Home انتخاب سردبیر انقلاب 40 ساله و من 47 ساله شدم
انقلاب 40 ساله و من 47 ساله شدم

انقلاب 40 ساله و من 47 ساله شدم

0

 

محمد داوری

 

سال 57 من دانش آموز کلاس اول بودم تصویر خانم معلم با یک لباس مشکی بدون روسروی و با موهای باز و بلند مشکی و کفش پاشنه بلندی که صدای راه رفتنش هنوز تو گوشم می پیچید و در بهمن ماه هر سال طنینش بیشتر می شود در قاب خاطراتم ماندگار است.
کیک های تازه و خوشمزه به همراه شیرتازه که نمی دانستیم حاصل بالا رفتن قیمت و درآمد نفتی است طعم مدرسه آن هم د رنخستین روزها و ماه ها را برای من و سایر کودکان لذیذتر نموده بود.
کلاس خلوت بود و تخته سیاه و گچ و سکوی پای تخته در قاب تصویر خانم معلم آن سال ما قرار دارند قابی که بالای تخته سیاه عکس شاه و همسرش خودنمایی می کند و فرزندان او هم در صفحه نخست همه کتاب های ما دارند می گویند که عضو خانواده سلطنتی هستند و من هنوز نمی دانم سلطنت یعنی چه اما فقط می دانم مدتی است مردم از این خانواده بد می گویند و دو سالی هم هست که گاهی رادیویی که پدرم با دقت و مرتب به آن گوش می دهد چیزهایی را در این زمینه می گوید.
خانم معلم ما دو تا خواهر کوچک تر از خود هم داشت که گاهی می آمدند و مشق های ما را می دیدند و خط می زدند نمی دانستم که برای این مشق ها را خط می زنند که آنها را تکراری بجای مشق های بعدی نشان ندهیم اما از ترس اینکه معلم نگوید چرا مشق ننوشتید همیشه سعی می کردیم مشق هایمان را بنویسیم خواهران خانم معلم هم مثل خودش بدون روسروی و با جوراب های به رنگ پوست و دامان کوتاه و کفش های پاشنه بلندی که حالا چون دو نفر بودند و صدای پایشان یک قطعه موسیقی را می ساخت به مدرسه و کلاس ما می آمدند.
پاییز که تمام شد حالا ما تعداد زیادی از حروف الفبا را خوانده بودیم و کمی هم یاد گرفته بودیم کلمه بسازیم و بنویسیم کم کم متوجه شدیم در کشور خبرهایی است از همون جنس خبرهایی که در چند سال اخیر پدرم از رادیو که حالا می دانم رادیوی خارجی بود پیگیری می کرد و در خیابان ها نیز راهپیمایی های آغاز شد و پدر و مادرمان کمتر به ما اجازه می دادند به خیابان برویم اما بیشتر از پشت پنجره همسایه که در حاشیه خیابان اصلی بود به تماشای تظاهرات و شعارهای طرفداران شاه و خمینی می نشستیم و شعاری که بیش از همه تکرار می شد از یک سو جاویدشاه و از سوی دیگر مرگ بر شاه بود و من نمی دانستم که فرق جاوید ماندن شاه و مردن او چیست.
در سر در خانه ما شعار((خدا-شاه-میهن)) نوشته شده بود و یادم نیست کی پاک کردن، فکر کنم نوروز 58 مادرم رنگی روی آن مالید شاید هم قبل تر این کار را کرده بود یک بار از مادرم پرسیدم او هم دقیق یادش نبود که اصلا این شعار را چه کسی و کی نوشته بود و یادش هم نبود که چرا و کی بر روی او رنگ کشیده بود و محوش کرده بود من هم که این شعار را دیده بودم نمی توانستم بخوانم اما افرادی که از در خانه ما رد می شدند بعضی با رضایت و بعضی ها با تمسخر آن را تکرار می کردند و من نمی دانستم چرا؟
بهمن 57 شد و تظاهرات اوج گرفت و به سرعت همه جا را در نوردید ولی هنوز خانم معلم ما بدون روسری و با دامان کوتاه می آمد و خواهرانش نیز با همان شکل می آمدند و مشق های ما را خط می زدند تا اینکه 22 بهمن شد و گفتند انقلاب پیروز شده است و من نمی دانستم که یعنی چه شده است فقط از فردای آن روز خانم معلم ما با روسروی و مانتو می آمد اما همچنان تصویر قبلی او در ذهن من نقش بسته بود و مزه کیک و شیری که بعدا قطع شد و شنیدیم کیک آمریکایی بوده و داخلش سوزن می گذاشتند و چند کودک هم بر اثر خوردن آن کشته شده بودند زیر زبانم بود و خوشحال بودم که کیک سوزن دار نصیب من نشده بود.
و هنوز که 40 سال از انقلاب می گذرد و من علاوه بر تجربه انقلاب در کودکی ، جنگ را در نوجوانی و زندان را در جوانی تجربه کردم نمی دانم چرا باید انقلاب شود ولی می دانم که اصلاح بهتر از انقلاب است و حالا که انقلاب 40 ساله و من 47 ساله شدم نمی خواهم انقلاب و جنگ و زندان را دوباره تجربه کنم بلکه می خواهم اصلاح و صلح و زندگی را امید داشته باشم.

LEAVE YOUR COMMENT

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + 10 =