Home یادداشت تمرکز زدایی و توسعه سیاسی
تمرکز زدایی و توسعه سیاسی
0

تمرکز زدایی و توسعه سیاسی

0
0

وقتي ماكس وبر از بوروكراسي سخن به ميان آورد و براي رفع نگراني‌ها پيشنهاد و نظريه خود را با عنوان سازمان معقول جلوه مثبت داد، همچنان نگران بود، نگران از اينكه اين بوروكراسي به اقتدارگرايي بینجامد بنابراين خود نيز هشدار داد، اما هشدار او سودي نبخشيد و پيش‌بيني منتقدان او تحقق يافت، همان نظري كه به گفته اسپينر بوروكراسي را در تقابل با دموكراسي و دشمن آن مي‌دانست و يا اسميت از تباين آن با مشروعيت دموكراتيك سخن به ميان آورده بود بي‌جهت نبود كه بعضي‌ها بوروكراسي را مساوي با اداره جامعه توسط حكومت دانسته و در تقابل با دموكراسي كه اداره جامعه توسط نمايندگان مردم مي‌باشد قرار داده‌اند. بوروكراسي غيرنمايندگي بي‌ترديد تهديدي براي دموكراسي است.
تاريخ معاصر ايران سند گويايي است بر اثبات ادعاهاي فوق كه هشدارش را هم بنيانگذار بوروكراسي داده بود. اگر مشاركت عمومي، كثرت‌گرايي و حاكميت نهادهاي دموكراتيك را از مهم‌ترين شاخص‌هاي عدم تمركز و تضمين‌كننده توسعه در ابعاد مختلف به ويژه توسعه سياسي بدانيم، به خوبي مشاهده مي‌كنيم كه پيش از انقلاب مشروطه يعني تا اوايل سده بيستم هيچ خبر و نشاني از آن در كشور نبود ولي پس از انقلاب و از اوايل قرن بيستم با حاكميت سلطنت مشروطه و برپايي نظام پارلماني به مدت 20 سال شرايطي ايجاد شد كه به ياري آن توسعه‌يافتگي آغاز گرديد. توسعه سياسي خود را ابتدا در مشاركت عمومي و فعال نشان داده، مشاركتي كه طيف‌ها و جريان‌هاي گوناگوني را به عرصه آورده بود و كثرت حضور به نمايشي بي‌نظير تبديل شده بود اما اين مردم ناآشنا و فاقد تجربه زيست دموكراتيك و همچون ديگر جهان سومي‌ها اسير استبداد تاريخي شرقي، چنان گرفتار هرج و مرج و ناامني شدند كه هنوز نهادهاي دموكراتيك پا نگرفته بود بازگشت ديكتاتوري و استبداد دوره‌اي از تمركزگرايي و توسعه‌نيافتگي را در تاريخ ثبت نمود. دوره‌اي كه رضاخان قلدر با گذاشتن تاج پادشاهي پس از كودتاي سال 1299 هجري شمسي كه سيدضياء طباطبايي را با مثلث ارتش، بروكراسي دولتي و دربار، نيمي از آن ديكتاتوري حاكم بود و نيمي ديگر استبداد و در اين توسعه اقتدارگرايي متكي به قدرت نظامي اگرچه در ابعاد ديگر چند گام به جلو بر داشته شد اما اين توسعه سياسي بود كه كاملا به فراموشي سپرده شده بود، توسعه‌اي كه مي‌بايست جامعه مدني را به ارمغان آورد و درد تاريخي را درمان كند و به تكرار استبداد در اين سرزمين پايان دهد.
زخم‌ها تازه شد و در اوج خفقان و فشار اقتصادي شهريور 1320 هجري شمسي نقطه آغاز يك دوره تمركززدايي و توسعه‌يافتگي سياسي براي 12 سال گرديد 12 سال طلايي و تكرار نشدني در تاريخ سياسي ايران و 12 سال بي‌سابقه كه اگرچه دوران پس از انقلاب مشروطه را با آن مقايسه مي‌كنند اما نمي‌شود نامي مانند مصدق و جرياني همچون نهضت ملي را در آن سراغ داشت كه تا مرز استقرار دموكراسي واقعي پيش رفته بودند.
مردان آگاهي كه مي‌دانستند توسعه سياسي در گرو نوسازي سياسي در سايه دموكراسي است تا مي‌توانستند بر قانون و قانون‌گرايي و بر تكثر و مشاركت پاي مي‌فشردند و از پختگي خود در دوران شاه جوان بهره بردند و بذرهاي اميد را در دل مردمان ايران زمين نشاندند.
ايران كه همچون ساير جوامع جهان سومي تجربه‌هاي سياه حكومت‌هاي سلطاني و موروثي، شخصي‌گرا، اقتدارگرا، بروكراتيك، عوام‌گرا و التقاطي را داشت نمي‌توانست به يكباره پا به دنياي جديد و مدرن بگذارد و هنوز ايدئولوژي‌ ملي، جلوه‌گري‌هاي كاريزماتيك و تبليغات رهبران خودكامه و فرهنگ شخصيت‌پرستي تهديدي بود جدي در مسير توسعه ،مانند كشورهاي مشابه در امريكاي لاتين و آسياي دور و نزديك و خاورميانه.
يادگارهاي پهلوي اول براي فرزندش اين امكان را به او مي‌داد تا تمام دستاوردهاي 12 ساله را يك شبه بر باد دهد. همان گونه كه در سوم اسفند 1299 يك شبه دستاوردهاي انقلاب مشروطه به تاريخ پيوست 28 مرداد 1332 نيز يك روزه تمام آرزوهاي يك ملت را دفن کرد و كمر مردان مبارز شكسته شد. زاهدي خائن اسير هواي قدرت شد و مجري نقش استعمار، او كه خود نيز از اين خيانت رهايي نداشت و پهلوي دوم استقلال و اقتدار او را غيرقابل تحمل مي‌دانست و حسين اعلا را بر جاي او نشاند تا سر فرصت منوچهر اقبال را بر كرسي صدارت بنشاند و ركورد تملق را در تاريخ معاصر به نام او ثبت كند.
دستاوردهاي 12ساله تمركززدايي و توسعه‌يافتگي سياسي آنقدر ريشه دوانده بود كه فرصت‌‌هاي اندك سر برآورد و نتایجی رابه ثمر رساند بنابراين در اواخر دهه 1330 هجري شمسي در شرايط بحران اقتصادي و خفقان سياسي، فشارهاي خارجي امكاني را فراهم آورد تا دوباره احزاب، جريان‌ها و روزنامه‌ها كه در آن دوره تمرين بي‌نظيري را داشتند سر بر آورند، ارسنجاني به ياري دوستانش جبهه ملي دوم را راه انداخت حزب توده جهشي بزرگ نمود و نهضت آزادي تاسيس گشت و ستاره اقبال فرو نشست و شريف امامي نيز چند صباحي بيش دوام نياورد تا اميني بر شاه تحميل گرديد و دوباره مبارزه قدرت، شاه را به رويارويي فراخواند اما اين بار هم كودتا بود و در كمتر از سه سال از 1342 با دادن پرچم قدرت به دست علم خانه‌زاد پهلوي اقتدارگرايي جاني دوباره گرفت و 15 سال ديگر ديكتاتوري و استبداد بود كه حكم مي‌راند تا همچنان رنگ سياهي بر تاريخ معاصر غلبه كند. سركوب به روش‌هاي گوناگون آغاز شد. قتل، اعدام، شكنجه، زنداني، تبعيد و همه چيز جايز شمرده مي‌شد. احزاب و روزنامه‌ها ديگر جايي براي ابراز وجود نداشتند، حالا بر مثلث ارتش، بوروكراسي و دربار يك ضلع ديگر بنام حزب رستاخيز هم اضافه شده بود تا ديگر به دموكراسي و آزادي اجازه حضور و بروز داده نشود و اين خفقان ادامه داشت تا انفجار انقلاب سال 1357.
آري جامعه نظامي نمي‌تواند به ارمغان‌آورنده جامعه صنعتي باشد و جامعه سياسي ديوان‌سالار جايي براي مدنيت باقي نمي‌گذارد و اقتدارگرايي و تمركز به طور قطع به استبداد مي‌انجامد و تا تمركززدايي صورت نگيرد سخن گفتن از توسعه سياسي بيهوده است.
مشاركت عمومي، كثرت‌گرايي و نهادهاي دموكراتيك براي شكستن انحصار قدرت سياسي و تمركز اداري و جغرافيايي و سلطه بروكراسي ضد توسعه اجتناب‌ناپذير مي‌باشند و توسعه سياسي و بازسازي با آرزو كردن تحقق نمي‌يابند بلكه با گام‌هاي علمي و عيني به دست مي‌آيند. گام‌هايي كه در عصر رسانه‌ها مي‌شود تكثير كرد و مي‌توان تكرار شد تا بي‌شمار شويم و اميدوار.

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *