Home دیدگاه  تعلیم و تربیت اخلاقی از استاد مصطفی ملکیان بخش پنجم:
0

 تعلیم و تربیت اخلاقی از استاد مصطفی ملکیان بخش پنجم:

0
0

سلسله جلسات تعلیم و تربیت اخلاقی در یک ترم چهار جلسه ای در موسسه پرسش در پاییز 1394 برگزار گردید. خلاصه ای از مباحث آن را با تلاش بر رعایت امانت در انتقال مطلب با تقسیم بندی به هفت بخش خدمتتان ارائه می نمایم. فرزانه دشتی

مولفه دوم برای روحیه اخلاقی، دوست داشتن انسانهای دیگر است که هر چه شدت بیشتری داشته باشد، استعداد من برای عمل اخلاقی بیشتر می شود. یک نکته را قبل ورود به بحث بگویم. فرض این است که انسان غیر از گرایش خودگزینانه، گرایش دیگر گزینانه هم در وجودش است؛ اینکه ما فقط ایگوایستیک نیستیم بلکه آلتروایستیک هم هستیم؛ گرایش آلتروایستیک هم در ما نهاده شده است و قابل پرورش است. غرض این است که بدانیم چکار کنیم که گرایش آلتروایستیک ما پرورش پیدا کند؛ توسعه و تعمیق و تقویت پیدا کند. علی الفرض آلتروایسم را مسلم فرض کردیم. ازدید روانشناسان اجتماعی چهار عامل بیشترین تاکید را بر توسعه و تعمیق دیگر دوستی دارد.

به چهار نکته باید توجه کرد.اولین نکته این است که دقت کنیم چرا گرایشهای دیگر دوستانه ی ما می تواند تضعیف شود اگر چرایی تضعیف آنها را فهمیدیم، چرایی تقویت آنها را نیز می توانیم بفهمیم. آیا از خود پرسیده اید کسانی که سگ و گربه با خودشان نگه میدارند و معامله یک انسان با انسان دیگر را با آن دارند یعنی خیلی به آن توجه می کنند به سلامت و شادی اش توجه می کنند و البته کارکردهایی که انسانی از انسان دیگر می گیرد از او می گیرند یعنی با او درد و دل می کنند و پارک می روند به چه سبب است.  خیلی احتمال داشت که اگر همین رابطه را با انسان دیگری داشتند طول این معاشرت کمتر از اندازه ی معاشرتشان با سگ و گربه بود. سوال دیگری را که مهمتر و زیربنایی است نپرسیدم، اینکه چرا به جای انتخاب معاشرِ همنوع، انسان معاشرِ ناهمنوع، را انتخاب می کند. سوال روبنایی تر را می پرسم که چرا احتمال دارد با انسانی اگر زندگی کنیم نزاع پیدا کنیم ولی در دوستی با یک سگ و گربه این نزاع را نداریم. حتی ممکن است سگ و گربه ای که با او زندگی می کنیم صندلی خانه را کثیف کند و خرابکاری کند ولی دوستی مان با او به هم نمی خورد ولی اگر این کار را یک انسان انجام دهد دوستی مان به هم می خورد. اگر دقت کنیم رمز استمرار دوستی مثبت با غیر همنوع خودمان این است که انسان، سگ و گربه را نسبت به خیلی امور جاهل می داند و معتقد است که آنها خبر از قوانین فیزیک و شیمی روانشناختی، دقیقا ندارند. یک نوع معذوریت و موجهیت و معاف بودن از سرزنش و کیفر برایشان قائل است که ناشی از جهل است. نظیر همین رفتار را اگر بچه ی سه ساله کند نیز از او می گذرد زیرا می داند از سرِ ندانستن، چنین کرده است. اما در مورد انسانِ دیگری نمی تواند این معذوریت را قائل شود. حتی گاهی سگ و یا گربه به ما ضرری می زند که می دانیم در آن زمینه، اطلاعاتش کم نبوده ولی باز او را معاف از کیفر و سرزنش می دانیم؛ به خاطر اینکه ما برای حیوانات سوء نیت قائل نیستیم. قائل به پستوی ذهنی برایشان نیستیم. برای بچه ها هم همین را قائل هستیم. یعنی از سرزنش و کیفر معافشان می کنیم زیرا برای بچه ها هم سوء نیت قائل نیستیم. موجودی می تواند سوء نیت داشته باشد که پستوی ذهنی و تاریکخانه ذهنی داشته باشد برای اینکه موجودی پستوی ذهنی داشته باشد باید دو شرط روانشناختی دیگر نیز داشته باشد که داستانش طولانی است.

اینکه آدم می تواند سالها با سگ و گربه زندگی کند به خاطر این است که قائل است که جاهلند و سوء نیت ندارند.

برای همنوعان خود، هم علم قائلیم و هم سوء نیت. راهکار اینکه ما دوستی مان افزایش و عمق پیدا کند این است که در این دو پیش فرض شک کنیم. اگر بتوان این دو پیش فرض را تضعیف کرد رابطه دوستی مان افزایش و عمق پیدا می کند. کم کم معامله ای که با بچه ی پنج، شش ساله می کنیم یا همان رفتاری که با سگها و گربه ها و میمونها می کنیم با بقیه انسانها می کنیم یعنی هم حواسمان به ضربه ای که به ما می زنند هست و هم اینکه دوستی مان نسبت به آنها کاهش پیدا نمی کند و عمقش را از دست نمی دهد. تاکید می کنم که نمی خواهیم خود را کور و کر کنیم، یا تحمیق را ترویج کنیم، یا ساده لوحی را یا بلاهت را. در عین اینکه هوشیار به ضربه های دیگران هستیم ولی این هوشداری و هوش به زنگیِ ما، سبب عاطفه منفی نشود. هوشیاری نافع است. روانشناسان اجتماعی و روانشناسان اخلاق بحثهایی دارند که در عین اینکه می دانی مار چه ضرری می تواند به تو بزند اما چون توجه داری به اینکه یک نیش مار می تواند تو را از حیات ساقط کند خود را از مار دور نگه می داری، اما در عین حال اگر هم چنین کاری کرد نسبت به او خشم و کینه و نفرت پیدا نمی کنی؛ البته اینکه می دانیم چه بلایی می تواند سر ما بیاورد خود را از او دور نگه می داریم. همنوعان ما می توانند ضربه ای مهلک به ما بزنند پس سعی می کنیم که خود را در معرض آسیب و آزار آنها قرار ندهیم ولی اگر ضربه ای زدند احتمال سوء نیت و علم آنها را بیش از هشتاد درصد تصور نکنیم. با این تصور حتما نفرت و خشم پیدا می کنیم. این دو پیش فرض که هم نوعان ما خیلی چیزها می دانند و خیلی احتمال دارد که نسبت به ما بد‌اندیش باشند به تعبیر سارتر که “دوزخ انسان باشند”، “دیوار انسان باشند” این طور نیست. این پیش فرضِ مبنایی را روانشناسی تایید نمی کند.

در این صورت دوستی مان از بین نمی رود یا کمتر از آنچه الان هست از بین می رود.

اگر به هم سرشتی و هم سرنوشتیِ انسانهای دیگر، با خودمان توجه کنیم وضع سابجکتیو ما به همنوع مان عوض میشود. توجه کنیم هم نوعان ما به لحاظ طبیعت اولیه شان با ما شباهت بیش از نود و نه درصد دارند و به لحاظ سرنوشتِ زندگی شان، به ما شباهت دارند. اگر وضع آبجکتیو ثابت باشد، وضع سابجکتیو می تواند در رفتار ما اثر فراوان داشته باشد. به همین جهت تفحص کنید که چه بر آن انسان گذشته است که چنین عمل میکند تا وضع سابجکتیوتان نسبت به او عوض شود.

این نکته جای بسط فراوان دارد که آدمها نه به جهت باورهایشان، آنقدر که ما فکر می کنیم مجهز هستند نه به لحاظ خواسته هایشان، خواسته هایی آن قدر  آگاهانه که ما گمان می کنیم دارند.

نکته دومی که باید به آن توجه کنیم این است که هر کدام از ما وقتی وارد دنیا شدیم از یک نقطه به راه نیفتادیم. در مسابقه دو عادی وقتی داور سوت شروع را میزند همه پایشان در امتداد یک خط ثابت است و به نحو معقول – نمی گویم صد در صد موجه- می توان گفت هر کسی که پشت سر من می آید به اندازه من تلاش نکرده است. اما مسابقه ای را در نظر بگیرید که همه در یک خط نیستند برخی جلوتر و برخی عقب تر هستند در این مسابقه هر کسی را جلوی خود دیدید نمی توانید بگویید که جدیت او بیشتر است یا برعکس کسی که عقب تر است، نمی توانید بگویید جدیت او کمتر از ما بوده است. از روز اول که داور سوت زد ما مثل هم نبودیم هم به لحاظ توانایی های جسمی، هم به لحاظ توانایی های ذهنی هم به لحاظ توانایی های روانی و هم اجتماعی و هم اقلیمی و طبیعی با هم متفاوت بودیم. اگر توجه کنیم هر کدام از ما از جایی به راه افتاده ایم و محال است دو انسان از یک نقطه به راه افتاده باشند. در این صورت نسبت به آنها که از ما عقب افتاده اند عاطفه منفی پیدا نمی کنیم. غافل نباشید که توانایی های ذهنی و جسمی و روانی و اجتماعی و اقلیمی، زندگی های ما را متفاوت می کنند. این توانایی ها را بدون علم و اراده یا به ما داده یا نداده اند. با این نگاه بیشتر می توانیم با دیگران مدارا کنیم و راضی باشیم البته نه تسلیم دیگران باشیم. تفاوتها، امتیاز نیستند ولی تمایز هستند. تفاوت و تمایز داریم.

نکته سوم این است که فارغ از مساله جبر و اختیار و فارغ از اینکه مساله، فیصله پیدا میکند یا فیصله پیدا نمی کند و راز است؛ ما انسانها در زندگی، دیگران را مختارتر از آنچه هستند تصور می کنیم و خودمان را مجبورتر از آنچه هستیم تصور می کنیم. به لحاظ فلسفی به همه ی جبرها، اقتضائات گفته میشود ولی اینجا من طبق متعارف علوم اجتماعی که جبر می گویند، جبر را به کار می برم. ما در مورد خودمان می دانیم جبرهای تاریخی، اجتماعی، روانی و فیزیکی دست و پای ما را بسته است بنابراین معمولا در موقع ارزش داوری در مورد خودمان سخت نمی گیریم. چون حواسمان هست که جبر به ما فشار آورده است؛ پس در عین حال که بی صداقتی یا دزدی کرده ام، برای داوری اخلاقی در مورد زندگی خودم خیلی بر خود سخت نمی گیرم. اما در مورد دیگران این جبرها را کم اثر تلقی می کنم.

این با نکته اول تشابهی دارد ولی دو نکته است ما خودمان را مجبورتر از آنچه هستیم تصور میکنیم. ما از دیگران بیرونشان را می بینیم ولی از خودمان هم بیرون و هم درون، را می بینیم. من آنچه از شما می بینم جبرهای بیرونی است. جبرهای درونی را نمی بینم. خیلی وقتها ما در ارزش داوری ها به خودمان آوانس می دهیم. روی این تاکید نمی کنم تاکیدم ارزش داوری روی دیگران است که آوانس نمی دهیم و فکر می کنیم که هیچ جبری رویشان نبوده است. اگر همه ما آدمیان مثل برگ درخت بودیم که روی ساقه به یکسان قرار داشتیم بهتر می توانستیم در مورد هم قضاوت کنیم ولی الان فقط جبرهای ظاهری را می بینیم. برای این نکته چند کتاب خوب نوشته شده است، به زبان فارسی هم هست که وقتی داوری روی کار دیگران می کنیم بدانیم آنها هم مثل ما درون دارند. کتاب “فلسفه امروزین علوم اجتماعی” و کتاب “اعتقاد بدون تعصب” نشر گمان و کتاب “وضع و شرایط روحیه علمی” ژان فراستیه با ترجمه علی محمد کاردان.

نکته چهارم نکته تراژیک زندگی است و باید به آن توجه کنیم. بچه ای را در نظر بگیرید او ممکن است از یک بچه دزد بیشتر از پدر و مادر خودش خوشش بیاید چون اگر بستنی  یا شکلاتی بخواهد به او میدهد ولی پدر و مادر خیلی چیزها را در نظر می گیرند تا اینها را به او بدهند. بچه دزد خوشایند بچه را در نظر می گیرد و پدر و مادر مصلحت بچه را در نظر می گیرند. تفکیک بین مصلحت و خوشایند وجود دارد و باید به این فهم رسید که خوشایند را بر مصلحت منطبق کرد.

دو تا شرط دارد یکی از شروط این است که بین خوشایند و بدآیند با مصلحت و مفسده تفکیک باشد که هست و  تا بشر، بشر است این تفکیک خواهد بود. این تفکیک با علمِ مطلق رفع میشود که بشر علم مطلق ندارد.

شرط دومش این است که تا وقتی در هر موردی حتی در یک مورد نتوانیم مصلحت را بر خوشایند منطبق کنیم نتیجه اش این است که آدمهایی را دوست داریم که خوشایند ما را تامین می کنند و از آدمهایی که مصلحت ما را عرضه می کنند بدمان می آید. هر کسی عاشق شماست حتما مصلحت شما را بر خوشایندتان مقدم می کند و هر وقت مصلحت شما بر خوشایند مقدم شد خوشایند فدا می شود و هر وقت خوشایند فدا شد انسان احساس خشونت می کند که من به “خشونت عشق” تعبیر می کنم دو نوع خشونت داریم، “خشونت نفرت” و  “خشونت عشق”. خشونت استالین و پل پُت، خشونت نفرت است. اگر من واقعا عاشق تو باشم و نه اینکه فقط دعوی عشق کنم هر وقت مصلحت تو با خوشایند تو همسو باشد با تو موافقم؛ ولی اگر نا همسو باشد خوشایند را به پای مصلحت ذبح می کنم. هر وقت خوشایند فدا شود پس احساس خشونت می کنیم. خشونت به معنای عدم رعایت خوشایند است. بنابراین همیشه خشونت بد نیست یک خشونتی است که عیسی و گاندی و مولانا هم داشتند. آدم معمولا کسانی را که نسبت به او خشونت می کنند دوست ندارد و این وجه تراژیک زندگی است.

عاشقان واقعی محبوب شما نیستند و مدعیان عشق محبوب ترند. وجه تراژیک آن این است که همه ی مصلحان، چه مصلحان اجتماعی، چه مصلحان فرهنگی از این نظر همیشه دشمنان قسم خورده داشتند؛ با اینکه دلشان برای همان دشمنان نیز می سوخته است چون تصور نمی کردند که مجاز هستند که خوشایند مردم را عرضه کنند. در عالم سیاست این پوپولیزم است. یعنی آنچه مردم دوست دارند را عرضه کنند ولو ریشه های زندگی را بسوزاند. یعنی خوشایند را با فدا کردن مصلحت به مردم عرضه می کنند. از این لحاظ ما مستعد آنیم که نسبت به عاشقان واقعی عاطفه منفی داشته باشیم و عاشقان دروغین را بپرستیم. در حکومتی که سقراط را محکوم به اعدام کرد دموکراسی بود زیرا حرف سقراط که برای بدیهی ترین حرفها دلیل ندارند خوشایند نبود. کسی که به گفته خودش خرمگس بود. کسی که می گفت زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.  بعدها متوجه شدند که چه سخنان مهمی را مطرح کرده بود ولی سقراط از بین رفته بود. یکی از دلایلی که ما انسان دوستی مان ضعیف است این می باشد که نمیدانیم کسانی هستند که بر ما سخت گیری می کنند فقط به خاطر اینکه ما را دوست دارند. اینگونه یک بخشی از بهترین انسانها را از دایره کسانی که نسبت به آنها عاطفه مثبت داریم، بیرون می کنیم. فقط سیاستمداران این طور نیستند بلکه رجال فرهنگی و اقتصادی و متخصصان تعلیم و تربیت ممکن است پوپولیست باشند. کسی که عاشق شماست به شما داروی تلخ میدهد و آنها زهر شیرین می دهند. البته تلخ است ولی اگر صبر کنید و بدنتان سالم شود البته شیرین میشود.

راه های دیگری برای تقویت حس دیگر دوستی گفته شده است به نظرم یازده راه دیده بودم که این چهار تا مهمترین راه هاست.

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *