Home دیدگاه فلسفه تعلیم و تربیت از استاد مصطفی ملکیان بخش ششم
0

فلسفه تعلیم و تربیت از استاد مصطفی ملکیان بخش ششم

0
0

سلسله جلسات تعلیم و تربیت اخلاقی در یک ترم چهار جلسه ای در موسسه پرسش در پاییز 1394 برگزار گردید. خلاصه ای از مباحث آن را با تلاش بر رعایت امانت در انتقال مطلب با تقسیم بندی به هفت بخش خدمتتان ارائه می نمایم. فرزانه دشتی

 

سومین مولفه روحیه اخلاقی خودفرمانروا بودن است. به زبان ساده باید گفت که خودفرمانروایی یعنی من خودم بر خودم فرمان برانم و از دیگران ترسی و بیمی نداشته باشم و به دیگران امید و طمع نیز نداشته باشم؛ یعنی این طور نباشد چون دیگرانی هستند قواعد اخلاقی را رعایت  می کنم.

فرد هر چه خودفرمانرواتر باشد اخلاقی تر زندگی می کند. خودفرمانروایی یعنی آدم فقط تحت فرمانروایی خودش باشد و بیرونی ها بر او فرمان نرانند. یک قسم فرمان، فقط امر و نهی بیرونی است. یک نوع دیگرش نظام پاداشی کیفری است که اگر به خاطر آن کاری انجام دهم خودفرمانروا نیستم چون بیرون من هست. معمولا نظام های سیاسی برای سر به راه کردن افراد تحت حکومت خود این قسم فرمان را دارند. یک نوع دیگر این است که اگر از سرزنش افکار عمومی هم بترسم این هم خودفرمانروایی نیست. اگر از طمع هایی به شما دارم رفتاری را انجام دهم آن هم خودفرمانروایی نیست. طمع یعنی چشم به داشته های دیگری داشتن. حرص یعنی بیش از مقدار ضروری خواستن. طماعان یا با خشونت یا با فریبکاری داشته ی دیگری را می گیرند. حسد این است که می خواهم داشته هایت از دستت بیرون بیفتد نه این که به دست من بیفتد. غبطه این است که نمی خواهم تو پایین بیایی بلکه می خواهم من خودم بالا بروم؛ که در بعضی نظامهای اخلاقی درست و در برخی نادرست تلقی می شود. حسد و طمع در همه نظامهای اخلاقی نادرست است.

اگر خوف هم باشد خودفرمانروایی نیست می خواهم چیزی را که در دست دارم شما نگیرید. این هم اخلاقی نیست چون شما روی کار من تاثیر گذاشته اید. پس چه ماند که خودفرمانروایی باشد.

بحث مهم و مشکل در فلسفه این است که وقتی می گویند خودفرمانروا باشید گویی مرز میان خود و ناخود روشن است اما واقعا یکی از پیچیده ترین مباحث فلسفی مرز میان خود و ناخود است. در تعبیر عرفی چند عرض محسوس مرز بین خود و ناخود را معین می کند. می گوییم که تا پوست بدنم من هستم و گویا و فرض بر این است که از پوست بدن به  آن طرف در امتداد حدود شش گانه جز من است. اما واقعیت این نیست که بدن بتواند مرز من را از جز من جدا کند.

فرض کنید من عمل اخلاقی انجام دهم و از قوه قضاییه ترسی نداشته باشم که به واسطه ی ترس از آن، عملی انجام داده باشم و از پلیس و غیره هم ترس نداشته باشم که آنها هم بیرون من هستند. به نظر می رسد اینها که از پوست بدن من آنطرف هستند و نمی توانند مرا بترسانند، پس من خودفرمانروا هستم. اما اگر بخواهم پیش شما آبرویی پیدا کنم و بخاطر آبرومندی دست به عمل اخلاقی بزنم آیا خودفرمانروا هستم یا دیگرفرمانروا هستم؟ یا اگر به جهت شاد کردن شما یا به دست آوردن جاه و مقام  یا به جهت طمع به مال شما یا طمع به استخدام یا محبوب القلوب بودن کاری انجام دهم، اینجا خودم فرمان می رانم یا شما فرمان می رانید؟ اگر فیزیکِ بدن را در نظر بگیریم شما در بیرون هستید و به نظر یک خودفرمانروایی دارم چون شما من را مجبور نکردید و من خودم می خواستم پیش شما محبوب شوم ولی به یک معنا هم انگار اسیر شما هستم. مثلا اگر کار من به اطلاع شما نمی رسید من انجام نمی دادم، پس معلوم می شود که شما یک نوعی حاکمیت بر من دارید. از این نکته این تفطن پیدا می شود که انگار آنچه من را از جز من جدا می کند پوست بدن من نیست انگار چیز دیگری است.

سالها پیش شاید سال 82 یا 83  در دانشگاه تهران سخنرانی با عنوان آزادی و آزادگی داشتم آنجا با توسل به آرای توماس آکوینی و تامس مرتن این بحث را مطرح کردم. گفتم به نظر من رای این دو نفر درست است که آنچه من را از غیر من جدا می کند فیزیک و بدن نیست فقط چیز دومی است که من را از شما جدا می کند. فرض می کنم که آن استدلال را گوش داده اید و آن فرض را پذیرفته اید. چیزی که من را از جز من جدا می کند فقط عهدی است که با خودتان بسته اید. قدمای ما می گفتند که انسان در شبانه روز سه کار باید بکند و در تمام ادیان و مذاهب هم جزو مواردی است که بر آنها تاکید می شود.

یکی محاسبه النفس یعنی خودتان قاضی شوید و ببینید که کارهایی که در طول روز کردید چقدر قابل دفاع است یا نیست. قاضی خودتان شوید قبل از اینکه دیگران قاضی شما شوند و شما را به حساب بکشند.

کار دوم حدیث النفس است، درست مثل درد و دل پیش دیگری است. پیش خودتان از خود درد و دل کنید مثلا چرا من زود به خشم می آیم یا چرا نسبت به فلان امر حساسیت از خود نشان میدهم. نوعی مونولوگ است این بث و شکوی کردن از خود غیر محاسبه النفس است آنجا حساب کشی و کیفردادن خود بود اینجا داریم دوستانه با خود درد و دل می کنیم.

کار سوم مشارطه النفس است یعنی قرارداد بستن با خود است. میثاق با خود است. چیزی که امثال تامس مرتون و توماس اکوینی قائلند می گویند بسته به اینکه چه عهدهایی با خودتان در زندگی می بندید می توانید بفهمید که چه کاری را خودتان به خودتان فرمان می دهید و چه کاری را دیگران فرمان می دهند.

این قرارداد با خود بستن مقدماتی دارد. این مقدمات را به سه صورت میشود طی کرد. راه اولِ طی کردن این قرارداد با خود این است که ما رای فرزانه ای یا عارفی یا فیلسوفی یا بنیان گذار دین و مذهبی و یا الهیدانی را، یعنی متفکری به نظرمان متقاعد کننده آمده باشد و او گفته باشد که زندگی درست، زندگی است که دارای این ویژگی ها باشد. اگر آن متفکر فقط توصیه کرده باشد خودفرمانروا نخواهیم بود بلکه باید رایش قانع کننده باشد و با توسل به نیروی استدلال گر و باوراننده به ما باورانده باشد که زندگی سعادتمندانه این ویژگی ها را دارد و ما از آن متفکر به عقیده برسیم.  بعد با خود عهد ببندیم که از این به بعد می خواهم زندگی ام این ویژگی ها را داشته باشد.

مثلا افلاطون به ما گفته است که زندگی بهروزانه زندگی است که در آن زندگی همه فعالیتها در جهت رسیدن به حقیقت و خیر و جمال باشد (راستی، نیکی، زیبایی)؛ اگر این را از افلاطون

بپذیریم البته متفاوت خواهد بود از اینکه سراغ اسپینوزا و بودا و پیامبر اسلام برویم. مثلا پیامبر می گفت ایمان به خدا  (به معنای دقیق ایمان ) و شکر نسبت به خدا (به معنای دقیق شکر) و تقوا نسبت به خدا، ویژگی زندگی بهروزانه است که آخری فرزند اولی و دومی است.

از این تصاویری که از زندگی بهروزانه به بشر عرضه شده بیش از صد تا صد و بیست تایش را ثبت شده در تاریخ داریم. یکی از این ها شما را متقاعد میکند بعد هر کاری می خواهید بکنید بررسی می کنید که آیا آن ویژگی ها را دارد یا ندارد. اگر کار شما در جهت آن ویژگی ها باشد خودتان آن کار را انجام داده اید زیرا آن متفکر شما را متقاعد کرده است که ویژگی زندگی بهروزانه این است و بنابراین از خودتان فرمان می برید و اگر دیدید که آن کار شما را به ویژگی هایی که مد نظرتان هست نزدیک نمی کند می فهمید که از خودتان فرمان نمی برید.

این راه اول است که انسان با خودش میثاق ببندد و مواد میثاق نیز باید چیزی باشد که انسان به آن معتقد است که زندگی آرمانی و بهروزانه چنین باید باشد. آن ویژگی ها را یا خودمان مستقیم به آن رسیده ایم یا می تواند رای متفکری که ما را متقاعد کرده است باشد. یعنی با نیروی باوراننده و با توسل به عقلانیت شما را مجاب کرده باشد.

کسان فراوانی می گویند که این بهترین راه هست. این راه به نظرم مزایای فراوانی دارد ولی بی مشکل هم نیست.

راه دوم این است که شما به خودکاوی بپردازید فرقش با راه اول این است که در راه قبل متفکر به انسان کاوی پرداخته بود و کل نوع بشر را مورد آزمون قرار می داد و برای نوع بشر ویژگی هایی را بر می شمرد. اما در راه دوم بحث نوع بشر نیست بلکه بحث هر فرد است که به خودش  بپردازد. برای این خودکاوی سه راه وجود دارد. سالها پیش در مقاله خود را بشناس سه راه را گفتم. یکی اینکه به توسط خودت انجام گیرد که راه سابجکتیو است. یکی توسط روانشناس انجام گیرد که راه آبجکتیو است. یکی هم ترکیبی از آنچه خودت از خودت می یابی و آنچه روانشناس کمک می کند تا بیابی که روش سابجکتیو آبجکتیو است. بر اثر خودکاوی، خودشناسی حاصل می آید. وقتی خودتان را شناختید می گویید اگر من این هستم باید فلان چیزها باشم. اگر من این هستم من نمی توانم به دوستم بگویم چه راهی را در پیش بگیرد و فقط راه خودم را می توانم بیابم.

ما آدمیان به خاطر عوامل پنجگانه ی امور ژنتیک، محیط تعلیم و تربیت، سن، تجارب زندگی و سنخ روانی مان  از هم جدا هستیم. ما به خاطر این پنج عامل، شخصیت متفاوت داریم. به قول عرفا خدا هیچ وقت تجلی اش را تکرار نمی کند. پس برنامه هر کسی برای خودش خوب است. به آنچه بر رسته است و از درون روییده است توجه کنیم نه به آنچه بربسته است و به خود آویزان کردیم. اگر در خلا بودم چه چیز را دوست داشتم. وقتی از طریق شناخت خودم برنامه بریزم اگر کارهایم مرا به این برنامه نزدیک کند خودفرمانروا هستم و اگر به اهداف من ربطی ندارد دیگر فرمانروا هستم. مثل آدم وسواسی که حتی با دید محتاطانه می گوید سه بار دستم را آب کشیدم و خودش می گوید کافی است اما یک موجودی درونش نمی گذارد او برود و دستش را پاک بداند، آن دیگر خودش نیست. غیر می تواند پدر، مادر، مدهای زمانه، همرنگی جویی با جامعه، خرافات و در بافت دینی شیطان، دنیا، هوای نفس، نفس اماره باشد؛ هر چه باشد تو نیستی.

با آزمایشهای فکری و خیالی می توان غیر خود را فهمید. خودت را سوژه آن آزمایش قرار بده تا خودت را بشناسی. خود را آزموده یک سلسله آزمونهای فرضی قرار بده تا آنجا که شمردم شانزده تاست که با آن آزمونها خودم را می شناسم. اگر بناست زندگی اصیل داشته باشم این کارها کارهایی است که من باید انجام دهم.

راه سومی هم وجود دارد و آن رجوع به تحقیقات تجربی می باشد. در این راه به نظر یک متفکر و یا به خودکاوی توجه نمی شود. تحقیقات تجربی معمولا در حوزه علوم انسانی مخصوصا در روانشناسی و جامعه شناسی و حوزه بین این دو یعنی روانشناسی اجتماعی صورت گرفته است. معمولا اَمثال و حِکم، نتایج این کارهاست. ضرب المثلها، تجارب اندوخته نسلهای بشر است که پشت سر هم مُهر تایید خورده است و ماندگارتر شده است.

از روانشاسان اجتماعی باید بپرسیم که انسانها چه زمانی احساس بهروزی و شادمانی و خوشی و رضایت و موفقیت دارند این ها پنج مفهوم هستند که فعلا از تفاوتهای آنها می گذرم. با پرسش این سوالات، خودمان را مشمول یافته های آماری آنها خواهیم یافت. یعنی اگر به نتایج آماری رسیدند ما خودمان را علی القاعده همانطور باید بدانیم. مثلا اگر گفته شد کسانی که در زندگی احساس خوشی می کنند، 78 درصدشان متاهل هستند؛  بگوییم ما هم علی القاعده می توانیم مشمول این قاعده باشیم. اگر گفته اند 92 درصد کسانی که احساس خوشی در زندگی دارند از شغل خودشان احساس رضایت دارند بگوییم علی القاعده ما هم همینطور باید باشیم. (خود شغل و حرفه نه درآمدش). در علوم انسانی یافته ی غیر آماری نداریم، پس من هم علی القاعده اینطور هستم. علی القاعده میگویم چون صد در صد نمیشود اعتماد کرد. من هم علی القاعده این طور هستم بعدش مشارطه با خود کنم و کارهایی را که ما را به  این مولفه ها می رساند دنبال کنم. اگر دست به کاری زدیم که ما را به  مولفه های یک زندگی خوش یا زندگی موفق یا زندگی بهروزانه یا زندگی  قرین با رضایت و شادمانه رهنمون نکند می فهمیم که ما از خودمان فرمان نمی بریم. بیم و طمعی ما را به این کار واداشته است.

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *