Home دیدگاه  خط شكناني كه هرگز ديده نشدند
 خط شكناني كه هرگز ديده نشدند
0

 خط شكناني كه هرگز ديده نشدند

0
0

دكتر هاشم موسوي

چيزي از حمله عراق نگذشته بود، همه مردم نگران جنگ بودند و من هم. نيروهاي مردمي خرمشهر كوچه به كوچه مقاومت مي كردند ولي ناچار به عقب نشيني بودند. مقاومت با كوكتل و نارنجك دستي و حداكثر ژ3، در مقابل توپ و تانك، با وجود همه جان فشاني ها امكان نداشت، اما مردم همچنان مي ايستادند. محمد جهان آرا ها، ابراهيم نجفي ها و بسياري ديگر كه نامشان نيست.

غروب بود. امتحان بورد تخصصي جراحي ما هم به زودي زمانش مي رسيد و من روي كتاب كريستوفر افتاده و ورق مي زدم، تا آخرين نگاه ها را به مطالب بيندازم. تلفن زنگ زد. خانمم گوشي را برداشت و درحاليكه پسرم بغلش بود گوشي را به من داد و گفت : ‌هاشم، داوودِ. گوشي را گرفتم. صدايش خسته بود و نگران. حال و احوالي هم نكرديم. گفتم كجايي؟ گفت خرمشهر. با دريا پيما هستم. عجله داشت و فرصتي نبود. گفت وضعمان خراب است. عراقي ها همه جا را گرفته اند و ما هم مختصر وسايل پزشكي را جمع كرديم و داريم عقب مي كشيم، ميريم آبادان. فوري خودتو برسون. گفتم باشه. خداحافظي كرديم و گوشي را گذاشتم به تأملي … داوود كي رفته بود؟ چرا من خبر نداشتم؟ خب او از همه ما صادق تر بود و ساده تر، شيشه بود و صاف. به علي زنگ زدم (دكتر خوشنويس) گفتم از داوود خبري داري؟ گفت نه. گفتم خرمشهر و آبادان وضع خيلي خرابِ ، داوود آنجاست، عراقي ها به سرعت دارن همه جا رو مي گيرن. گفت چرا، در جريانم. ما هم اينجا با عباس افلاطونيان و يه سري رزيدنت هاي ديگه داريم برنامه ريزي مي كنيم كه شايد بشه رفت. دنبال اين بودم كه جور شد، خبرت كنم كه خودت زنگ زدي. يكي، دو ساعت بعد علي زنگ زد، گفت با هلال احمر هماهنگ كرديم. همه اكيپ ها رو تا اهواز ميرسونن، از اون به بعد، اونجا تنظيم ميشه، 7 صبح جلوي هلال احمر. من به يك تكنسين بيهوشي كه پسر زرنگي بود زنگ زدم. گفتم ميريم اهواز صبح. فلان جا وايسا تا بگيرمت. صبح، همه جلوي هلال احمر بوديم. حكم بسيار جالبي هم كه چاپي زمان طاغوت بود به ما دادند، كه متن بسيار عالي داشت. افسوس گمش كردم. از جمله نوشته بود براي كمك، هيچ محدوديتي در مذهب و مرام نيست. تعجب كردم.

عده ما خيلي زياد بود. با اتوبوس هاي آماده رفتيم مهرآباد و بعد سوار يك هواپيماي غول پيكر باري C130 . عده ما آنقدر زياد بود كه مجبور بوديم همه به صورت چمباتمه بنشينيم. كنارم دكتر سيمين صالحي بود. از مبارزين زمان شاه كه سال ها زنداني كشيده بود و روبرو هم يك پيرمرد داوطلب و آنطرف تر دكتر قهرماني و دكتر علي خرسندي. رسيديم اهواز و رفتيم ستاد كمك هاي پزشكي. خوزستان خالي از پزشك شده بود. چون عراقي ها از همه جا حمله مي كردند و وحشت، همه جا را پر كرده بود. تقريباً همه شهرهاي خوزستان با پزشكان و پرستاراني كه داوطلبانه آمده بودند پر شد و من همچنان ايستاده، منتظر بودم و نظاره مي كردم. ديدم اسمي از آبادان نيست. گفتم جناب، من ميخام برم آبادان. گفت نميشه، دكتر جان آبادان كه محاصره است، همه راه هاي به اونجا بسته شده. الان چند روزه هيچكس نميتونه بره. گفتم ولي من بايد برم. هرچي تلاش كردم نشد. اومدم بيرون، گفتم حتما راهي هست. رفتم سراغ ايستگاه ماشين هايي كه به آبادان مي رفتند. ديدم آره نميشه رفت. ميگن چندروزه  كه راه بسته شده، و هيچ ماشيني نميره. فكري كردم و ديدم بايد برم تو بيمارستان هاي اونجا راهنمايي بگيرم. رفتم توي يكي از بيمارستان هاي بزرگ اهواز كه نامش يادم نيست. خودم رو معرفي كردم، اسم پزشكان رو پرسيدم. فكر كردم شايد يكي از دوستام رو اونجا پيدا كنم. اون بيمارستان هم تا حدي خلوت شده بود. چند نفر را نام بردند، نشناختم. بعد گفتند يك پزشك داوطلبي هم هست، اسمش ضيائيه. گفتم بريم ببينمش. رفتم تو خوابگاه ديدم منصورِ. خوشحال شدم. گفتم منصور كي اومدي اينجا؟ گفت از اول جنگ. گفتم منصورجان، اينجا كه هنوز زياد خبري نيست، جمع كن بريم آبادان. داوود و درياپيما اونجان. گفت بابا مگه ديوونه اي؟‌ همه راه ها بسته. آبادان تو محاصره افتاده. اوضاع اونجا خيلي خرابِ. هرلحظه آبادان رو ممكنِ عراقي ها بگيرن. گفتم هرچي هست، تا رزمنده ها هستن، ما بايد بريم و اونجا باشيم. گفت كار عاقلانه اي نيست ولي تو ميگي بريم كه تنها نباشي. واقعا مردانگي كرد. راه افتاديم. منصور همه جا رو خوب مي شناخت. گفت اول بايد بريم بندر امام ببينيم چه خبره. اگر شد از اونجا ميريم ماهشهر و از اونجا به آبادان حركت      مي كنيم. غروب شده بود، بندر خلوت بود. در يك گوشه لنجي ديديم كه داره بار ميزنه. رفتيم جلو. يه استوار ژاندارم بود، يه كارگر لنج و يه پيرمرد و يه پسر جوان 16-17 ساله داوطلب جنگ، كه چون برادرش تو خرمشهر مي جنگيد داشت ميرفت اونجا. داشتند جعبه هاي مهمات رو بار لنج مي كردن. احوالپرسي كرديم و گفتيم جراح هستيم و ميخايم بريم آبادان براي كمك. ژاندارمِ گفت اجازه نداريم كسي رو سوار كنيم، نميشه. هرچه، با هر زباني اصرار كرديم نشد. ژاندارمِ خيلي سفت بود. به منصور گفتم اين بابا حرف حاليش نيست. بيا كمك كنيم و مهماتشون رو بار بزنيم. كاپشن ها رو درآورديم، جعبه هاي مهمات رو طبقه زيرين لنج بار زديم. با اين كار، وقتي استوارِ ديد دوتا جراح جوان با اين صميميت كمك مي كنند خجالت كشيد و گفت دكترجان خطريِ، اما شما هم بياين بريم. هرچي شد. شب بود، تو خليج به سمت ماهشهر راه افتاديم. داستان اين سفر خيلي دراز و پرماجراست كه از حوصله دورِ. فقط كوتاه مي گويم. چندساعتي نگذشته بود كه با يك ناو عظيم كه كوهي از سياهي بود  مواجه شديم. بيچاره ناخدا نمي دانست چه كند. لنج را به اين طرف و آن طرف مي كشيد تا به ناو برخورد نكنيم، با آنهمه مهمات. آن پسربچه هم به يكباره گلنگدن ژ3 را كشيد كه بزنه. فوراً دستش رو گرفتم و گفتم آخر چكار ميكني پسرجان. مگر تيرت به ناو بخوره چي ميشه؟‌ هيچي. اما اون  متوجه ما شده و حتما مارو ميزنه و منفجر ميشيم. واقعا ما با چه نيروهايي به جنگ ميرفتيم! همه تازه تو جبهه آموزش مي ديدند. وقتي ناو دور شد، بيچاره ژاندارمِ ناخدا، رنگ بر رخسارش نبود، اما خودش رو محكم مي گرفت. گفت ديگه نميتونيم تو شب بريم. همينجا تو خليج ميخوابيم تا هوا روشن بشه. صبح شد. تازه هوا آفتاب زده بود كه ديديم دوتا هواپيما در آسمان ظاهر شدند. نمي دانستيم عراقي اند يا ايراني. به منصور گفتم اگر دفعه بعد بيان، يعني مارو ميزنن. صداشون رو شنيدي معطل نكن، بپر تو آب از لنج دور شيم. آن موقع نمي دانستم تو آب هم از دست كوسه ها نفله ميشيم. چند ساعت كه رفتيم، ديديم عراقي ها توپ مي زنند. ناخدا آهسته كرد اما توپ ها ادامه داشتند. روبروي يك تپه بلند كه پز بزمچه بود ايستاد، تا نزديكي هاي غروب كه مَد شد و آب بالا آمد، از روي اون تپه حركت كرديم. ماهشهر پياده شديم و با يه جيپ ارتشي روباز، درحاليكه عراقي ها خمپاره ميزدن، به آبادان رسيديم. شب بود. رفتيم به بيمارستان مركزي شهر. داوود اونجا بود. خسته و كلافه. قرار شد داوود و دريا پيما، يا آنجا يا بيمارستان شركت نفت بمانند و من و منصور بريم درمانگاه امدادگران و آنجا را به شكل يك بيمارستان فعال كنيم. امدادگران حياط وسيع و تشكيلات مفصلي داشت. يك اتاق عمل خوب، يك سالن اورژانس بزرگ و پرسنل بسيار فداكار كه با گرمي از ما استقبال كردند. پزشك نداشتند. همه رفته بودند. اما پرستارها و يك تكنسين بيهوشي و كمك جراح مانده بودند. بعد از بازديد و ارزيابي درمانگاه، مارا به خوابگاه راهنمايي كردند. مكان بسيار بزرگي بود. يك سالن بزرگ و يكي هم كوچكتر. يكدفعه ديدم منصور با يك بيلچه داره سنگر ميكَنه. گفتم ميخاي چكار كني؟ چرا تو خوابگاه نمياي بخوابيم؟ گفت من تو سنگر ميخابم. يكي دو روز بعد، علي خوشنويس و عده ديگري از پزشكان با هاوركرافت به آبادان رسيدند. علي پيش ما ماند. اكبر توسلي هم همينطور. اكبر فوراً سالن بزرگ اورژانس رو تاريك كرد. به همه شيشه ها كاغذ و مقوا چسباند كه نور بيرون نزند و آنرا تبديل به يك اورژانس بسيار مفصل نمود. به طوريكه ما عمل هاي كوچك را در همانجا انجام مي داديم، چون زخمي ها آنقدر زياد بودند و من فرصت عمل هاي كوچك را نداشتم. به همين خاطر، به بسياري از پرستارها و يك دانشجوي پزشكي ارمني ، عمل هاي كوچك را ياد داده و به آنها واگذار مي كردم و آنها هم به خوبي انجام مي دادند. چند پرستار و يك تكنسين بيهوشي كه استخدام همان درمانگاه بودند هم، بسيار دلسوزانه و فعالانه همكاري مي كردند و محيط بسيار مناسبي داشتيم. همه با فداكاري، شب و روز را نمي فهميدند.

متأسفانه، حالا بيمارستان امدادگران وضعيت خطرناكي، پيدا كرده بود. در پشت يكي از ديوارهاي بيمارستان، مسيري بود كه نيروهاي ما، به عراقي ها كاتيوشا مي زدند و عراقي ها هم گراي ما را گرفته، با هدف زدن كاتيوشاها، گاه گاهي، خمسه خمسه شان به خود بيمارستان اصابت مي كرد. يكبار هم سالن ناهارخوري بزرگ بيمارستان مورد هدف يك هواپيماي عراقي قرار گرفت و ويران شد و عده زيادي از ما بطور معجزه آسايي نجات پيدا كرديم. آنروز چون درمانگاه خلوت بود، همه رفته بوديم رستوران، ناهار بخوريم. اما خوشبختانه غذا حاضر نبود و برگشتيم. يكبار هم اورژانس بيمارستان تخريب شد و اتفاقاً خود دكتر توسلي تركِش كوچكي هم خورد، كه خوشبختانه آسيب جدي وارد نكرد. يكبار ديگر سالن خود بيمارستان مورد اصابت موشك واقع شد و كاملاً تخريب گرديد. همچنين يك روز صبح زود كه من تازه از اتاق عمل آمده بودم و از خستگي، روي كاناپه دراز كشيده بودم، خوابگاه ما پزشكان، مورد اصابت خمسه خمسه ها قرار گرفت كه سقف خوابگاه كاملاً فرو ريخت و خوشبختانه بجز آسيب هاي كوچك، خسارت جاني نداشتيم و دكتر ضيائي، بطور معجزه آسايي نجات يافت. يك تركش در بيرون سالن، دقيقاً به سنگر او و به بالش او برخورد كرد و دكتر اتفاقاً، تنها شبي كه در سنگر نخوابيده بود، همان شب بود. بگذريم.

نيروهاي ما عليرغم همه مشكلات و محاصره آبادان، روز به روز زيادتر مي شدند. دكتر رضا اسدي چشم پزشك آينده، دكتر احمدي جراح توراكس آينده، دكتر جواد نصيري جراح اطفال آينده، دكتر احمدي بيهوشي، دكتر زماني، دكتر اصغر قاضي و دكتر عموشاهي از خرم آباد و خيلي هاي ديگه و چند پرستار كه متأسفانه شنيدم بعدها يكي دو نفرشان اعدام شدند هم، آمدند. يكي از كساني كه گه گاه خبر ما رو مي گرفت و بسيار با حسن نيت بود و چهره اش هميشه در نظرم است و لازم است نامش ببرم و يادش كنم، دكتر عباس شيباني بود. عزيزي كه واقعاً از روي لطف به ما سر مي زد. هرچند كاري ازش ساخته نبود، ولي همان محبتش دريايي از انرژي بود كه مي بخشيد. واقعا در آن شرايط، به آبادان آمدن پزشكان فقط عشق مي خواست. عشق به مردم و بس. اين بخش كوچك و نمونه اي از سرگذشت آن روز و داستان فداكاري هاي دوستان و همكاراني بود كه در جنگ، شبانه روز از جان گذشته و براي درمان رزمندگان فداكار ما كه در آن زمان، علاوه بر نظاميان ارتشي، داوطلبانه به جبهه  مي آمدند، وظيفه انساني و پزشكي شان را انجام مي دادند.

از خاطرم نمي رود يك شب مسئولي نظامي به بيمارستان آمد و با من كه تقريباً مسئول آنجا بودم صحبت كرد. به من تأكيد كرد كه چون وضعيت، بحراني است و هر لحظه خطر هجوم عراقي ها و سقوط آبادان هست، اگر كسي مايل به ترك آبادان است، كمك كنيم و شما را خارج كنيم. ضمناً حتماً خانم ها از بيمارستان خارج و آبادان را ترك كنند. وقتي من موضوع را با همه در ميان گذاشتم، هيچكس با وجود آنهمه خطرات، موافق با ترك آبادان نشد و هرچه به خانم ها هم اصرار كردم، آنها نيز موافقت نكردند. همه گفتند در كنار هم مي مانيم. شجاعت شان با آنهمه خطر، برايم حيرت انگيز بود.

يكي از دردناك ترين صحنه هاي جبهه كه هرگز فراموشم نمي شود اين است، ساعت حوالي 1-2 بعدازظهر بود، تو درمانگاه بودم. گفتند يك وانت آمده با زخمي هاي زياد. فوري رفتم بيرون، ديدم يك زيلوي بزرگ را با محتوياتش آورده اند. گفتند خمپاره زده به اتاقشان و همه داغون شدن. وقتي باز كرديم ديديم سفره غذا با محتوياتش و بدن هاي تكه تكه شده همه خانواده درون آن…  صحنه وحشتناكي بود. به من حالت بسيار بد عصبي داد. به همه فحش ميدادم. به همه. به آنها كه با وانت اينها رو آورده بودن با عصبانيت گفتم؛ آخه چرا از منطقه نرفتين؟‌ من داد و بيداد مي كردم با درماندگي. گفت دكتر جان، كجا مي رفتيم؟ ما هيچي نداريم. پول هم اصلا نداريم كه بتونيم جايي بريم. ما مجبوريم كه همين جا بمونيم. راست مي گفت. اين من بودم كه نمي فهميدم. سرم رو پايين انداختم و اشكي…   ديدم يك نوزادي رو آوردن كه با اينها بوده. عجيبه كه چون كنارتر احتمالاً تو گهواره بوده، فقط دستش تركش كوچكي خورده. با همان چشم هاي اشكبارم بردمش و بخيه زدم و گفتم چيزيش نيست. ببرينش. طرف گفت اين كسي رو نداره. ما فقط اين ها رو آورديم. بچه بي صاحب بود. فكر كردم، گفتم عيب نداره. خودم ورش مي دارم. چندروزي همين جا تو بخش بمونه و شيرش بدين. موقع رفتن مي برمش. چندروزي با يك احساس خاصي بهش سر ميزدم. شده بود دخترم. تا اينكه يك روز يك آقاي دهاتي اومد سراغش. التماس مي كرد كه آقاي دكتر، اين تنها بازمانده خانواده ماست. رضايت بده ببريمش. خيلي آه و ناله مي كرد. ديگه ناچار شدم با وجود محبتي كه به بچه پيدا كرده بودم، تحويلش دادم. اين حوادث در جبهه هاي ما فراوان بود و دردناك، و همين عوامل است كه ما را از جنگ بيزار ميكنه و بعد مي فهميم آنها كه بر طبل جنگ مي كوبند واقعا چه انسان هايي و با چه درجه از توحشي هستند و جهان با چه بغرنجي ها مواجه است.

سرانجام با تسخير بهمن شير توسط ارتش و به فرماندهي سرهنگ كهتري كه زخمي هم شده بود، آبادان از محاصره به درآمد و حالا ما، علاوه بر رسيدگي به مجروحين، مي بايست به تخليه اجساد كشته شدگان ايراني و عراقي از بهمن شير و شناسايي آنان هم مي پرداختيم. هفته اي گذشت و اوضاع، تا حدي رو به آرامي گذاشت. مجروحين كم شدند و با خارج شدن آبادان از محاصره، به تدريج و تك و توك، پزشكان ديگري نيز از راه مي رسيدند. آنان كه مي بايست به جبهه سري بزنند و خود را براي پست و مقام هاي حكومتي آينده، درج در پرونده بيوگرافي، خدمتي هم در جبهه را داشته باشند، تا اسلام دوستي شان كامل شود و همان ها بودند كه بعدها به تدريج براي داوودها و منصورها، زمزمه جاسوسي براي عراق را سر مي دادند. تا آنها را با چنين اتهاماتي و داوطلبانه وادار به خروج از آبادان كنند. چه روزگار عجيبي بود! حالا شب ها موقع رفت و آمد در محوطه درمانگاه، مي بايست نگران آن باشيم كه مورد اصابت تيرهاي غيبي قرار نگيريم.

چندماه بعد، علاوه بر داوطلبين پزشكي، دولت، خود برنامه اي تنظيم نمود تا همه پزشكان، سالانه يكماه، اجباراً به خدمت در جبهه ها، اعم از كردستان تا خوزستان، اعزام شوند. اين در شرايطي بود كه بجز حرفه پزشكي، هيچ يك از وزارتخانه هاي ديگر، چنين وضعيت خدمت اجباري منظمي را نداشتند. پزشكان هم واقعاً با حضور خود در جبهه ها و به خطر افتادن جانشان در طول 8 سال جنگ، حداقل به بهبودي 500 هزار مجروح جنگي و نجاتشان از مرگ، موفق شدند و اين رقم كمي نيست. تازه علاوه بر اين تعداد، همه بيماران بومي منطقه و نيازمند به درمان را نيز، مداوا مي كردند.

8 سال گذشت. جنگ به پايان رسيد، اما عليرغم بوق و كُرناي آنچناني و به حق، براي همه آنها كه در جنگ شركت كردند، و يا نبودند و گفتند بوديم، لقب ها، حقوق ها و پاداش ها و پست و مقام هايي زائيده شد كه بعدها هم ديديم. برخي در سايه همين افتخارات، چه چپاول ها كه نكردند. اما دريغ از يك تشكر آبكي از اين سيل پزشكان و پرستاراني كه هرساله يك ماه، اكيپ به اكيپ، همه بيمارستان هاي جبهه را پوشش دادند و شب و روز، به نجات رزمندگان هم وطن پرداختند و باز افسوس بيشتر آنكه همان رزمندگان هم، قدرشان را ندانستند و حمايتشان نكردند و ديري هم نگذشت، به چوب تكفير معدودي پزشك نما، كه اين حرفه را به اهدافي ديگر پيموده بودند، همه را در رسانه هاي در چنگ خود، چه تلويزيون و راديو و مطبوعات، بي انصاف، وظيفه ناشناس، متخلف مالياتي و اينچنين ها شناساندند. بعدها هم به اصطلاح، اولين دزدبگيري را به شكلي زننده و با بگير و ببند هاي بسيار و تبليغات آنچناني، كارت خوان ها را در مطب همين فرشتگان نجات بخش كاشتند تا اينبار نيز، آنان را خط شكنان حوزه مالياتي خود قرار دهند. دريغ كه چگونه آنهمه كلاهبرداران صدها و هزاران ميلياردي مكتبي را ، از فرودگاه امام پرواز داده، تا در آسمان هاي كانادا و آمريكا و اروپا به گردش درآيند و به هر بامي كه مي خواهند بنشينند. اين گوشه اي از سرگذشت و سرنوشت خط شكنان درمان جبهه ها بود كه هرگز به چشم هيچكس نيامدند و نيامدند. بگذريم.

چيزي نگذشت. دشمني غدارتر و بسي خطرناك تر از عراق، نه تنها ميهن ما، بلكه جهان را درنورديد و باز اينبار هم، همين پزشكان و پرستاران، در راه نجات بيماران، روپوش ها را به تن و كمربندها سفت كردند، تا هم وطنان عزيز، از حمله ويروس در امان بمانند و متأسفانه در اين نبرد، روزي نيست خبر آلوده شدن پزشك يا پرستار و يا ساير كادرهاي درماني و يا خبر مرگ پزشكان و پرستاران، در صدر اخبار هر كشوري قرار نگيرد. تعداد از ده ها به صدها، و از صدها به هزاران رسيد، اما هنوز همين ها هستند كه بدون پشت جبهه اي موثر، و عليرغم همه آن طعن و لعن هاي گذشته، هنوز به مقاومت پرداخته و به نجات انسان ها مي شتابند و هنوز با گذشت نزديك به يكسال، همچنان در صف اول و خط شكن اين مبارزه باقي مانده اند و گله اي هم نكرده اند.

بهتر است بدانيم، موج اول كشتار پزشكان و پرستاران، جز به علت خطاي جناب وزير محترم بهداشت و درمان و علوم پزشكي نبود كه در چند ماهه اول، همه تلاش خود را در كتمان خبر ورود ويروس كرونا به كشورمان، حال با هر دستوري و از هر مقامي پنهان نگه داشت و باعث شد، علاوه بر مردم عزيز، اين كادر زحمتكش، بدون هيچ اطلاع و احتياطي، خود را در معرض اين ويروس مهلك قرار داده و گرفتار شوند و حتي هم اكنون نيز، با سياست هاي كج دار و مريز، يك روز قرنطينه و يك روز را به رهاسازي مردم مي پردازند و در شرايطي كه خود، حداقل فاصله جداسازي را از هرطرف 2 متر مي دانند، در اجراي عزاداري حسيني، اين پا و آن پا  مي كنند و يا بر كنكوري پاي مي فشارند كه حاصل آن، صدها هزار فارغ التحصيل ليسانس و فوق ليسانس و دكترايي خواهد بود كه همگي بعدها و پس از فارغ التحصيلي، به سيل بيكاران تحصيل كرده مملكت خواهند پيوست. يعني همه دعواي كنكور سراسري بر سر رقابت بيكاران ليسانسه با بيكاران ديپلمه است و نه چيزي ديگر. وگرنه آن عده از خودي ها كه هميشه موفق به يافتن كار مي گردند. يا از طريق شركت در همين كنكور و بهره مندي از ضرايب افتخاري چنديني، حتي مي توانند در رشته هاي دانشمندي هم پذيرفته شوند و يا  با دريافت مدارك بالاتر از موسسات هميشه موجود، كه مي توان هر مدركي را بدون رنج تحصيل، كسب نمود، به اهداف خود برسند. همان موسساتي كه همين چندي پيش، فقط در يك فقره، 10 هزار مدرك تقلبي در كف بسياري از همين مسئولين نهاد، تا با همين مدارك تقلبي و با استفاده از علوم غيبي، به گردش امور مملكت پرداخته و حقوق دريافت نمايند. در چنين شرايطي، آيا ما هنوز هم به دانشگاه هايمان نياز داريم يا بايد اكثريت آنان را تعطيل كرده و خيال جوانان مملكت را از اين كنكور كذايي راحت كنيم؟

جناب وزير كه مي بايست در اصل، سياست كلي كشور را از نظر وضعيت كرونا روشن مي كردند و عالمانه به مسئولين هشدار مي دادند، تصميمات خود را با ميزان الحراره همان ها، سنجيده و اعلام مي دارند. گويا      نمي دانند كه بيشترين خسارات را در اين ميان، كادر درماني و حتي اداري بيمارستان هاست كه تحمل       مي كند و بي دليل نيست كه در هر بيمارستاني صدها نفر از پرسنل آلوده شده كه بخش كوچكي از آنان، افزون بر 300 نفر تاكنون درگذشته اند. كه اكثريت آنان نيز از پزشكان بوده اند. پزشكاني متعهد و فداكار همچون فريد نيروئي ها، عباسي ها، جليل لطيفي ها و صدها تن ديگر، كه همچنان ادامه خواهند داشت.

بايد توجه كرد كداميك از مشاغل، اينچنين در نجات مردم نقش داشته و براي نجات مردم از جان خود مايه گذاشته اند و در عوض، كدامين شغل ها، اينچنين مورد لعن و توهين آقايان واقع شده اند؟!  البته ما، آن عده هموطنان عزيزي كه قدردان ما بودند را هرگز، نه تنها فراموش نمي كنيم، بلكه همين قدرشناسي آنان است كه مارا به تلاش بيشتر و از خودگذشتگي بيشتر، تشويق مي كند. ازخودگذشتگي و ايثاري كه كادر پزشكي در سراسر جهان و علي الخصوص در كشور ما به خرج داده اند، در تاريخ جهان كم سابقه است. هرچند ارج گذاري مسئولين، نسبت به اين از خودگذشتگي ها، هيچ بوده، و حتي آنان را به لقب ايثارگري نيز مفتخر نفرموده اند. درحاليكه حتي بر طبق ارزيابي هاي خودشان، چنانچه فردي، چندماه در جبهه ها خدمت نمايد، جزو ايثارگران محسوب مي گردد و پزشكان ما كه حداقل در 8 سال جنگ،  8 ماه در جبهه ها خدمت كرده اند، از اين ارج گذاري نيز، كنار گذاشته شده اند.

امروز جامعه پزشكي و پرستاري و كادر درماني همه كشورها، همان خط شكناني هستند كه حتي يك گام در مقابل اين دشمن غدار انسان ها، عقب ننهاده و شبانه روز، در تلاشند تا همنوعان خود را نجات داده و آنان را به محيط گرم خانواده خود و اجتماع، بازگردانند.

بياييم در دل، به اين ايستادگي و از خودگذشتگي، آفرين گفته و به اين همبستگي مردمي بباليم.

 

 

 

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *