي‌اعتمادي عمومي نسبت به رسانه‌هاي رسمي در ميان گروه‌ها و اقشار مختلف اجتماعي ‌وجود دارد كه در نتيجه اشباع اطلاعات رخ داده است. يعني هر كس هر كاري مي‌خواهد مي‌كند و همه در اين باره نظر مي‌دهند و كار خود را مي‌كنند كه رفتاري خطرناك است و هر دم بر آمار كشتگان افزوده مي‌شود. اما واقعيت اين است كه تا وقتي شرايط سلامت برقرار نشده، مسائل بعدي مطرح نمي‌شوند. يعني زماني مي‌گفتند كه در وهله نخست بايد امنيت برقرار شود، حالا يك پله عقب‌تر رفته‌ايم و مي‌گوييم اول بايد سلامت باشد تا بتواند امنيت برقرار شود و در اين فضاي امن، مطالباتي چون آزادي و عدالت و توسعه و تعالي طرح شوند. عدالت و آزادي مكمل همند. اما همه اينها در شرايط سلامت و امنيت و در ربط با يكديگر امكان‌پذير مي‌شوند، يعني در شرايطي كه دولت ملي و مُدرن به عنوان نيروي داور يا مدير و مدبر، ناظر بر اجتماع برساخته شود. در ايده‌آل‌ترين شكل و در چشم‌اندازي ليبرتر- آنارشيستي، البته دولت و اجتماع (شوراها) بايد يكي شوند. اما در حال حاضر و به‌ويژه در تدبير اقتصادي و سياست‌گذاري اجتماعي، اين دولت‌ها هستند كه تصميم مي‌گيرند و مسووليت دارند و به ويژه، بحث سلامت و امنيت را نيز دولت‌ها كنترل مي‌كنند. به‌ تعبير ميشل فوكو كه بحث به‌روزي در اين مورد دارد، كنترل جمعيت و سلامت تحت نظارت دولت‌هاي مدرن درآمده‌اند و در عصر جديد است كه دولت‌ها قوي‌تر شده‌اند اما نظارت‌شان به‌خلاف شيوه‌هاي نظارتي قديم كه زياده «مرئي» بود و شاه با خدم و حشم مي‌آمد، امروزه «نامرئي» شده است. داستان كنترل زندان بنتام يا همان برج سراسربين (Panopticon) به همين معناست. بنابراين در عصر مدرن دولت‌ها نقش بسيار مهمي ايفا مي‌كنند. الان هم به‌رغم حاكميت گفتمان اقتصاد آزاد و شعارهاي موسوم به «نوليبرال»، در همين رخداد كرونا روشن شد كه تا دولت‌ها با نوعي اشتراك مساعي جهانشمول بشري با اين بحران مواجه نشوند، نمي‌توان با اين پيامدهاي «منحوس» ويروس تاجدار مقابله كرد. بنابراين از يكسو ضرورت دارد كه دولت‌ها، به ويژه مدعي دموكراسي، وظايف خودشان را به ‌درستي و به ‌نحو شايسته انجام دهند. البته منظور ما اينجا از واژه «دولت» كل «نظام» و «حكومت» يا حاكميت سياسي است و نه «هيات دولت». دولت در اموري كه صلاحيت دارد مانند تامين اقتصادي و پوشش اجتماعي و..، و نه در عرصه‌هايي كه فاقد صلاحيت است (امور اعتقادي، تنوع سياسي، جامعه مدني و حقوق و آزادي‌هاي فردي و..) .

ارزيابي شما از عملكرد دولت به معناي State در جامعه ما چيست؟

آشكار است كه دولت (يعني همان «استيت») ما، از ابتدا در داستان مهار اين ويروس ضعيف عمل كرده و در نتيجه، ويروس بدسگال به‌خصوص در ايام نوروز مثل بمب در كشور منفجر شد و هنوز ممكن است در هفته‌هاي آينده آثار كشنده خود را نشان دهد. متاسفانه در ماجراي ورود ويروس يكي از ضعيف‌ترين مديريت‌ها را در مقايسه با ساير كشورها داشتيم. اما متكي به جانفشاني‌هاي كادر درماني و پزشكي، مي‌توان گفت كشور ايران خيلي خوب عمل كرده است. هرچند در مورد آمار و ارقام رسمي حرف و حديث زياد است، اما گسترش بيماري مي‌توانست باز هم خيلي گسترده‌تر نمودار شود. بنابراين بايد از تلاش‌هاي اين كادر درماني و اكثريت شهرونداني كه ضوابط را رعايت كردند، به‌رغم اقليت بسيار «رها»، قدرداني شود.

ارزيابي شما از واكنش مردم به اين ويروس چطور بود؟

به ‌نظر من اكثريت جمعيت شهروندان خوب عمل كرد. بسياري از مردم در ايام عيد به شهرستان‌ها يا به ديدار قوم و خويشان نزديك خود نرفتند. البته به جز طبقات و اقشار وسيعي از مردم كه مجبورند براي كار و امرار معاش روزانه از خانه خارج شوند و دولت مسوول رسيدگي به امور آنها بوده است، اقليتي هم در همه جا هستند و در جامعه ما نيز كه براي خود و ديگران مشكل مي‌سازند و سيستم كلي هم نظارتي نمي‌كند. بنابراين در جامعه ما تلفيقي از جنبه‌هاي مثبت و منفي درهم آميخته مي‌شود و به ‌ضرر اكثريت عمل مي‌كند؛ در حالي‌كه معتقديم نيروهاي دولتي بايد در خدمت امنيت و سلامت و عدالت و آزادي باشند. مثلا در چين وقتي قرنطينه اعلام شد، به همه جا غذا رساندند و جلوي هر ساختماني نيز پليس ناظر ايستاده بود كه كسي بيهوده از خانه بيرون نيايد. حتي نيروهاي نظامي مثل ارتش وارد عمل شد و به جداسازي مردم خدمت كرد؛ به ‌عبارت ديگر وقتي قرنطينه مي‌كنيم، بايد بتوانيم نيازهاي جامعه را تامين كنيم. نيروهاي عظيم نظامي و انتظامي ما نيز مي‌توانند در خدمت اين موضوع باشند، چنان‌كه در همين جريان مقابله با سيل شاهد بوديم كه نيروهاي نظامي يا ارتش حرف اول را مي‌زد. الان هم ضرر را از هركجا بگيرند سود است و هنوز ملت بايد از دولت بخواهد با تدوين برنامه‌اي دقيق و بهره‌گيري از امكاناتش در جامعه فاصله‌گذاري اجتماعي را اجرا و اعمال كند.

البته الان شاهديم كه بار ديگر مشاغل و حرفه‌ها از سرگرفته ‌شده است.

درست است. به هر حال تامين معيشت بسياري از مردم به كار در بيرون بستگي دارد و نمي‌توانند كار نكنند و بنابراين بيرون مي‌آيند و اين داستان ادامه دارد. بحث بر سر اين است كه دولت چگونه بايد نظارت كند. دولت‌ها در زمينه مسائل حياتي مثل سلامت و امنيت و تامين اجتماعي و عدالت حداقلي ضعف دارند.

يووال نوح هراري نويسنده معاصر، در نوشتاري گفته اين وضعيت كرونا انسان‌ها را در دو حوزه با انتخاب مواجه ساخته، نخست اينكه ميان ملي‌گرايي و بستن بيشتر مرزها گام بردارند يا تشريك ‌مساعي و همكاري بين‌المللي را برگزينند. ارزيابي شما از اين سخن چيست؟

اين نكته همان سياسي ديدن صرف قضاياست كه الان به بن‌بست رسيده است. مثلا الان مشخص شده از منظر امريكايي‌ها روش‌هاي تحريمي جواب نمي‌دهد و نيز اينكه مشكلي كه براي ايران پديد آمده براي همه جهان رخ داده است. هيچ‌كس نمي‌تواند ادعا كند كه اين بيماري را صرفا در مرزهاي خود مهار مي‌كند. امروز بيش از پيش مشخص شده كه سرنوشت همه افراد به يكديگر گره خورده است. بنابراين دولت‌ها فراسوي گرايش‌هاي سياسي و فرهنگي ‌بايد گزينه جديدي به ‌نام ملاحظه فراسياسي يا عموم انساني را نيز رعايت كنند. در جايي كه هيچ‌گونه تبعيض و محدوديت و اعمال هژموني معنا ندارد، همه انسان‌ها هم ‌سرنوشتند، بايد به يك رويكرد جهان‌روا برسيم. دولت‌ها يا ناگزيرند كه به چنين راه‌حلي تن دهند يا از سوي افكار عمومي جهاني تقبيح خواهند شد. همچنان كه الان مي‌بينيم در امريكا نسبت به تحريم‌هاي ايران از سوي جامعه واكنش منفي پديدار شده است. همچنين در ايران نمي‌توانيم مدعي شويم كه مسوول اين مشكل امريكا بوده است زيرا شاهديم كه خود امريكا بيشتر از ايران آسيب ديده است. بنابراين نمي‌توان دايما مساله را در چارچوب سياسي مورد بررسي قرار داد و مثلا گفت كه چين خود اين ويروس را ساخته، زيرا اگر چين چنين كرده بود، بيشترين ضرر را خود ديده است. بنابراين اگر هم دولت‌ها مداخله‌اي در پيدايش اين ويروس داشته‌اند، عامدانه نبوده است و از دست‌شان در رفته و باز «خطايي (زياده) انساني» رخ داده است. از اين‌رو بايد يك اصل يا پرنسيب جهان‌روا را پذيرفت كه سلامت كل بشر را تامين كند. الان ديگر درك قديم از قلمرو و سرزمين و «خاك يا خون» منسوخ شده و مرزهاي ميان كشورها در اين مساله تصنعي است. در واگيري سراسر ارضي مرزي وجود ندارد. در مواجهه با كرونا ناسيوناليسم كاربرد ندارد، ناسيوناليسم زماني مي‌تواند نقش مثبت ايفا كند كه به‌ تعبير دكتر شريعتي هويت شما از بيرون نفي بشود تا بخواهيد به ‌شكل اثباتي از خود دفاع كنيد. تنها در اين‌ صورت ناسيوناليسم مي‌تواند نقشي مثبت بازي كند. اما ناسيوناليسم‌هاي افراطي به كنسرواتيسم-محافظه‌كاري و راسيسم- نژادپرستي و شووينيسم و فاشيسم و پوپوليسم و.. مي‌انجامد كه بسياري از مصيبت‌هاي قرن بيستم از آن ناشي شده است. مساله ديگري كه در عصر جهاني‌سازي مورد تهديد قرار گرفته، سيادت دولت‌هاي ملي است. اين دولت‌ها بايد با تشريك‌مساعي اراده مشتركي براي مبارزه با بيماري بيابند. بنابراين ملت‌ها نمي‌توانند رويكرد خودمحورانه اتخاذ كنند و بايد همبستگي اجتماعي داشته باشند. بايد تمام سازمان‌هاي بهداشتي و درماني جهان باهم هماهنگ شوند تا جلوي گسترش بيماري را بگيرند و آن را مهار سازند.

جمله مشهوري از پاسكال هست كه مي‌گويد (نقل به‌مضمون) بدبختي انسان تنها از يك چيز ناشي مي‌شود و آن اينكه نمي‌تواند در اتاقش به آرامي سر كند. الان عموم طبقه متوسط و كساني كه رفاه يا امكان حداقلي دارند، تجربه خودقرنطينگي داشته‌اند. به ‌نظر شما اين تجربه خودقرنطينگي و جداشدن از جامعه و در خانه ماندن از نظر فلسفي و فكري چه پيامدهايي دربر داشته است؟

اين تجربه به‌ تعبير شاعر نوعي «به ملاقات خود رفتن» است. امري كه در شلوغي زندگي روزمره امكان‌پذير نيست. معمولا خود آدمي در اشتغال زندگي هرروزين فراموش مي‌شود. تجربه خودقرنطينگي موجب شده كه هر يك از ما مانند يك زنداني در يك محيط بسته به دنياي دروني خود پناه بريم. انسان‌ها بايد بتوانند جهاني در خويش و يك دنياي رواني قوي و معنوي از آن خود بسازند. انسان‌ها در اين وضعيت با ضعف‌ها و مشكلات خودشان مواجه مي‌شوند و به بازبيني افكار و باورها و احساسات و اميال خودشان مي‌پردازند. ضمن آنكه هر يك از ما شاهد هستيم كه چقدر زندگي‌ها كوتاه و شكننده‌اند! حتي جوانان بر اثر اين بيماري از دنيا مي‌روند. همچنين اين بيماري به طرح مجدد برخي مسائل فلسفي كلاسيك مانند بحث «شر» دامن مي‌زند. همچنين ترديد در يقين‌هاي خرافي و كاذب مطرح مي‌شود. بنابراين وضعيت قرنطينه شرايطي را فراهم آورده كه هر يك از ما درباره خودمان و نسبت خودمان با ديگران و جهان بازانديشي كنيم. انسان‌هايي كه درمي‌يابند زمان محدودي براي زندگي دارند، طبعا با دقت و حساسيت بيشتري زندگي مي‌كنند و قدر چيزهايي كه دارند را بيشتر مي‌دانند. البته در اين شرايط تضادها هم شكل مي‌گيرد، به‌خصوص در برخي خانه‌ها ميان اعضاي خانواده‌ها تنش‌هايي پديد مي‌آيد. بنابراين موقعيتي پيش آمده كه هر فرد بيشترين خلوت را با خويش مي‌كند و در برابر هستي و مطلق و خود، تنهاترين است و در نتيجه مواجهه‌اش صادق‌ترين و عميق‌ترين است. در زندگي روزمره اجتماعي معمولا «همگنان» و ديگران به ‌جاي انسان فكر مي‌كنند و انسان به‌ تعبير اگزيستانسياليست‌ها كمتر با خود اصلي و اصيلش مواجه مي‌شود. اما تجربه قرنطينه سبب شده كه اين امر بيشتر امكان‌پذير شود. البته چنان‌كه اشاره شد اين موضوع يك بعد اجتماعي هم دارد و براي همه به‌ دليل مسائل كاري و اقتصادي اين امكان نيست كه در خانه بمانند. اما به هر حال خلوت شدن جامعه و جهان از آدميان آنها را به فكر بيشتر وامي‌دارد. فاصله‌هايي كه پديد آمده و فرار انسان‌ها از يكديگر نوعي شرايط «آخرالزماني» پديد آورد، شبيه آن آيات قرآني كه وصف مي‌كند: «يوْم يفِرُّ الْمرْءُ مِنْ أخِيهِ و أُمِّهِ و أبِيهِ و صاحِبتِهِ و بنِيهِ»! (36، عبس)؛ روزي كه انسان از برادر و پدر و مادر و خانواده‌اش مي‌گريزد! امروز گويي مشابه اين وضعيت پيش آمده و شرايطي فراهم آورده كه انسان‌ها بايد به يك بازبيني اساسي و آغازهايي نو ميان خود و در مناسبات‌شان با جهان پيرامون همت ورزند و اقدام كنند.


برخي از متفكران باستان همچون ارسطو معتقد بودند كه انسان ذاتا و به«طبع» (فوزيس) موجودي اجتماعي است. از سوي ديگر، برخي ديگر مي‌پنداشتند كه اجتماعي زيستن انسان‌ها امري مصنوعي و قراردادي است و انسان‌ها صرفا براي رفع نيازهاي‌شان مجبورند با يكديگر تشكيل اجتماع دهند.
در اين ماجرا خود انسان و انسانيت او، به‌ زبان فيلسوفان وجود-اگزيستانس- چون كركگور و..، مبتلا به نوعي نوميدي يا «بيماري تا پاي مرگ» شده يا به ‌تعبير نيچه انسانيتي مستهلك، فرسوده و «خسته» شده است. آنجا كه مي‌گويد: «هيچ‌انگاري امروز چيست اگر همين خستگي نيست؟… ما، امروز از انسان خسته ‌شده‌ايم.

منبع: روزنامه اعتماد 10 اردیبهشت 99

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *