Home دیدگاه سختگيري و تعصب خامي است
سختگيري و تعصب خامي است
0

سختگيري و تعصب خامي است

0
0

آموزه‌هاي مثنوي چراغي در كوره راه خرد

گروه انديشه| هشتم مهرماه در تقويم روز بزرگداشت خالق مثنوي معنوي است: جلا‌ل‌الدين محمد بلخي (672-604 ه.ق) موسوم به مولانا، مولوي، رومي بدون ترديد يكي از اركان اربعه فكر و فرهنگ و ادب ايران در دوره اسلامي است، در كنار فردوسي، سعدي و حافظ. مولانا البته فيلسوف به معناي خاص آن نبود و نيست، يعني انديشمندي كه مشخصا در پاسخ به پرسش‌هاي مشخص فلسفي در حوزه‌هاي هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي و متافيزيك، آثاري منحصرا با اين موضوعات پديد آورده باشد و كوشيده باشد چنانكه رسم فيلسوفان رسمي است، با تكيه بر آنچه عقل و خرد مي‌خواند، مستدل به آنها پاسخ دهد. اما در آثار ارزشمند منظوم و منثور به جا مانده از او، همچون مثنوي معنوي، غزليات شمس، مجالس سبعه، فيه ما فيه، مكتوبات و… تقريبا از پاسخ به هيچ پرسش بنيادين فلسفي غفلت نشده تا جايي كه بسياري را بر آن داشته كه بكوشند از مجموعه اين آثار، نظامي فكري براي او مستخرج كنند. از اين حيث مولانا جلال‌الدين كه شاعري سترگ است و فقيهي عالم، بدون شك حكيمي فرزانه و متفكري ژرف‌انديش است و متعاطي حقيقت در درياي جوشان آثار او گوهرهاي گرانبهايي خواهد يافت. در يادداشت حاضر، نويسنده كوشيده با رويكردي اخلاقي، معرفت‌شناسي فضيلت‌گرايانه مولانا را آشكار كند.

نادر اربابي

وقتي از مولانا نام برده مي‌شود كلماتي مانند عرفان، عشق، الوهيت در ذهن متداعي مي‌شود. از جهت ديگر به خاطر تعلق مشي و منش مولوي به مسلك صوفيه و هم اشارات صريح خود او به ضديت با فلسفه و فلاسفه گمان مي‌رود راه و روشش از راه عقلاني به دور است و مخاطب بايد فقط در انتظار شيوه‌هاي باطني و اشراقي در آثار او باشد در حالي كه طي اين نوشته قصد ما اين است كه نشان دهيم اين عقل‌گريزي ظاهر قضيه است و در باطن كلمات مولانا حداقل در مثنوي توجه زيادي به انديشه‌ورزي و پيشگيري از خطاي فكري و ذهني موجود است.

مولانا در مثنوي اگرچه در يك ساحت تا آنجا كه به علوم و معارف زمانش مربوط مي‌شود پاي استدلال و استدلاليون را چوبين مي‌بيند در ساحت ديگر دام‌هاي فراواني را در راه فكر و انديشه به مخاطب نشان مي‌دهد كه توجه به آنها عبور مخاطب را از اين راه پر پيچ و خم بسيار ايمن مي‌كند. ازاين جهت كار او بسيار شبيه انديشه‌وران فلسفه‌ورز است كه مجموعه تلاش‌شان در راه به‌انديشي، به تكوين و تكامل «علم منطق» منتهي شد. اما بهبود انديشه‌ورزي چگونه صورت مي‌گيرد؟ به‌طور كلي مي‌توان گفت مهارت انديشه‌ورزي مخاطب مثنوي از چهار جهت تحت تاثير مثنوي قرار مي‌گيرد و بهبود مي‌يابد. در ادامه اين چهار جهت به بحث گذاشته خواهند شد.

1- روش بيان مثنوي كه به شيوه تمثيلي است تفكر را تحت تاثير قرار مي‌دهد

مي‌دانيم كه مثنوي معنوي مولانا كتابي تعليمي است و خصوصا تعليمات آن به شيوه تمثيل است كه فراگيري مخاطب را بسيار آسان‌تر و بهتر مي‌كند. تمثيل به خودي خود در كنار قياس و استقرا يكي از شيوه‌هاي استدلال هست و مي‌تواند براي مخاطب هم آموزنده باشد (از حيث مطلبي كه به او از راه تمثيل منتقل مي‌شود) هم از جهت شيوه و روش تفكر الهام‌بخش باشد تا او هم بتواند در راه تفاهم با ديگران از اين شيوه بهره بگيرد.

۲- درس‌هاي اخلاقي مثنوي خصوصا آنجا كه به دوري از نفسانيات پند مي‌دهد باعث بهبود شيوه تفكر و خطاي كمتر مي‌شود

بر كسي كه حتي اندكي با مثنوي انس دارد پوشيده نيست كه در سراسر مثنوي پرهيز از هواي نفس و دوري از نفسانيات توصيه مي‌شود. او نفس را بتي مي‌داند كه منشا همه بدي‌هاست. اما قصد اين است كه نشان دهيم بت نفس كجا و چگونه به شيوه انديشيدن مربوط مي‌شود. منظور از نفسانيات و هواهاي نفساني تمايلات و انفعالاتي مانند خشم و شهوت است كه افراط در آنها موجب سقوط انسان از نظر اخلاقي مي‌شود. تقريبا به نوعي در همه اديان و مذاهب به انسان از جهت افتادن در دام نفسانيات هشدار داده‌اند و در بسياري از جاها مبناي امر و نهي اخلاقي مذاهب و مكاتب همين نفسانيات بوده است. در عالم اسلام و ادبيات ديني و عرفاني اسلام از اين نفسانيات تعبير به هواي نفس شده است و به نظر عالمان و عارفان مسلمان اصطلاح قرآني نفس اماره به همين نفسانيات اشاره دارد.

در عالم فلسفه رد پاي نفسانيات و تاثير آنها را بر انسان بيشتر بايد در مكتب فضيلت‌گرايي سقراط و افلاطون و ارسطو جست‌وجو كرد. گرچه دو مكتب ديگر عمده فلسفه اخلاق يعني فايده گرايي و وظيفه گرايي نيز به صورت مستقيم يا غير مستقيم سلبي يا ايجابي به بحث نفسانيات مرتبط مي‌شوند.

از نفسانيات تا شيوه انديشه‌ورزي، از اخلاق تا معرفت.

معرفت عبارت است از باور صادق موجه. معرفت‌شناسي دانشي است كه درصدد پژوهش فلسفي در مورد دانستن و جست‌وجوي راه‌هاي مناسب براي باور كردن هر سخني و كشف حقيقت (صدق) است. شيوه‌هاي مختلف ذهني كه براي دانستن و كشف معرفت توسط انسان‌ها به كار مي‌رود دغدغه اصلي معرفت‌شناسان است. مثلا اينكه چه استدلالي براي پذيرش مطلب صورت گرفته آيا اين استدلال به جا بوده يا خير. البته اين جور مسائل در علم منطق هم بررسي مي‌شود ولي در معرفت‌شناسي همه جوانب حصول معرفت مورد بحث قرار مي‌گيردازجمله ارتباط مسائل رواني و اخلاقي بر حصول معرفت. به عبارتي معرفت هم تحت تاثير مسائلي مربوط به ساحت معرفت هست هم مسائلي از ساحت غير معرفت. خانم ليندا زگزبسكي از معرفت‌شناساني است كه در زمان حاضر بيشتر به تاثير ساحت غير معرفتي بر معرفت پرداخته است. در همين راستا نظريه معرفت‌شناسي فضيلت محور او بسيار معروف است .او در نظريه خود هم از تاثير عوامل رواني چون احساس و عاطفه و هم از تاثير عوامل اخلاقي چون فضيلت و رذيلت و اراده بر معرفت نام مي‌برد.

ايشان دو نوع رويكرد را به معرفت‌شناسي ذكر مي‌كند: الف- رويكرد باور‌محور؛ ب- رويكرد اخلاق‌محور.

در رويكرد باور محور كه از ديد ايشان مشابه رويكرد فايده‌گرايانه به اخلاق است فقط به درستي و نادرستي باور فكر مي‌شود و سعي معرفت‌شناس در اين رويكرد اين است كه هرچه بيشتر باورهاي درست را از نادرست باز شناسد اما در رويكرد دوم كه شباهت به اخلاق فضيلت دارد به فاعل و ويژگي‌هاي فضيلت‌مندانه او دقت مي‌شود و در آن همچون اخلاق فضيلت به انگيزه‌ها و نيات و تمايلات فاعل دقت مي‌شود به‌طوري كه اين انگيزه‌ها در هر جهتي باشند، مي‌توانند بر محتواي فكر فاعل تاثير داشته باشند.

اينجا دقيقا بزنگاه بحث ماست. گفتيم مولوي در سراسر مثنوي ما را از افتادن در دام نفسانيات مانند خشم، شهوت، حرص ، حسد و خودخواهي برحذر مي‌دارد اگر خوب دقت كنيم اين نفسانيات نيز سراسر با نيات، انگيزه‌ها و عواطف فاعل و به زبان فلسفه اخلاق با فضائل و رذائل سر و كار دارند پس مي‌توانيم نتيجه بگيريم فاعلي كه درگير نفسانيات است نه تنها از نظر اخلاقي دچار انحطاط، بلكه از نظر معرفتي هم دچار سقوط خواهد شد.

سخن مولانا در مثنوي

در مورد ارتباط نفسانيات و معرفت

البته خود مولانا پيش‌تر و حتي بهتر، ارتباط معرفت را با مسائل غير معرفتي درك كرده و به مخاطبش اين هشدار را مي‌دهد كه رفتن به سمت رذائل اخلاقي نه تنها او را از معنويات محروم مي‌كند كه انديشه او را نيز سست و كند مي‌كند. از ديد مولانا تسليم هواهاي نفساني ريشه اصلي رذائل است: «مادر بت‌ها بت نفس شماست» و همين رذائل است كه مي‌تواند مانع جولان انديشه شود. لذا از خداوند مي‌خواهد كه عقلي كه در وجود او به وديعه گذاشته شده است را از قيد هواي نفس آزاد كند: «قطره علم است در جان من/ وارهانش از هوا و خاك تن» او جاي ديگر نفس را خزان عقل مي‌داند كه به آن اجازه شكوفايي نمي‌دهد: آن خزان نزد خدا نفس و هواست/ عقل و جان عين بهار است و بقا.

نفسانيات باعث كوته فكري ما مي‌شوند و قدرت تمييز را از ما مي‌گيرند: كژدم از گندم ندانست آن نفس/ مي‌پرد تمييز از مست هوس. آنگاه چشم ما باز مي‌شود كه از هواهاي نفساني رهيده باشيم: هر كه خود را از هوا خو باز كرد/ چشم خود را آشناي راز كرد. در مورد تاثير نفسانيات بر نگاه ذهني ما مولوي مثال جالبي مي‌زند؛ از ديد او رذائلي چون حرص و حسد مانند مويي هستند كه روي چشم قرار گرفته‌اند: ‌اي برادر چون ببيني قصر او / چونكه در چشم دلت رستست مو// چشم دل از مو و علت پاك‌دار/ وان‌گهان ديدار قصرش چشم دار.

مولانا به خوبي مي‌ديده كه عواطف و انگيزه‌هاي نابجا مي‌تواند ديد فكري فرد را مختل و او را كوته فكر كند: خشم و شهوت مرد را احول كند/ زاستقامت روح را مبدل كند. چنين احوالي را هر كسي در خودش هم مي‌تواند ديده باشد مثلا وقتي تحت تاثير عواطفي چون خشم و ترسي هستيم نظر و باورمان متفاوت خواهد بود با وقتي كه تحت تاثير اين عواطف نيستيم يا تحت تاثير عواطف متضاد مثل شادي و آرامش هستيم. نه‌تنها عواطف كه خواسته‌ها و تمايلات و انگيزه‌هاي ما در نوع باور ما دخالت دارد. اصولاوقتي «غرض»كه جاي آن در انگيزه (motivation) است، آمد حقيقت كنار مي‌رود: چون غرض آمد هنر پوشيده شد/ صد حجاب از دل سوي ديده شد. گاهي علت غلط فكر كردن‌ها و تعصب‌ها پيش‌فرض‌ها يا ويژگي‌هاي شخصي و روحي است كه انديشنده دارد در اين شرايط معمولا در مورد باورها و افكار او تصميمش را از قبل گرفته است و در نتيجه با دليل نمي‌توان او را قانع كرد: گفت هر مردي كه باشد بدگمان/ نشنود او راست را با صد نشان//هر دروني كه خيال انديش شد/ چون دليل آري خيالش بيش شد.

توصيف مولانا به صورت واضح در افراد روان نژند بدبين قابل ملاحظه هست. ولي نكته اين است كه حتي اگر از اختلالات رواني هم بگذريم ممكن است درجاتي از توهم در انسان‌هاي به ظاهر سالم هم ديده شود و جالب اينكه به عنوان سبب نهايي باز مولانا مسوول نهايي را نفس (يعني فاعلي كه به سمت رذائل رو مي‌كند) مي‌داند: تو زمن با حق چه نالي‌اي سليم/ تو بنال از شر آن نفس لئيم.

۳- دعوت به فضائل ذهني و دوري از رذائل ذهني

از جنبه‌هاي ديگر كار خانم زگزبسكي توجه مجدد او به فضيلت‌هاي فكري است كه در اخلاق فضيلت ارسطو هم قبلا به آن توجه شده بود. از ديد ايشان وجود ويژگي‌هايي در فاعل مانند داشتن يا نداشتن انعطاف فكري، تعصب، تقليد را بايد جزو فضايل يا رذائل ذهني او دانست و طبعا داشتن رذائل ذهني راه انديشه ورزي فاعل را سد مي‌كند. در همين راستا غور در مثنوي به ما نشان مي‌دهد نه تنها مولوي به فضيلت و رذيلت اخلاقي توجه داشته بلكه به فضيلت و رذيلت ذهني نيز نظر داشته است. او به‌وضوح با تعصب كه يك رذيلت ذهني است مبارزه مي‌كند: سختگيري و تعصب خامي است/ تا جنيني، كار خون‌آشامي است.

از طرف ديگر شايد در جهان اسلام كمتر متفكري را ديد كه اينقدر صريح و ريشه‌دار با تقليد كوركورانه به عنوان نوعي رذيلت ذهني مبارزه كرده باشد: خلق را تقليدشان بر باد داد/‌اي دوصد لعنت بر اين تقليد باد. به نظر او تقليد كوركورانه عقل را ويران مي‌كند: گرچه عقلت سوي بالا مي‌پرد/ مرغ تقليدت به پستي مي‌چرد. اگر او تقليد را رذيلت بزرگي در راه انديشه مي‌بيند در مقابل ارزش زيادي براي تحقيق و محقق قائل است و اصولا بين اين دو شكاف پرنشدني مي‌بيند: از محقق تا مقلد فرقهاست/ كين چو داود است و آن ديگر صداست.

شجاعت فضيلت مهمي است كه هم در اخلاق مهم است و هم در معرفت‌شناسي. گاهي علت ندانستن «نخواستن» است و علت نخواستن ترس مواجهه با حقيقت است. كانت در اينجا نكته مهم و جالبي را متذكر مي‌شود: «شجاع باش در به كاربردن فهم خويش» مولوي هم با زيبايي و ظرافت زيادي اين نكته را متذكر مي‌شود: نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز/‌گر نداري تو سپر وا پس گريز.

۴- مثنوي در راه بهبود تفكر انتقادي

اولين كسي كه به كاربرد تفكر انتقادي در آموزش توجه كرد، جان ديويي فيلسوف پراگماتيست قرن بيستم بود. از آن به بعد تفكر انتقادي بسط و توسعه بيشتري يافته و جايش را در آموزش علوم باز كرد. فارغ از تعريف‌هاي متعددي كه تفكر انتقادي دارد روح آن اين است كه چه راهي درپيش بگيريم كه خطا نكنيم و فريب نخوريم و مثنوي نيز آكنده از هشدارهايي است كه فريب‌ها را بتوانيم ببينيم. ‏اگر ما كمي با مثنوي انس داشته باشيم و در راهي گام نهيم كه خالق آن به مانشان مي‌دهد فرا مي‌گيريم كه به ظاهر امور نبايد اعتماد كرد و در واقع مي‌فهميم ممكن است حقيقت بر عكس چيزي باشد كه در ظاهر به چشم مي‌آيد. آيا اين قلب تفكر انتقادي نيست؟ ‏‏در جهان باز گونه زين بسي است/ ‏در نظرشان‌گوهري كم از خسي است. ما معمولا از راه اميال لذت جوي خود فريب مي‌خوريم: حزم آن باشد كه نفريبد ترا / چرب و نوش دام‌هاي اين سرا.

سخن آخر:

با عنايت به آنچه آمد، درمي‌يابيم درياي مثنوي فقط گوهرهاي معنوي و عرفاني نيست، بلكه بر خلاف ظاهر بعضي سخنان خالق آن، مثنوي مي‌تواند چراغ روشني براي ما در كوره راه خرد باشد. درس ديگري كه مثنوي براي اين زمان و همه زمان‌ها به ما مي‌دهد، اين است كه همه كارها فقط با آموزش و دانستن حل نمي‌شود و مادر جهل فقط بي‌سوادي و فقدان آموزش نيست، بلكه جهل و ناداني ارتباط ناپيدايي با ساحت اخلاق و عمل دارد. شايد اينجا بتوانيم حلقه گمشده‌اي را پيدا كنيم كه تاكنون يا آن را نمي‌ديده‌ايم يا آن را جدي نمي‌گرفته‌ايم!

منابع:

محمد بلخي. مثنوي معنوي مطابق با نسخه تصحيح شده رينولد نيكلسون

ليندا زگزبسكي. معرفت‌شناسي ترجمه كاوه بهبهاني.نشر ني

T zagzebski,Virtue of the mind. published by Cambridge University Press 1996

حسن قاضي‌مرادي.در آمدي بر تفكر انتقادي.نشر دات.چاپ دوم  


اولين كسي كه به كاربرد تفكر انتقادي در آموزش توجه كرد،جان ديويي فيلسوف پراگماتيست قرن بيستم بود. از آن به بعد تفكر انتقادي بسط و توسعه بيشتري يافته و جايش را در آموزش علوم باز كرد. فارغ از تعريف‌هاي متعددي كه تفكر انتقادي دارد،روح آن اين است كه چه راهي درپيش بگيريم كه خطا نكنيم و فريب نخوريم و مثنوي نيز آكنده از هشدارهايي است كه فريب‌ها را بتوانيم ببينيم.
شجاعت فضيلت مهمي است كه هم در اخلاق مهم است و هم در معرفت‌شناسي. گاهي علت ندانستن «نخواستن» است و علت نخواستن ترس مواجهه با حقيقت است. كانت در اينجا نكته مهم و جالبي را متذكر مي‌شود: «شجاع باش در به كاربردن فهم خويش» مولوي هم با زيبايي و ظرافت زيادي اين نكته را متذكر مي‌شود: نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز/‌گر نداري تو سپر وا پس گريز. 

با سپاس و اداي احترام به استاد محمدعلي موحد

مولانا و ما

محسن آزموده

اينكه صاحب اين قلم خطر مي‌كند و ذيل نام مولانا چيزكي مي‌نويسد بيش و پيش از هر چيز به دست و پا زدن پشه لاغري ماند براي ديده شدن و به حساب آمدن در ميان عقاب‌هاي بلندپرواز كوهساران نظر و تفكر كه عمر گرانمايه را به غور در اقيانوس مواج انديشه‌ها و آثار جلال‌الدين بلخي صرف كرده‌اند و نظر و عمل‌شان به كيمياي انديشه مولانا زر شده است. با اين همه ارادت و ذوق و شوق به مولانا از سويي و توصيه بزرگان براي يافتن همت عالي از سوي ديگر سبب شد كه به اين وادي خطر كند و خود را در شمار خريداران يوسف جا بزند و به قدر عقل و فهم ناقص خود سطري چند بنگارد، گو اينكه به هر حال قله‌هايي چون حافظ، مولانا، سعدي و فردوسي به همه انسان‌ها تعلق دارند و همگان مي‌توانند با ايشان همسخن شوند و اتفاقا يكي از دلايل بزرگي آنها از قضا همين است كه هر كس به قدر وسع خويش مي‌تواند از رود خروشان معرفت‌شان به قدر تشنگي بچشد: آب كم جو تشنگي آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست.
اما پرسش اصلي اين يادداشت آن است كه مولانا با روزگار ما چه نسبتي دارد؟ البته كه پاسخ مستوفي و دقيق اين پرسش را هم باز بايد از همان صاحب‌نظران پرسيد براي نمونه استاد دكتر محمدعلي موحد روز گذشته در گفتار خواندني و شنيدني و درخشاني كه به مناسبت روز بزرگداشت مولانا نوشته به اين پرسش پاسخي داده كه به رغم طولاني بودن، حقيقتا دريغم مي‌آيد كه آن را به قلم خود ايشان نياورم:
«جوان امروزي به چه جنبه‌ها از مثنوي علاقه‌مند است؟ يا به عبارت بهتر، جاذبه مثنوي براي انسان امروزي در چيست؟ آن جنبه‌ها كه انسان را به تامل درباره خود فرا مي‌خواند. آيا زندگي در همين خور و خواب و خشم و شهوت، شغب و جهل و ظلمت خلاصه مي‌شود يا نوري، معنايي، شوري، شوقي، اميدي و تسلايي در آن مي‌توان جست؟ مي‌توان زندگي را دوست داشت و به آن دل بست و شكوه و شكوفايي و زيبايي و خير و صفايي، آرامي و ژرفايي در آن يافت؟ انسان با انسان‌هاي ديگر و با جهان بيرون از انسان‌ها چه نسبتي دارد؟ مرگ چيست؟ اين معماي سهمگين و ناگزير. مي‌شود هول و هراسي را كه خواه و ناخواه از انديشه مرگ در جان ما مي‌پيچد، تخفيف داد و حتي آن را به اميدي و بشارتي مبدل ساخت؟ مي‌توان چشم به راه مرگ بود با شوق و تمنايي كه كودك مكتبي به فرا رسيدن روز آدينه  و زنداني به فرا رسيدن روز آزادي خود دارد؟ مي‌توان حتي در جست‌وجوي آن بود همان‌گونه كه شاعر در جست‌وجوي قافيه است براي شعر خود؟ جست‌وجويي كه البته سخت است اما لذت‌بخش و معني‌دار!(اين تمثيل‌ها براي مرگ از شمس ‌تبريزي است در مقالات/ ص۸۶) . آري، اين مايه تاملات است كه مثنوي را براي انسان امروزي جذاب مي‌كند؛ تامل در حدود آزادي و اختيار آدمي تا كجا مي‌توان آزاد بود؟ انسان چيست و كيست؟ پرنده‌اي بال و پربسته در قفسي آهنين كه هوس پرواز و احساس عجز محكومش كرده است به تحمل عذاب دايمي؟ يا مي‌توان در طبيعت انسان در جبلت و ذات او چيزي ديگر ديد؟ دلبستگي شيفته‌وار به جنبه‌هاي مثبت و بي‌اعتنايي صبورانه در برابر جنبه‌هاي منفي، نگاه دايم به بالا و پرهيز از توقف در پله‌هاي نردبان؛ بي‌اعتنايي به خار راه و تمركز به گلزار؛ اينهاست نمونه‌هايي از آنچه مولانا سعي دارد ما را بياموزاند».
آنچه نگارنده با كمال خضوع و فروتني به خود حق مي‌دهد نه در تكميل يا توضيح بلكه صرفا ذيل نكات استاد موحد درباره مولانا بنويسد، تنها اشارتي به ضرورت دو رويكرد تاريخي و انتقادي به ميراث فكري بزرگاني چون مولاناست خوشبختانه در سال‌هاي اخير به لطف تلاش‌هاي پژوهشگران مبرزي چون استاد موحد، تصحيح‌هاي قابل اتكا و موثقي از آثار مولانا به ويژه مثنوي معنوي فراهم آمده  در نتيجه امكان آن فراهم است كه فراتر از كوشش‌هاي ارجمند نسخه‌شناسانه، متعاطيان حقيقت به پژوهش‌هاي انتقادي نسبت به مولانا و آثارش بپردازند چنانكه برخي محققان جوان در سال‌هاي اخير آثاري از اين دست نگاشته‌اند. نكته ديگر ضرورت پژوهش‌هاي مفصل تاريخي با روش‌ها و رويكردهاي تاريخ‌نگارانه جديد به زندگي و آثار مولاناست، كارهايي كه نشان بدهد، فراسوي افسانه‌ها و قصه‌هاي مرسوم و رايج به راستي مولانا در چه بستر سياسي و اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي زندگي كرده و امكان‌ها و موانعي كه به ظهور و بروز نابغه‌اي چون او منجر شد. به نظر نگارنده در كنار دستاوردهايي كه استاد موحد در يادداشت مذكور به عنوان نورهان مولانا براي جوان و بلكه انسان امروزي برشمرده‌اند، دو رويكرد فوق به او و آثارش، نكات بسياري را در زمينه شناخت تبار فكري و فرهنگي ما روشن مي‌كنند و فراتر از آن بر جايگاهي كه امروز و اينجا بر آن ايستاده‌ايم، روشنايي مي‌اندازند. انديشه و زبان مولانا خواسته يا ناخواسته در تار و پود ذهن و ضمير ما تنيده و بدون شناخت عميق و انتقادي آن نمي‌توانيم دريابيم كيستيم و  از كجا آمده‌ايم و ره به كدام سو مي‌سپاريم.  از قضا اين نكته‌اي است كه استاد موحد نيز در يادداشت مذكور به درستي و زيبايي بر آن انگشت تاكيد گذاشته، آنجا كه از اهميت فراتر رفتن از سيطره تفسير ابن‌عربي سخن به ميان آورده و بر ضرورت خوانش‌هاي نو تاكيد مي‌كند، كوششي كه تنها با ايستادن بر شانه غول‌هايي چون نيكلسون، فروزانفر، گلپينارلي، زرين‌كوب، شفيعي‌كدكني و خود موحد امكان‌پذير است.

مولانا و ستايش از «انديشه»

هر كه آگه‌تر بود جانش قوي است

كاوه خورابه*

پرسش از چيستي «انديشه» و «انديشيدن» از يك سو و خاستگاه‌هاي آن و چگونگي پيوند آن با زبان از ديگر سو همواره پرسماني اساسي بوده  كه از رويكرد‌هاي مختلف و گاه متضاد به آن توجه شده است. بي‌ترديد نزديك‌ترين امكان بارعام يافتن به درگاه انديشه و تفكر از شاهراه زبان امكان‌پذير مي‌شود. به ديگر سخن تجسم و تحقق ذهنيت، بي‌مدد زبان (چه به سيماي لفظ، چه متظاهر در جامه نوشتاري) امري است واضح و مبرهن:
آدمي مخفي است در زير زبان/ اين زبان پرده‌ست بر درگاه جان/ چونك بادي پرده را درهم كشيد/ سر صحن خانه شد بر ما پديد.
جهان متحقق ذهن و ذهنيت يا همانا انديشيدن و تفكر، در برآيند نهايي جز به ابزار زبان قابليت تكوين و رشد و توسعه نمي‌يابد؛ گرچه بايسته است ديالكتيك ذهن و زبان را همواره در رابطه‌اي دوسويه و در هم تنيده درنظر داشت. پيگيري چنين تعبيري از رابطه ذهن و زبان را مي‌توان در انديشه مولانا جلال‌الدين محمد بلخي بازيافت. مولانا برآن است تا همنوا با حكماي پيشين، در تعريف انسان به حيوان ناطق، توانايي گفتاري و ناطقيت را نه تنها مترادف و همسنگ انديشه و ذهن قرار دهد، بلكه ظهور، عينيت و تجسد انديشه انديشنده را از رهگذر زبان ميسر بداند. در انسان‌شناسي مولانا گرچه جسميت و جسديت نفي نمي‌شود، اما در برآيند نهايي انسان را چيزي جز انديشه نمي‌توان برشمرد كه مابقي مشتي استخوان و ريشه است. به ديگر سخن:
تن آدمي كمان و نفس و سخن چو تيرش/  چو برفت تير و تركش عمل كمان نماند.
انديشه و انديشيدن نزد مولانا امري هميشگي و ناايستاست كه همواره در پويش و پويايي دايم مي‌پويد و مي‌جويد. مولانا زبان و انديشه را در پيوندي ناگسستني مي‌داند كه ظهور انديشه جز به مدد زبان ميسر نمي‌شود، از همين‌رو به تشبيه، آن را به مقام «آفتاب» برمي‌كشد: «كلام همچو آفتاب است .همه آدميان گرم و زنده از اويند و دايما آفتاب هست و موجود هست و حاضر هست و همه از او دايما گرمند الا آفتاب درنظر نمي‌آيد و نمي‌دانند كه از او زنده‌اند و گرمند». برگزين «آفتاب»، نشان از هوش و ذكاوت فلسفي مولانا دارد كه پيگيري آن تا انديشه‌گران يونان و ايران باستان و حكمت اشراقي ميسر اما خارج از حوصله اين نوشتار است، زيرا نمود، ظهور، مشاهده و وجود اشياء جز به مدد شعاع نور حاصل نمي‌شود؛ ديدار اشياء زماني مقدور مي‌شود كه انعكاسي از نور را بر ديده ديداركننده بتاباند؛ هرچند آفتاب به ديده درنيايد و در پناه ابري تيره، رخ ز ظهور پنهان دارد: « آفتاب فلكي كه دايما تابان است اما در نظر نمي‌آيد شعاعش تا بر ديواري نتابد»؛ مولانا بر آن است تا نشان دهد كه ديدار و لمس آفتاب ميسر نيست مگر به واسطه شيء يا چيزي متكاثف تا رهزن نور لطيف شود و آنچه در انبان اوست بربايد: «نطق آفتابي است لطيف، تابان، دايما غيرمنقطع الا تو محتاجي به واسطه كثيف تا شعاع آفتاب را مي‌بيني و حظ مي‌ستاني….». زبان همانا امر واسط و متكاثفي است كه آفتاب انديشه را متظاهر و متبلور مي‌كند. مهم‌ترين عناصر و اجزاي زبان صوت و حرف هستند كه «تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پيدا نشود». اما مگر نه اينكه جلال‌الدين بلخي در جايي ديگر بر آن مي‌شود كه به بي‌واسطه‌ترين شكل موجود سخن گويد و دم برآورد؟ مگر تناقضي چنين امكان‌پذير است؟ بي‌ترديد جهان بي‌كران انديشه در بركه محدود زبان (به‌ويژه آنجا كه گوش‌ها و هوش‌ها ناشنوا مي‌شوند) نمي‌گنجد و به جاي مرهم، زخم مي‌زند:
اي زبان تو بس زياني مر مرا چون تويي گويا چه گويم من ترا
اي زبان هم آتش و هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني/  در نهان جان از تو افغان مي‌كند گرچه هرچه گويي‌اش آن مي‌كند/  اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي ‌اي زبان هم رنج بي‌درمان تويي.
گويي دست به كاري بايد زد كه غصه سرآيد، پس:
حرف و صوت و گفت را برهم زنم/ تا كه بي‌اين هر سه با تو دم زنم.
در اينجاست كه امكان دستيابي به انديشه محض تحقق مي‌يابد، يعني ورود به سپهر بي‌كران حديث نفس و درون كه خود جهاني پرغوغا را براي انسان ميسر مي‌گرداند:
ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوي شد غم نردبان نماند/تو مبين جهان ز بيرون كه جهان درون ديده‌ست چو دو ديده را ببستي زجهان جهان نماند.
از همين‌رو: «….به جايي برسد كه آن شعاع و لطافت را بي‌واسطه كثافت ببيني و به آن خو كني در تماشاي آن گستاخ شوي و قوت‌گيري در عين آن درياي لطافت رنگ‌هاي عجب و تماشاهاي عجب ببيني و چه عجب مي‌آيد كه آن نطق دايما در تو هست اگر مي‌گويي اگر نمي‌گويي و اگرچه در انديشه‌ات نيز نطقي نيست، آن لحظه مي‌گويي نطق هست دايما همچنانكه گفتند الانسان حيوان ناطق». آري! بنيان‌داشتِ انسان و انسانيت را جز به انديشه نشايد توصيف كرد و غم‌انگيز زمانه‌اي كه به قول متفكر آلماني، مارتين هايدگر: «انديشه‌برانگيزترين امر در زمانه انديشه‌برانگيز ما اين است كه ما هنوز انديشه نمي‌كنيم».
اقتضاي جان چو ‌اي دل آگهي است/  هر كه آگه‌تر بود جانش قوي است.
بي‌ترديد پالايش و والايش انديشه و ذهن، منجر به زباني پالوده و فرهيخته مي‌شود كه عدم گراميداشت آن، چنان شود كه مولانا اين‌گونه نهيبش مي‌زند:
نكته‌ اي كان جست ناگه از زبان همچو تيري دان كه آن جست از كمان/  وانگردد از ره آن تير‌اي پسر  بند بايد كرد سيلي را ز سر/چون گذشت از سر جهاني را گرفت ‌گر جهان ويران كند نبود شگفت
آري! اي برادر تو همه انديشه‌اي مابقي خود استخوان و ريشه‌اي
*معاون پژوهشي انجمن آثار و مفاخر فرهنگي

منبع: روزنامه اعتماد 8 مهر 99

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *