Home دیدگاه تعلیم و تربیت اخلاقی از استاد مصطفی ملکیان بخش هفتم:
0

تعلیم و تربیت اخلاقی از استاد مصطفی ملکیان بخش هفتم:

0
0

سلسله جلسات تعلیم و تربیت اخلاقی در یک ترم چهار جلسه ای در موسسه پرسش در پاییز 1394 برگزار گردید. خلاصه ای از مباحث آن را با تلاش بر رعایت امانت در انتقال مطلب با تقسیم بندی به هفت بخش خدمتتان ارائه می نمایم. فرزانه دشتی

 

سه راه برای پی بردن به زندگی خودفرمانروایانه مطرح شد.  در سه راه مذکور، مرز میان من و غیر من را عهد و پیمان مشخص می کند. حال چه کار کنیم که در خودفرمانروایی قوی شویم. خودفرمانروایی از امور اختیاری غیر مستقیم است. امور اختیاری مستقیم صرف اراده است ولی در امور غیر مستقیم به دو چیز دیگر غیر از اراده نیاز داریم، زمان و برنامه ریزی نیز می خواهد. مثال آن رژیم گرفتن است.

چگونه خودفرمانروایی را در خود رشد دهیم؟ هیچ وقت برای این کار دیر نیست. به چهار نکته باید توجه کنیم. تربیت اخلاقی توجه به واقعیتهای انسان شناختی است. تا اینجا فهمیدیم که خودفرمانروایی به چه معناست، حالا می خواهیم بدانیم که چگونه آن را در خود تقویت کنیم. به چهار واقعیت باید توجه کنیم.

واقعیت اول این است که هیچ کس تو را به اندازه خودت دوست ندارد. اینجا ممکن است دو اعتراض شود. یکی اینکه خدا ما را بیشتر دوست دارد جواب این است که اولا قائل به این قول باید به وجود خدا قائل باشد دوم اینکه آنها هم باید توجه کنند که خدا هم از طریق عقل و وجدان اخلاقی من این دوست داشتن را اِعمال می کند. باید از طریق مجاری طبیعی این کار صورت گیرد. مثلا خدا باید عقل مرا شاداب تر و وجدان اخلاقی مرا تیز تر کند.

دومین انتقاد این است که بگویند که مردان خدایی وجود دارند که ما را بیشتر از خودمان دوست دارند. اگر آن نظریه را هم قبول داشته باشیم که افرادی هستند که مجاری فیض هستند. جواب این است که من که الان نمی توانم آنها را پیدا کنم و سراغشان بروم.

پس فعلا باید بر اساس قاعده زندگی کنیم. واقعیت انسانی علی الاغلب و علی القاعده و بنا به حکم آماری این است که هیچ کس تو را بیشتر از خودت دوست ندارد. بنابراین باید به برنامه ای که خودت برای خودت می ریزی بیشتر اعتماد کنی تا نسبت به برنامه ای که دیگری برای تو می ریزد. کسی بیشتر از شما، شما را نمی شناسد پس اعتماد به برنامه خودت بیشتر از اعتماد به برنامه دیگری باید باشد. به تعبیر دیگری آنکه نیکخواه ترین موجود برای تو هست باید بیشتر به او اعتماد کنی و هیچ کس نیکخواه تر از خودت نیست.

نکته دوم این است که هیچ کس فرد مرا بیشتر از من نمی شناسد. دو نوع شناخت می شود از هر فردی داشت. شخصی را به نام حسن در نظر بگیرید. از او دو نوع شناخت می شود داشت. یکی حسن به عنوان عضوی از اعضای بشر و نوعی به نام نوع بشر . این شناخت از حسن از آن رو که عضوی از جماعتی است از نوع بشر است، شناخت وجوه مشترک حسن است با بقیه انسانها.

نوع دیگری شناخت وجود دارد که وجوه منحصر به فرد و بی همتای حسن است. اینجا دیگر عضویت محل بحث نیست بلکه فردیت محل بحث است. آیا در مورد غیر انسانها این تفکیک امکان پذیر است؟ مثلا در مورد درخت کاج که یک وقت به عنوان یک عضو از درختهای کاج باشد یک وقت به عنوان موجودی یونیک و منحصر به فرد. اینجا کسانی که در مابعد الطبیعه کار می کنند می گویند بله این دو نوع شناخت را در مورد تمام موجودات می توان داشت و یک عده  هم می گویند که این دو نوع شناخت مختص انسان است.

اگر از حسن دو نوع شناخت می توان داشت شناخت اول را کسانی می توانند بیش از خودش،  به عنوان عضوی از اعضای انسانی، از او داشته باشند. اما شناخت از حسن به عنون یک فرد را هیچ کس در جهان به اندازه خودش، از خودش ندارد. اگر این طور باشد پس در شناخت اختصاصی، متخصص تر از خودت، کسی نیست. آشناتر و کارآگاه تر از تو نیست.

نکته سوم این است که  تضمینی وجود ندارد که کسانی که برای تو برنامه ریزی می کنند پیامدهای کارهای تو را نیز بر دوش بگیرند. به سه جهت امکان ندارد که برنامه را از تو بگیرم و به آن التزام بورزم ولی به آثار و نتایج آن ملتزم نباشم و تو آنها را بر عهده بگیری. اگر قاضی خدا باشد یا وجدان اخلاقی و یا حقوقی یعنی وقتی قاضی جامعه باشد به هیچ لحاظی امکان ندارد که پیامدهای عمل یکی را دیگری متکفّل شود. مسئولیت عمل هر کسی فقط بر دوش خودش هست. در همه ادیان و مذاهب این مساله مورد تاکید است و در قرآن بیش از 250 بار مورد تاکید قرار گرفته است که هیچ باربرداری جز بار خودش و وزر خودش را بر نمی دارد. به خاطر همین گفته شده است که دین در بن و بنیادش فردگرایانه است و به این معنا درست هم هست. به لحاظ اخلاقی یعنی وقتی قاضی خدا نیست بلکه وجدان اخلاقیِ خودت است، آیا وقتی کار شما به ضرر دیگری منجر شود آیا وجدانا راضی می شوید؟ در زبان ممکن است فرد بگوید که مقصر نیستم ولی وجدان انسانی اش او را مقصر می داند. اما وقتی قاضی مردم باشند که تحت عنوان حقوق می گوییم جز در موارد نادری مسئولیت عمل فرد فقط به عهده اوست و بر عهده دیگری انداخته نمی شود. هیچ کسی مسئولیت و پیامد منفی آنچه که  طرز زندگی تو ایجاد کرده است را به دوش نمی گیرد.

نکته چهارم این است که طرز زندگی که من از شما برنامه اش را گرفته ام هیچ وقت برای من خوشی و شادمانی به دنبال نخواهد داشت. تضمینی نیست که اگر به اندازه تو غذا بخورم، سیری حاصل آید نه گرسنگی و نه پرخوری. برنامه هایی که از درون ما باشد می تواند شادی، رضایت و موفقیت بیاورد و زندگی عاریتی  که از دیگری گرفته ام  غرض های رضایت مندی، موفقیت آمیز بودن، شادمانه و بهروزانه را برای من به ارمغان نمی آورد زیرا این برنامه به درد من نمی خورد. برنامه تو برای تو مفید است و جنبه یونیک بودن من در برنامه تو لحاظ نشده است.

زندگی که خودفرمانروایانه نباشد مطلوب نیست ولی خیلی ممکن است. امکانش از زندگی خودفرمانروایانه بیشتر است چون خیلی آسان است. ره چنان رو که رهروان رفتند. خیلی آسان است و ممکن تر است ولی مطلقا مطلوبیت ندارد. پس چرا اگر مطلوبیت ندارد ما دنبال این نوع زندگی هستیم. زندگی که در آن خودفرمانروایی نباشد تشویق می شود و این باعث می شود احساس تنهایی نکنیم.

این برایمان راحت تر هست که همان کاری که اطرافیانم از خوردن و پوشیدن و عزاداری و عروسی انجام می دهند، انجام دهیم تا اینکه راه های مختلف را بیازماییم و یک مورد را انتخاب کنیم. اولین اثرش این است که فردی که تابع همه هست تنها نمی ماند و همه مثل هم هستیم. احساس امنیت می کنیم، یعنی فردیت را می فروشیم و عوضش امنیت به دست می آوریم. هر چه فردانیت بیشتر می شود امنیت اجتماعی نسبت به ما پایین می آید. اولا چون راه آسانی است و امنیت می دهد، دوما مانع تنهایی و ترس ناشی از تنهایی که وحشت است می شود. اما هر چه از نیمه عمرمان به سرازیری می رویم متوجه میشویم که معامله را باخته ایم متوجه میشویم که عمری، هر جور دیگران رفتار کردند رفتار کردیم و این نوع زندگی حاصلی ندارد. آدم وقتی راه خود را یافت حتما تنها میشود. وقتی راهتان را پیدا کردید از تنهایی نترسید. این نوع زندگی که فردانیت را فراموش کند و دیگر فرمانروا باشد و همرنگی با جماعت کند اولش خوب است ولی عاقبتش بد است، اما زندگی متفرّدانه، اولش سخت است ولی روز به روز در درونتان سرشار می شوید. توجه به این چهار واقعیت انسانی در آدم، خودفرمانروایی را تقویت می کند.

برخی فیلسوفان اخلاق یعنی اگزیستانسیالیستها می گویند کل اخلاق یعنی خودفرمانروایی. اصالت زندگی یکی از سه مولفه روحیه اخلاقی نیست بلکه زندگی یعنی بر اساس فهم و تشخیص خود عمل کردن. نظام های اخلاقی دیگر یکی از مولفه های روحیه اخلاقی را خودفرمانروایی می دانند یعنی زندگی اصیل داشتن.

سه نکته را باید بگویم:

زندگی خودفرمانروایانه این نیست که از تجارب بشر استفاده نکنیم این که بزرگترین عجب ممکن است. از تمام تجارب هم نوعان خود و قدرت فهم و علمشان استفاده کنید ولی داور نهایی خودتان باشید. بحث این هست که در میان مشورتهای مختلف کدام را بپذیرم اینجاست که عقل و وجدان اخلاقیِ خودم، داور نهایی است. به تعبیر دیگری خوبها را از دیگران می آموزم و خوبترین را انتخاب می کنم.

نکته دوم این است که ممکن است گفته شود اگر هر کسی بخواهد اصیل  زندگی کند جامعه آنارشیک و هرج و مرج می شود. دو تا جواب دارد. یکی اینکه اگر با صداقت و جدیت به عقل و وجدان خودمان رجوع کنیم به مشترکاتی هم می رسیم ما علاوه بر وجه یونیک بودن مشترکاتی هم داریم که بر اساس آن به ما انسان می گویند چون هم انسان هستیم، هم به لحاظ باور، هم احساس، عاطفه، هیجان و خواسته، مشترکاتی داریم این طور نیست که به ازای هر یک نفر یک راه علیحده وجود داشته باشد.

جواب دوم این است که در عین حال که هر کدام به راه خود می رویم چیزی به نام حقوق و قانون وجود دارد که نمی گذارد که به دیگری لطمه بزنیم. منبع هنجار گذاری به نام حقوق داریم. حقوق، در این فرض تمام دقتش این است که هر کسی به راه خودش برود ولی کسی به دیگری در راه خودش لطمه نزند.

در سنت لیبرال می گفتند قانون آمده است تا آزادی من به آزادی تو لطمه نزند. آزادیم یعنی زندگی اصیل داریم و به همان چیزی که با فهم و تشخیص خودمان دست یافته ایم عمل می کنیم. بنابراین قانون در سنت لیبرال آزادی را نگرفته است بلکه از شر آزادی های دیگر محفوظ نگه داشته است.

نکته سوم این است که فکر نکنید که اگر هر کسی به راه خودش برود باید نسبت به درد و رنج دیگران و غم دیگران بی حساسیت شود. به راهِ منحصر به فرد خود رفتن، هرگز به این معنا نیست که نسبت به درد و رنج دیگران بی حساسیت شویم. گفتم بر اساس وجدان اخلاقی خود عمل کنیم و وجدان اخلاقی اولین چیزی که می گوید این است که درد و رنج غیر لازم به کسی وارد نکنیم.

دومین توصیه اش این است که درد و رنجی که دیگران وارد کرده اند را رفع کنیم.

سوم اینکه اصلا موجبات لذت بخشی به دیگران را آماده کنیم.

در مرحله بعد می گوید که دیگران را با خودتان یگانه بدانید. یک اشکال به صورت طبیعی به ذهن می آید. اینکه لازمه ی زندگی اصیل این نیست که نسبت به درد و رنج دیگران بی اعتنا باشیم و اینجا یک مشکل پیش می آید. من بناست که به خاطر وجدان اخلاقی از درد و رنج شما بکاهم. این مرزش با دخالت در زندگی شما کجاست. مثلا تذکر به حجاب کدام مورد محسوب می شود. آیا مصداق کاستن از درد و رنج عذاب اخروی است یا دخالت در زندگی و افزایش درد و رنج است؟ اینجا به دو نکته باید توجه کرد که هر منصفی مُداقّه کند آن را می پذیرد.

نکته اول این است که باید مسلّم باشد که این کار درد و رنجی به او وارد می کند شما اگر غذای فاسدی را از دست بچه تان گرفتید هر آزمایشگاهی، کشنده بودن آن را نشان می دهد و همینطور یقین دارید که فرزندتان از زندگی سیر نشده و قصد خودکشی ندارد. اگر قصد خودکشی داشته باشد باز حق ندارید که غذا را از او بگیرید. پس باید مسلم باشد که مصداق درد و رنج است نه اینکه من گمان می کنم درد انگیز یا رنج آور است. مثلا باید مسلم باشد که این طرز لباس پوشیدن به پوشنده درد و رنج عظیمی می رساند هر نوع درد و رنجی چه مادی، چه معنوی و چه دفع درد و رنج یعنی جلوگیری از درد و رنج باشد چه رفع درد و رنج یعنی برداشتن درد و رنجی که واقع شده است باشد، باید با نیروی استدلال گر و نیروی باوراننده مسلم شده باشد.

نکته دوم این است که بعد از اینکه مسلم هم شد تو فقط میتوانی دلالت به خیر کنی. یعنی می توانی بگویی که این غذا مسموم است. آزمایشگاه نشان داده که غذا مسموم است. بعد، تصمیم گیری با خودش است قران هم می گفت که ما هر دو راه را نشان می دهیم هر کسی می خواهد به راه هلاک برود با چشم باز برود و هر که می خواهد راه حیات برود با چشم باز برود. قران می گفت تو بر اینها سیطره نداری، “لست علیهم بمسیطر”. فقط باید پیام را برسانی. پس به گفته عرفا باید دلالت به خیر کرد. مصلح اجتماعی مثل طبیب باید نسخه را بعد از معاینه با دقت بدهد ولی بعدش کار ندارد که آیا شما به نسخه عمل می کنید یا نمی کنید.  شما را محاکمه و مجازات نمی کند که چرا عمل به نسخه من نکرده اید.

فقها امر و نهی می کنند امر و نهی یعنی باید اطاعت شود ولی عرفا می گفتند که ما دلالت به خیر می کنیم. ولی دلالتان واضح باشد. باید فقط راه را نشان داد و تمام دلسوزی ما این هست که آگاهی انسانها را تکمیل کنیم نه اینکه آزادی آنها را بگیریم. آزادیِ خدا داده را همه دارند ولی آگاهی را همه ندارند حالا کسی که دلسوز است به دیگران آگاهی می دهد.

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *